تبليغاتX
من واقعی - او هم اهل رفسنجان بود...

من واقعی

 

1

تو محله مون یه بابایی بود , کل مم جعفر نام. آخر ـ سیاست و مرام بود آخه هر وقت همسایه ها سر آشغال ریختن و تو پ انداختن و شیشه شکستن و اسم کوچه و آسفالت ِ کف و اِل و بِل دعواشون می شد و به جون هم می افتادن/ اون فقط زل زل نیگاشون می کرد اما به وقتش یک کلمه می گفت که حق رو به حقدار می رسوند. خیلی حرف پشتش بود. می گفتن زن صیغه ای داره/ تو بالشش پول قایم کرده / عمرا اگه مذهب سرش بشه ادای آدمای معتقدو در میاره و هوووو کلی حرف ِ پیشکی که معلوم نبود راسته یا دروغ.

اگه راست بود که جوابش با کرام الکاتبین / اگه دروغ بود که خاک بر سر ِ مردمون ِ محل که همش پی سوژه بودن واسه خاله زنک بازیشون....مهم این بود که حرف نمی زد اما وقتی میونجیگری می کرد جیگر آدمو حال می آورد / مهم این بود که با اینهمه حرف و حدیث که پشتش بود خرش تخت گاز می رفت...

کل مم جعفر هم اهل رفسنجان بود...گفتم که گفته باشم

 

2/

 برای دوستم جان حساسم!

تو یه مملکتی چند تا موش رو زندونی می کنن و بهشون خوب می رسن/ گردو / فندق / پنیر و چه و چه و چه.... موشها کلی از زندونشون ذوقمرگ می شن/ کلی حال می کنن/ کلی باورشون میشه که خوشوقتن...تاکید می کنم خوشوقتن / نه خوشبخت...آخه بخت باهاشون یار نبود.

آخه کمی بعدترش زندونبانا تصمیم می گیرن دیگه بهشون غذا ندن ببینن چه اتفاقی می افته ... بی خیال ... سخت نمی گیرم/ به من چه!

موشها رو خدایا جانمون واسه آزمایش کردن آفریده دیگه ! مگه نه؟!!

موشها کم کم گشنگی عذابشون می ده / شروع می کنن مدفوع هم دیگه رو خوردن/ می بینن مزه و بوش خیلی بده و  اساسی سیر نمی شن/ شروع می کنن همدیگه رو خوردن... دوست هم بودن / آره که سالها هم بند و همراز هم بودن ولی گشنگی بهشون می گفت : بابا!  دوستی کیلویی چنده؟

  سخت نمی گیرم/ شایدم راست بگی... به من چه!مگه نه؟!

ولی از  اون موشهای زندونی / یکیشون زنده می مونه / زندونبانها هم  آزادش می کنن یه جایی که آخر ِ عیش و عشرتش بود...

فندق / پسته/ بادوم/ گردو / پنیر/ هوووووووو......هر چی می خواست اونجا بود اما موش ِ رها شده به اونها لب هم نمی زد... دل و معده اش دیگه  با اونها جور نبود/ خوش نبود...

اون موش فقط موش می خواست/ فقط موش می خورد/ فقط موش می خواست/ فقط موش می خورد/فقط موش می خواست/ فقط موش می خورد/ فقط موش ... ب...ی...خ...ی...ا

نه... تو رو جون ـ خدا  نگو به من چه... نگو ازین قصه بیام بیرون/ تو رو جون خدا نگو......آخه می ترسم.

کلی خیال دلمو لرزونده.چطور بیام بیرون ؟  نمی تونم / از من بر نمی آد دوستم جان  !

نکنه یه روز  هار بشیم؟ نکنه  خدایاجانمون ما رو هم مثل موشها برای آزمایش کردن بعضی آدمها/  ساخته و ما بی خبریم ؟ نکنه به گُه خوردن هم رضایت نمی دیم  که داریم همدیگه رو می خوریم؟

...نه نگو بی خیال... من هم نمی گم... خب؟! آخه می ترسم... آخه خیلی زیاد می ترسم...

خدایاجان! صدامو می شنوی؟ خدااااایااااا جاااااانم  ! جون خودت صدامو می شنوی؟! 

 گوش کن... من اعتراف می کنم که به شدت می ترسم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin