تبليغاتX
من واقعی - براي خواهر دورم ماريا !

  چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم  . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟

مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد  . گونه هات چاله مي انداختند .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه  !  ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه  ! شام چي بخوريم ؟

گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .

تلخ مي شوي و  نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .

رويم را اما بر مي گردانم .

از رديف ِ غازهاي وحشي رد مي شويم و غازها از صداي قدمهام / قدمهاي تو كه بي صداست . نرم است / قيل و قالي راه مي اندازند نگفتني .

مي گويم دسته ي غازهاي وحشي هم نشديم . هر كداممان به كنجي پرت شديم بي كه از احوالات ِهم جويا شويم . مي گويم  چند سال ِ نوري است كه دستهايم را نديدي ؟  و صاف مي ايستم روبه روي تو ، قدمهايمان هم... و كف ِدستهايم را توي چشمهايت باز مي كنم .

مي گويم : اين دستها بيخود كه پير نشده . مي گويم : كهنه ي بچه ام را شستم . خياطي كردم . بشور و بساب كردم . روي ديوارهاي  اتا قهاي ِ بچه هاي اعيان و اشراف شكل سفيد برفي كشيدم  و خودم را كوتوله كردم . مي گويم : كار كردم / کار کردم / کار کردم ... زندگي اما نه .

همه ي خيابان نگاهم مي كند وقتي بلند گله مي شوم به سوي تو كه كجا بودي آن روزها ؟

نگاهت نمناك شد .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم: آن روز ِ دور را كه توي ِمدرسه بچه ها به لثه ي متورمت خنديدند ، يادت هست ؟ يادت هست تو دلت شكست و گريه شدي ، من هم حيوان ِزخمي بُراق شده سوي ِشكمشان ؟ يادت هست كه  برايت گفته بودم اما حتمن توي ِ تنهاييشان پشيمان مي شوند ؟

 چشمهايت را تنگ مي كني  اما زود خاطرت آرام مي گيرد  و سرت تاييدم مي شود.

 مي گويم:  " اشتباه كردم . گزاف گفتم . به گور باباجانم خنديدم اگر راست بود . هيچكس هيچ وقت توي اين دنياي گل وگشاد ِ هرزه ، پشيمان ِ كرده ها و نكرده هايش نمي شود. "

تو متوجه ي تلخي ِحرفهايم نمي شوي / تقصير ِ تو نيست . دنياي ِ تو كه زشت نيست . اما به احترام غصه هايم دستهايت را روي گو نه ام مي گذاري . خواستي اشكهايم را پاك كني . توي ِدلم مي گويم: اين همه كه ريخت تو بودي كه حالا ؟

رويم را اما بر مي گردانم .

 دستت مي افتد روي شانه هام . انگار چلچله ايي افتاده بر شاخه اي بي بار . پَرَش مي دهم كه برود :

دلگيرم از همه ي شما كه رهام كرديد و بي خيال رفتيد .

من از تويي كه حالا ، روگردانم .

من فقط ، چشم هايت را مي بينم كه مثل  چشمهاي ِِآهو بود . فقط دستهايت را مي بينم كه در دستم مي گذاشتي تا با هم برويم مدرسه و پيراهنت را كه خيلي نو بود . سفيد نبود اين همه . اين لكه ي خون هم نبود كه جگرم را پاره كند.

يواش مي گويم كه نشنوي اما شنيدي. اين را برق ِنگاهت رساندَم .

رويم را اما بر  مي گردانم

 : فقط توي كيف ِ چرم ِصورتي ات را مي بينم كه بوي ِ تازه گي مي داد و بوي ِلقمه ي نان و پنير ِ ته ِ كتاب ها ي ِ درسي ات ، مانده را . فقط دردهايت را مي بينم كه برايم مي گفتي :

- بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .

-    باباجان ندارد خواهركم  ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور .  ندارد  خواهركم !

 .

.

.

 

- سردم شده . بيا توي دست هاي هم ها كنيم ؟ هاي ِبزرگترها گرمتر است .

 دستهايت را مي گرفتم و هرچه نفس بود نثارش مي كردم . 

 -    آجي !؟ مامان جان مي گويد گذشت از بزرگترهاست . تو هم ببخش كه  "هايم " كوچك است و گرمت نمي كند. تازه مامان جان خودش گفته كه تو بايد مواظبم باشي .

