سخن از من بر حسب ِ و قت مي تراود و هر كسي آن را بر حسب آن چه وقت اوست مي گيرد / آن گاه به من نسبت مي دهد
بایزید بسطامی
ديشب قبل از خُسبيدنم از بايزيد بسطام خواندم : دويست سال بر بستاني بگذرد تا چون ما گلي بشكفد ... آورده اند كه بايزيد گل نبود فقط ، سايه سار ِ درختي عظيم بود بر مريدانش...
من ِ بنده كه الحق صوفي چركين به دل دارم و چون چهارپاياني بي خرد و وحشي/ هر بامداد ازعمر مي كاهم و بر گناه مي افزايم را چه نزديكي با چنان شيخي حتي به خواب يا به توهمي بيمار گونه !؟مرا با شيخي چون بايزيد البته كه قصد قياس نبود ونيست/ به اين اتهام نبشته ام را ننگريد كه به نقل همان شيخ : " داوري كافريست " خُردَكاني چون من اگر به شانه ي هم سوار شوند تا فلك الافلاك نيز به نوك ِ پاي ذره اي از كمالات شيخ بسطام هم نرسيدندي...
با اينهمه مراتب ِ كم ظرفي ام مهيايم شد و به خواب ديدم در بياباني خالي و تاريك و بي باران الله الله گويان تمناي آب و نانم بود و شكوه از خدا داشتم كه زورمندان را بر تخت مي نشاند و درويشيان را بدبخت كه دوستي به عتابم فرمود : گر جانت عزيز ميداري لال شو و صفحه به گزاف نبشتن سياه نكن كه روزگار سياه مي كني و امر كرد: مادر ِ دهر / شايد كه نتواند سالياني دراز چون تو بزايد!!!
پرسيدمش: با بنده سخن گوئيد يا با شيخ بسطام ؟
فرمود : تو را به شيخ چه قرابتي ست نادان! كه شيخ دستار بر سر دارد / تو دار ، در سر !
كه شيخ ديدار ِ دل دارد و تو سوداي ِ گِل !
كه از تو " من " بزايد و شيخ "من " را ز خويشتنش بزدايد...
گفتمش : پس چه؟
گفت : هر بنده اي را قدر و مقاميست و مادر ِ دهر!!!! هيچ دو نفر را مانند هم نزاد و تو نيز نفري ازين جهاني ، هر چه بيش تقلا كني بيشتر در گِل مي ماني... تقلاي ِعقل كن / نه تمناي ِ زبان...
به بيداري تعبير ِ خوابم را چُنين يافتم كه گرچه اين حقير ِ سراپاي تقصير ِ رنجور روح ِ سيلي خور به عدد نيز نيايم / واجبست جهد ِخرد همي كنم و به قول ابراهيم ِادهم چشم ِ بسته بگشايم و گشادي زبان ببندم / حرمت دوستان را ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ. ن : به خاطر تو/ فیروزه ی خوبم و بخاطر چشمهای ترسناک دوستی که هی نگرانم می شود امروز اینجا خوشم...
پ.ن تر : طفلک یه بار یکی تو جمله اش گفت مادر _ دهر/ مگه حالا ولش می کنم؟

