رضا هدایت :چون گفته ای باستانی ترین خاطره من مجبورم یک خاطره از دو سال و نیمگی خودم بگم که خودم به یادش ندارم .پدرم می گوید ساعتش را با سنگ خورد کرده بودم وقتی می پرسد چرا این کارو کردی؟می گویم تکون می خورد.
سه سال ونیمم بود که داییم برایم یک دوربین خریده بود که به دوربینش دست نزنم یک شب دوربینم را گذاشته بودم زیر سرم و خوابیده بودم صبح که بیدارشدم ودست زدم ببینم هست یا نه دیدم جلدش یخ زده بغلش کردم و آمدم بیرون دیدم مادرم تنور روشن کرده گرفتمش روی آتش که گرم بشود بندش آب شد و افتاد توی تنور.
چهار سالم بود که دیم الاغ مش میرزا پرید روی الاغ فتح الله و الاغ فتح الله دهانش باز و بسته میشد و نلق نلق می کرد دویدم وبه مش میرزا گفتم الاغتان دارد می شاشد توی الاغ فتح الله و الاغ فتح الله لال شده ونمیتواند عر عر بکند ادایش را هم درآوردم و گفتم اینجوری نللق نللق می کند.
خاطره ای هم شبیه خاطره محمد رضا دارم و در قلمدوش عمویم بودم و ت .... م مانده بود زیر یقه عمویم و او برای اینکه مرا خوشحالتر بکند می دوید و من گریه میکردم اما نه با صدای بلند وقتی مرا بغل کرد بیهوش شده بودم.
ننه پیروزه 120 سال سن داشت و قیافه ای چروکیده داشت می گفتند در خانه اش گنج دارد منو پرویز و حجت رفتیم گنج یابی من بیرون در نگهبانی می دادم حجت و پرویز خانه را زیر و رو کردند هیچی پیدا نکردند مانده بود توی تاقچه که یک قوطی پنج کیلویی آن بالا بود پرویز دستش به آن نمی رسید حجت پشتی را خواباند روی زمین و خودش خوابید روی آن و پرویز رفت روی پشت حجت و دستش را برد توی پنج کیلویی به این امید که به پول بخورد اما دستش تا آرنج رفت توی گوه.(آیکون عق)
همه این خاطرات قبل از شش سالگی است
فیروزه :
دوستان بیایید تا پیری، بیش از این حافظه مون رو مخدوش و خاطراتمون رو پاک نکرده اون ها رو بنویسیم
همه اش رو نه، فقط یکی رو ، یعنی قدیمی ترین یا باستانی ترینشون رو از دوران کودکی....
آفتاب توی تمام اتاق پهن بود و من با سایه ام ،روی قالی قرمز بازی میکردم .حتما پاییز بود،
چون فقط تو پاییز همچین آفتابی تو اتاق میافتاد.
مامان جارو میزد صدای خش خش جاروی دستی نزدیک میشد دویدم طرفش ،
گفت:باز داری پستونک میخوری؟
منم پستونک و انداختم توی آشغال های خاک اندازش ...پستونک قرمز با لبه طلایی.
*امیدوارم این خاطره مال ۶ سالگیم نباشه چون خیلی شرم آوره که آدم تا ۶ سالگی پستونک بخوره!
*همه رو به نوشتن خاطره باستانی دعوت میکنم ،اجباری هم در کار نیست ....شاید دوست داشته
باشین ،کلا همه چیز و فراموش کنین!
دو من هم تو وبلاگش اینا رو نوشته.
که ماسه ها رو تف کنم ولی من در کمااااااااال بی شرمی بهش زل زدمو با یک حرکت همشونو قورت دادم
.. ؟؟؟ .. فکر کن که بنویسم !!!.. نمی دونم تا چند سالگی به جای معده "سنگدان" داشتم احتمالا

نوشتن باستانی ترین خاطره کار سختی است. 2روزی می شود دارم بهش فکر می کنم و کلی چیز میز یافته ام. درست مثل اینکه دست کنی ته حلقت و مخصوصا بالا بیاری. فقط ماجرا این است که من عق می زنم دایم و استفراغ نمی کنم. فکر کنم 5 سالم بود شاید هم کمی کوچک تر، 3 سال و نیم. پدرم باز غیب شده بود. رفته بود انگلستان. وقتی برگشت مادرم اداره بود. طبق معمول که می خواست خودشیرینی کند، من را بهانه قرارداد و به مادربزرگم گفت که من با محمدرضا می روم اداره عزت. خلاصه تا اینجای ماجرا به من ربطی نداشت. هیچ وقت هم نداشت. زن و شوهر بودند دیگر. وقتی مادربزرگم لباس تنم کرد، یک لباس یکسره که من خیلی دوستش داشتم، راه افتادیم. خب یک بچه کوچک احتیاج به توالت پیدا می کند لابد. پدرم من را برد دستشویی و خب کار انجام شد. وقتی خواست زیپ لباس را بالا بکشد، تازه ماجرا به من مربوط شد، ماند لای زیپ! آخر من نمی دانم زن و شوهر با هم دعوا می کردند چرا [...] من باید آن وسط له می شد... . بعدها که بزرگ تر شدم هروقت آلبوم های عکس را نگاه می کردم و به آن عکسی می رسیدم که همان لباس یکسره تنم بود، نمی دانم چرا تنم یخ می کرد. شاید برای همین است از شلوار دکمه دار بیشتر خوشم می آید الان. چند وقتی ست دیگر به عکس های قدیمی ام نگاه نمی کنم. بجز آن یکی که بغل مادربزرگم هستم. چقدر دور شده است مادربزرگم. چقدر آن بچه ناشناخته است برایم.
سید محمد جوادی : شاید خنده دار باشه ، من تا 5 سالگی لباس دخترونه می پوشیدم ( یعنی مادرم لباس دخترونه تنم می کرد ) چون دوتا دادش از خودم بزرگتر داشتم پدر و مادرم می ترسیدن چشم بخوریم . یعنی به دیگران وانمود می کردن که بچه سوم ما دختره و خیال نکنین سه تا پسر داریم ( بیچاره من) . خلاصه کار به جایی رسید که وقتی بزرگ شدم اونا می خواستن لباس دخترونه رو از تنم دربیارن اما من زیر بار نمی رفتم .گوشمو سوراخ نکردن اما من خودم یه بار از سر کنجکاوی سوزن کردم تو لاله گوشم بعد هم کلی گوشم چرک کرد و اذیت شدم . از این خاطره های عتیقه زیاد دارم .
رویابیژنی :حلوا خیلی دوست داشتم/ مخصوصآ وقتی رنگش قهوه ای بود و کمی هم به تلخی می زد/ داداشهام یه روزی پی پی مرغهای همسایه رو ریختن تو یه پیشدستی و من که کوچولو بودم رو از خواب بعدازظهرم بیدار کردن و گفتن بیا یایاجون! اینم حلوا که مامان واست پخته/ چشام آلبالو گیلاس می چید وگرنه اینهمه خنگ نبودم به خدا. با ولع قاشقو گذاشتم تو دهنم و خوردم. نتونستم بگم بده آخه می ترسیدم به گوش مامان برسونن و ناراحت بشه . صورتم کج و کوله شد و قاشق دومو برداشتم که دلشون سوخت و ...
میم الف : یک دوجین خواهر برادر بودیم. ساعت خواب هرکدوم با اون یکی فرق داشت. هیچ وقت خونه مونو دزد نزد چون همیشه یکیمون بیدار بود، مثلا رفته بود آب بخوره، یا گلاب به روتون دست به آب برسونه، یا یه لقمه نون و شامی مونده از دیشب را که مامان گذاشته بود برای میم کوچک( آخه همیشه قهر می کرد و از سر غذا بلند می شد) بخوره. یا اگه هوا صاف بود تلویزیونو روشن کنه ببینه کانالای "اتحاد جماهیر شوروی"‘ رقص باله نشون میده؟... واسه همین ، صرح امنیت اخلاقی خونه ما اینجور بود که مامان همیشه تو هال می خوابید، روبروی ساعت بزرگ دیواری، دلننننننننننگ!!! دلنننننگ!!! می گفت میخوام ساعت تماز از دستم در نره. بابا هم تو اتاق خودش می خوابید.
دستشویی طبقه بالا رو قفل می کردیم چون مامان می گفت احتیاط داره! شما هیچکدوم خودتونو نمی شورین!... اما به خدا می شستیم! دیگه خلاصه می رفتیم مستراح ته حیاط. با ترس و لرز و هی پشت سرمونو نگاه می کردیم و هی سوت می زدیم و بسم الله گویان و اینا، دست آخر لامپ حیاط رو هم روشن می ذاشتیم که موقع بالا اومدن از پله ها تو تاریکی نیفتیم، جنه مچ پامونو چنگ بزنه بکشه پایین!
یه شب پا شدم برم دستشویی. مامان سرجاش نبود. فکر کردم لابد داره نماز می خونه.اما ندیدمش کجا داره نماز می خونه! از هالچه دراز که رد می شدم از تو اتاق بابا صدای نفس نفس شنیدم. هنوز منگ خواب بودم. تو روز روشنشم منگ بودم. اصلا تا سالها بعدشم منگ بودم. رفتم دستشویی و اومدنی طبق معمول لامپا رو روشن گذاشتم. دیدم مامان چادر نمازشو دورش پیچیده و بق کرده و روی پله بالایی نشسته ! کلافه! باروت! فکر کردم بابا چیزی سرشب بهش گفته، شایدم خواب ننجون رو دیده و دلش تنگه. :مامان چرا بیداری؟
: چرا بیداریم؟ تازه منو دیدی؟ من همین جا نشسته بودم داشتی می رفتی دستشویی!
: نه!... بسم الله گفتم و به پاهای سفیدش نگاه کردم که جوراب نماز نپوشیده بود. برعکس نبود، اوه، یا امام زمان!
:دختر تو چارده سالته، چرا انقدر منگی! اومدیم یکی کارد به دست اینجا بود، تو نباید چشمتو واکنی؟