 

 به احترام ِحرفهاي ِتو و مامان جان تمام ِ جهان را ها مي كنم تا هر جا كه هستي گرم شوي . تمام بالاپوشهاي ِ داشته و نداشته ام براي شانه هاي ِ دوردستت .

 رويم را اما بر مي گردانم ...

يادِ آن روزها يك آسمان محبت را روي سرم مي ريزد . به دل دارم كه ببوسمت . بگويمت كه دوستت دارم . بگويم همه ي بغضهاي پاشده  از نبودنت را مي اندازم دور . بيانداز تو هم ... نگاهت مي كنم . خيس شدي از باران .

 بي بالا پوشم خواهركم!

باران كه بيرحم ريخت دلم واپست شد ، باران كاشكي خاكها را خيس نكند .

رويم را اما بر مي گردانم .

.

.

.

 

 واي آجي  ! پنبه ي واقعي  اينهان  ؟  

توي ِپنبه زار بوديم . وسط ِ يك دنيا سپيدي . يادت هست صداي تَلَق تَلَق ِ پُمپ ِ آب مي آمد؟ يادت هست چه با صداش رقصيديم ؟يادت هست كمرمان را هي پيچ و تاب داديم و گفتم آهنگ ِ خداست و براي ِ خدا رقصيديم ؟

پشت پرچين ، صمد نگاهمان مي كرد . اين سوي ِ پرچين گونه ام گُل داد و تو ، مبارك باد خواندي . يادت هست عشق چه بي فرجام مُرد ؟

دستم بشكند كه سمت ِ دهانت رفت ... بشكند .

دهانت را مي بوسم تا خود ِ غلط كردم .

 

-از پنبه بيزارم خواهر كوچيكه ! متنفرم  . بدم ميايد .

-     پنبه كه سفيد است آجي ! مثل ِ برف . مثل ِ صورت ِ تو كه صمد برايش هلاك است . مثل ِ خدا .

     مثل لباس ِ تن ِ تو ؟

پنبه هايي را كه به هر گوشه ي صورتِ بي جانت  تپانده اند حتي به چشمهايت، نگاه نمي كنم .

 رويم را اما بر مي گردانم .

 

مي گويي : هيس آجي ! بعد از اين همه سال نديدن گله گي مي كني ؟ مي گويي : بيا دوباره كف ِ حياط را با آب ِ چاه بشوييم و گليم نيمدار ِ توي انباري را بياندازيم وسطش كنار گلدان ِ شمعدانيهاي  پُرپر و حوض  ِسبزآب شده ي هميشه ، به صداي قُل قِل ِ سماور ِ مادرجان گوش بدهيم كه وعده ي عصرانه مي دهد و نان بربري و پنير و ريحان ...   مي گويي : هيس آجي! گوش بگير.

  

به گوشم صداي ِ شكستن استخوانهاي انگشتهاي خشك شده ات مي آيد توي انگشتهاي مبهوتم . 

مي گويم : شكستيد نامردها ! استخوانهاي ظريفش را شكستيد.

مي خواهند دستهاي مان را جدا كنند . نمي توانند. چاره اي جز اين نمانده برايشان .

مي گويم دستهايم را قطع كنيد . من براي گرم كردن اين دستها نفس دارم هنوز و نفسم هق هق مي شود  و مي خورد به ديوار ِ بيمارستان و داروهاي ِبيهوشي .

 رويم را اما بر مي گردانم .

.

.

.

دندانهاي ِ خداي امان كثيف بود وقتيكه مي خنديد خواهركم  ! هيچوقت سفيد نبود شايد .

 .

.

.

سردم شده خواهر كوچولو ! بيا رسم ِ مامان جان را عوض كنيم و امروز تو توي دستهايم " ها " كن .

يخ زدم  !

جيغ مي زدم كه كمي آرامتر بشورندت . نمي شنيدند . هي تنم را  به شيشه ي نكبتي ِ آنجا مي كوفتم ، نشنيده اش مي گرفتند. دردت كه نمي آمد ، خيالشان اين بود .  من اما صدايت را مي شنيدم ، كه  دردت را به من مي گفتي:

 - بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .

- باباجان ندارد خواهركوچيكه   ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور . ندارد  خواهركوچيكه  !

 نگاهم التماس مي شود  : دلم تنگت شده خواهر ! نمي خواهي پسرم را ببيني ؟

رويت را اما ...  بر مي گرداني

 

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1386