.فیروزه مظفری/ دوست چندین ساله ی نازنینم و کاریکاتوریست موفق کشورمان / از من خواست از این بازی وبلاگی به اسم / مرگ/ استقبال کنم.خودش هم اولین نفر این بازی است که در ادامه ی مطلب نوشته اش را گذاشتم/من هم اطاعت امر میکنم و خواهم نوشت. اسم نمی برم که چه کسانی بنویسند اما ممنون می شوم آنها که یارند و همراه شروع کنند به تخیل این اتفاق تا سبکبار از خیالهایمان شویم . منتظر نوشته های شما هستم و در صددم که خودم هم شروع کنم. ممنون از شما و فیروزه ی عزیزم. این هم آدرس یاهو ۳۶۰ نگین ـ فیروزه ی من:
.http://blog.360.yahoo.com/blog-oSU_MLY3crRK8U8gp9aS0E7HOQ--?cq=1
چادر نشین نازنینم هم این را نوشته .شیرین است و خواندنی:
این نوشته ی بهارهمیشه ام اولین اجابت کننده ی دعوت فیروزه است / برای مرگ:
يايا جان دعوت جالبي بود. خيلي وقتا منم فكر كردم كه چه جوري مي ميرم و هميشه دوست داشتم ببينم كه ديگران چيكار مي كن مي دوني فكر مي كنم براي همه جالبه كه بدونن بعد از رفتنشون ديگران چه عكسالعملي نشون مي دن با من كه باشه تا منو گذاشتن توي قبرم بلند مي شم و مي يام كنار آدمهاي كه كنار قبرم نشستن مي شينم هميشه احساس مي كنم كه با سوختگي مي ميرم و اين برمي گرده به كوچكاي من و خاطراتش... كه بماند كه خودش يه كتاب هفتاد من مي شه. ولي از خدا مي خوام كه توي بيمارستان نميرم چون مي ترسم مي ترسم از تختش و فكر كردن به اينكه بخوام لباس بيمارستان رو بپوشم و روي تخت بيمارستان بخوابم و از غذا اونجا استفاده كنم از هزار بار مردن واسم سختتره.
مي دونم مامان طاقت رفتنم نداره اون يه بار رفتن ليلا رو تجربه كرده سختشه مي دونم همانطور كه واسه منم يه شب دوري ازش سخته ديگه نيست دختر لوسش كه بهش بگه به باره من ولي از دير اومدن خونهاش راحت ميشه. باباي كه الان ناخوش مي دونم كه سختش ديگه بهاري نيست كه وقتي دعواش كنه بگه مامان و اون بهش بگه خانم بيا دخترت شير مي خواد. مي دونم خواهر و برادرام با خانماشون سر خاكم خيلي ضجه مي كنن مي دونم خالهام طبق روال همه ختمها سر خاك غش مي كنه مي دونم خواهر بزرگم با صداي گريه بلندش دلهارو ريش مي كنه. خيليها هم هستن كه راحت مي شن از اخلاقها بد من از لوسي ، زود رنجي توقعها بيجا از دعوا كردنم و بحث كردن با من. شاخ و شونه كشيدنام شايد خيليها هم دلش تنگ بشه واسه خندههاي من و شيطانتها من. گروه آيينه راحت ميشه از اينكه ديگه كسي نيست توي جلسات شلوغ كنه و نظم رو به هم بريزه و با رويا بيژني ريز ريز بخنده و روي كاغذ يا اس ام اسي با هم حرف بزنن. ولي ديگه يه چند جلسهاي كسي نيست عكساي كج و كجوله ازشون بگيره تا نفر بعدي كه حاضر بشه عكاس گروه بشه.
همكارام فكر كنم نفرينم كنن و با هم دعوا كنن كه كي سر جاي من بشينه و به تلفنها لعنتي كه همش زنگ مي خوره جواب بده.
خيلي دوست دارم وقتي رفتم ببينم يه كساي چيكار مي كنن وقتي مي شنون كه فلاني هم به ديار باقي شتافت فقط مي گن خدايش رحمت كناد يا ياد خاطراتشون با من مي افتادن يا فقط مي گن عجب دنياي كثيفه. يادش مي افته خيلي چيزها...
شايد دل پيادهروها خيابان انقلاب كه بعدازظهرها گاهي تا سر نواب پباده مي رفتم برام تنگ بشه اتاقم تختم ميز كامپيوتر كه خاك روش نشسته و بالش زير سرم و كپولكم، سيد كاظم و بهار و عروسكام و كتابام دوربينم و گوشي موبايل دلشون براي من تنگ بشه.
غير از خانوادهام و گروه آيينه هيچ كس واسم مراسم ياد بود نمي گيره اگه تا اون موقع يه عكاس نيمه آماتور هم بشم شايد چند تا از دوستاي عكاسم دور هم جمع شن و با هم يه فاتحه برام بخونن.
نامهها و كتابي كه دارم مي نويسم رو ببخشيد به اوي من كه فقط اون از نوشتاهاش سر در مياره. عكاسام بديد به يه موزه كه از من به يادگار بمونه دوربينم بديد به يكي كه خيلي دوست داره درايو جي كامپيوترم رو هم يكي از دوستام لطفا پاك كنه كه زندگيم و رازها لو نره. عكاسي كنه ولي دوربين نداره اگه تا اون موقع شايد اون خونه روستايي كه توي جنگل من خيلي دوست دارم رو خريده بودم رو مي بخشم به هر كسي كه شايد روزي دلش مثل من گرفته بود و دلش هواي اونجا كرده بود اونجا رو مهمونخونه كنيد براي هر رهگذر خستهدلي كه مثل من بود خندهها و شيطنتها و مهربانها رو مو هم فاتحه روحم كنيد.
مرسي يايا من كه منم دعوت كردي ببخش كه چيزي نداشتم به تو ببخشم ولي يه دل كوچك داشتم كه گوشش واسه تو بودي بعد از رفتنم مطمئنم كه واسه تو هست. و تو گوشت سخوسي درد دل مي كنه.

