چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟
مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد . گونه هات چاله مي انداختند .
رويم را اما بر مي گردانم .
مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه ! ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه ! شام چي بخوريم ؟
گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .
تلخ مي شوي و نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري را با او ندارد .
رويم را اما بر مي گردانم .
از رديف ِ غازهاي وحشي رد مي شويم و غازها از صداي قدمهام / قدمهاي تو كه بي صداست . نرم است / قيل و قالي راه مي اندازند نگفتني .
مي گويم دسته ي غازهاي وحشي هم نشديم . هر كداممان به كنجي پرت شديم بي كه از احوالات ِهم جويا شويم . مي گويم چند سال ِ نوري است كه دستهايم را نديدي ؟ و صاف مي ايستم روبه روي تو ، قدمهايمان هم... و كف ِدستهايم را توي چشمهايت باز مي كنم .
مي گويم : اين دستها بيخود كه پير نشده . مي گويم : كهنه ي بچه ام را شستم . خياطي كردم . بشور و بساب كردم . روي ديوارهاي اتا قهاي ِ بچه هاي اعيان و اشراف شكل سفيد برفي كشيدم و خودم را كوتوله كردم . مي گويم : كار كردم / کار کردم / کار کردم ... زندگي اما نه .
همه ي خيابان نگاهم مي كند وقتي بلند گله مي شوم به سوي تو كه كجا بودي آن روزها ؟
نگاهت نمناك شد .
رويم را اما بر مي گردانم .
مي گويم: آن روز ِ دور را كه توي ِمدرسه بچه ها به لثه ي متورمت خنديدند ، يادت هست ؟ يادت هست تو دلت شكست و گريه شدي ، من هم حيوان ِزخمي بُراق شده سوي ِشكمشان ؟ يادت هست كه برايت گفته بودم اما حتمن توي ِ تنهاييشان پشيمان مي شوند ؟
مي گويم: " اشتباه كردم . گزاف گفتم . به گور باباجانم خنديدم اگر راست بود . هيچكس هيچ وقت توي اين دنياي گل وگشاد ِ هرزه ، پشيمان ِ كرده ها و نكرده هايش نمي شود. "
تو متوجه ي تلخي ِحرفهايم نمي شوي / تقصير ِ تو نيست . دنياي ِ تو كه زشت نيست . اما به احترام غصه هايم دستهايت را روي گو نه ام مي گذاري . خواستي اشكهايم را پاك كني . توي ِدلم مي گويم: اين همه كه ريخت تو بودي كه حالا ؟
رويم را اما بر مي گردانم .
دلگيرم از همه ي شما كه رهام كرديد و بي خيال رفتيد .
من از تويي كه حالا ، روگردانم .
من فقط ، چشم هايت را مي بينم كه مثل چشمهاي ِِآهو بود . فقط دستهايت را مي بينم كه در دستم مي گذاشتي تا با هم برويم مدرسه و پيراهنت را كه خيلي نو بود . سفيد نبود اين همه . اين لكه ي خون هم نبود كه جگرم را پاره كند.
يواش مي گويم كه نشنوي اما شنيدي. اين را برق ِنگاهت رساندَم .
رويم را اما بر مي گردانم
: فقط توي كيف ِ چرم ِصورتي ات را مي بينم كه بوي ِ تازه گي مي داد و بوي ِلقمه ي نان و پنير ِ ته ِ كتاب ها ي ِ درسي ات ، مانده را . فقط دردهايت را مي بينم كه برايم مي گفتي :
- بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .
- باباجان ندارد خواهركم ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور . ندارد خواهركم !
يادِ آن روزها يك آسمان محبت را روي سرم مي ريزد . به دل دارم كه ببوسمت . بگويمت كه دوستت دارم . بگويم همه ي بغضهاي پاشده از نبودنت را مي اندازم دور . بيانداز تو هم ... نگاهت مي كنم . خيس شدي از باران .
باران كه بيرحم ريخت دلم واپست شد ، باران كاشكي خاكها را خيس نكند .
رويم را اما بر مي گردانم .
.
.
.
واي آجي ! پنبه ي واقعي اينهان ؟
پشت پرچين ، صمد نگاهمان مي كرد . اين سوي ِ پرچين گونه ام گُل داد و تو ، مبارك باد خواندي . يادت هست عشق چه بي فرجام مُرد ؟
دستم بشكند كه سمت ِ دهانت رفت ... بشكند .
دهانت را مي بوسم تا خود ِ غلط كردم .
-از پنبه بيزارم خواهر كوچيكه ! متنفرم . بدم ميايد .
- پنبه كه سفيد است آجي ! مثل ِ برف . مثل ِ صورت ِ تو كه صمد برايش هلاك است . مثل ِ خدا .
مثل لباس ِ تن ِ تو ؟
پنبه هايي را كه به هر گوشه ي صورتِ بي جانت تپانده اند حتي به چشمهايت، نگاه نمي كنم .
رويم را اما بر مي گردانم .
به گوشم صداي ِ شكستن استخوانهاي انگشتهاي خشك شده ات مي آيد توي انگشتهاي مبهوتم .
مي گويم : شكستيد نامردها ! استخوانهاي ظريفش را شكستيد.
مي خواهند دستهاي مان را جدا كنند . نمي توانند. چاره اي جز اين نمانده برايشان .
مي گويم دستهايم را قطع كنيد . من براي گرم كردن اين دستها نفس دارم هنوز و نفسم هق هق مي شود و مي خورد به ديوار ِ بيمارستان و داروهاي ِبيهوشي .
.
.
.
دندانهاي ِ خداي امان كثيف بود وقتيكه مي خنديد خواهركم ! هيچوقت سفيد نبود شايد .
يخ زدم !
جيغ مي زدم كه كمي آرامتر بشورندت . نمي شنيدند . هي تنم را به شيشه ي نكبتي ِ آنجا مي كوفتم ، نشنيده اش مي گرفتند. دردت كه نمي آمد ، خيالشان اين بود . من اما صدايت را مي شنيدم ، كه دردت را به من مي گفتي:
- بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .
- باباجان ندارد خواهركوچيكه ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور . ندارد خواهركوچيكه !
رويت را اما ... بر مي گرداني