1
احساس می کنم این روزها قیافه ی وبلاگهامون شبیه مجری یک برنامه است که نیمه شبها شبکه چهار پخش می کندش! آخه ابروهای وبلاگهامون سمت پایین کشیده شده/ لبهاش تبخال زده و متورمه و با قیافه ای شدیدا افسرده اما مودب می گه: سلام خوانندگان _ جان
2
وقتی یه بابا رو به احتضار باشه/ هزار تا ارثخور پیدا می کنه....خیلی هاشون عمرآ اگه جزو کوچ و کلفتش بودن اما ارث خورش که میشن! وقتی ببینن صاحاب ِ خونه /لاجونه و نمی تونه کلامی بگه/ با قیافه ی حق به جانب میان تو صورتت نیگا می کنن و میگن سام علیک آبجی یا چه می دونم سام علیک داآش/ من از تخم و ترکه ی شمام...ننه م صغرا صدا کلفت / زن _ حق و حساب ِ این بنده ی رو به موته... تو چی داری بگی وقتی فکر کنی شایدم بابات اینکارو کرده/ وقتی چند بار هیزچشمی باباتو دیدی ؟!! باباها نباید بمیرن/ مگه نه؟باید بابابزرگ بشن بعدش برن دورِ دور...مگه نه؟ باباها باید قوی باشن / باید دستشون رو سر همه ی اهل خونه باشه/ مگه نه؟ تازه / باید شریک زندگیشونو و همه ی بچه هاشونو یه جور دوست داشته باشن و نرن راه به راه زن صیغه ای بگیرن که حساب ِ پس انداخته های کور و کچلشون از دستشون در بره.آخه وقتی بابا/ مامانها حساب ِ سن و سالشونو نکنن و هی بخوان بابا بمونن نه بابابزرگ / بچه های نامعمول هم بدنیا میارن دیگه!! مگه نه ؟
چقدر کور و کچل داریم که شفا نمیشن / حتی اگه ببندیمشون به پنجره فولاد!
( این مطلب در مورد بابای نوعیه وگرنه پاپوجی ـ من هرگز اینکه نوشتم نبود)
3
خداااایاااا ! هم سختمه هم سردمه /آخه باید مثلا لالمونی بگیرم!

