تبليغاتX
من واقعی - عموی من...

من واقعی

عموجونم! هفت ماه نیومدم شمال ... هفت ماه...

نمی تونستم بیام و جای خالی ـ مامانجان و پاپوجی ام رو ببینم .می ترسیدم از روبه رو شدن با این حقیقت تلخ... اما هربار که فکر اومدن به اونجا رو می کردم / با همه ی استرسی که بهم دست میداد دلم می خواست یه سر بیام کوچه محلوجی / دم در خیاطخونه ات و مثل دوران نوجوونی ام که موقع رفتن به مدرسه از مغازه ات رد می شدم و یواشکی می دیدمت که مشغول سوزن زدنی / یواشکی ببینمت / ببوسمت ببویمت...

اون روزها / آرزوم این بود که بدونم تو اون خیاطخونه چی داری که همه ی اهل فامیل و محل توش جمع می شن/ از پاپوجی می پرسیدم می گفت صفا...  خیلی گذشت تا فهمیدم صفا یعنی لبخند آروم و مهربون تو / که مثل مرهم روی زخمهای اونا که پیشت می اومدن/ می نشست... عموجون ! یادم نمیاد روزی  صدات روی کسی بلند بشه/یادم نمیاد با کسی که حتی بهت زخم زده مدارا نکرده باشی / یادم نمیاد لبخند نزده باشی... حتی تلخ... حتی غمگین...مخلصتم عموجون!

حالا حتماتموم کوچه ی محلوجی بی تو غریبه / حتما مغازه ات/ قیچی هات/ پارچه های ندوخته و نیمه دوخته ات دلتنگ ـ دستهای شریفت میشن چه برسه به من...

آخرین باری که دیدمت وقت ـ رفتن ـ پاپا بود / خواستم دستهاتو ببوسم / با اون تواضع مثال زدنیت نگذاشتی محکم بغلم کردی / محکم بوسید ی ام و گفتی دلواپسمی گفتی محکم باشم/ گفتی دوستم داری...

 بهت گفته بودم که چه قدر دوستت دارم؟! بهت گفته بودم که می خواستم روز ـ پدر به جای پاپوجی بهت زنگ بزنم و بگم روزت مبارک؟ چرا هرگز برای نشون دادن اینهمه وابستگی ام به تو که عزیزدردانه ی پاپوجی بودی/ پیشدستی نکردم؟ از چی خجالت می کشیدم؟ روم سیاه / عموجون؟!

دلواپست نیستم . می دونم اونجا جات راحته / دلواپس جواد و رضام... دلواپس دخترای عزیزتم... دلواپس زنعمو هستم و صدای هق هقش که دلم رو آتیش زده ...

حالا دیگه باید حتما بیام شمال ... کاش قبل از رفتنت یکبار اجازه می دادی دستهای سوزندیده ی نازنینت رو ببوسم...کاش ... کاش پاهام همراهی ام کنه...

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1388ساعت 18:25  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin