تبليغاتX
من واقعی - هل من ناصر ینصرنی؟

من واقعی

 

گفت هیس/ باید در سکوت قدم بزنیم و لبخند زد/ مثل ماه بود صورتش...مثل ماه...

گفت هیس نباید آبروی سید رو بریزیم و روسری اش رو روی سرش محکم کرد / مثل ماه بود صورتش... مثل ماه

گفت هیس و ناباورانه دیدمش که تیر خورد/ خودش هم ناباورانه به زمین افتاد...

آدم که به ماه تیر نمیزنه. مگه شب تاریک ارزش زندگیو داره؟ نگاه ناباورش رهام نمی کنه...

جیکش در نیومد/ ماه وقتی به زمین افتاد ساکت بود انگار می خواست بازم بگه هیس /خوف نکن آبجی !

اما نگفت/ رمق نداشت....

از گوشه ی چشمش اشک اومد و رنگش پریده تر شد... توی دلم گفتم : گاهی ماه از نجابتش رنگ پریده میشه و در سکوت اما در هول و هراس از دست دادنش نگاهش کردم/ نگاهش کردیم.

از لبش خون زد بیرون/ گفتم حرف نگفته است که مونده بود تو دلش / هم الان از جاش بلند میشه...در سکوت نگاهش کردم / نگاهش کردیم...

از گوشهاش خون زد بیرون و شال سبزش گلی شد/ گفتم شاید تهمتهای شنیده اش رو داره بالا میاره...در سکوت نگا....

از چشمهاش خون جهید بیرون...

مثل ماه بود صورتش...مثل ماه... می بینی؟

خواستم شیون کنم. بزنم توی سرم... سوگ خواهرمون ضجه می خواست / اشک می طلبید... نمیخواست؟ نمی طلبید؟

 "ندا"ش می پیچید: هیس / نباید آبروشو بریزیم...

لال شدم... لال موندم...هنوز هم لالم اما سخت...

هل من ناصر ینصرنی؟

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin