لختي ايستادم به تماشا / جمعي مي گريستند / جمعيتي شادمانه مي خنديدند / جماعتي سنگ سوي جسم ـ آويخته اش مي پراكندند...
باقي/ متحير ازين مردمان ـ ياغي كه يك صفشان / به دمي ، هفتاد بار دل بگردانند و صف ـ ديگرشان هفتاد سال به يك دل بمانند ...
لختي انديشيدم :
من كه بو فضلم در اين ميانه چه كاره ام؟ من كه جهان را خورده ام / من كه جبه ي علم و عشق برده ام/ من كه كارها را رانده ام / من كه حق را خوانده ام/ پس چرا، حقيقت ننويسم؟
از آنجا سراسر به صحرا شدم ... عصيان بود كه صحرائي ام كرد مردم! طغيان بود مردم! دعوي نمك و نان بود مردم! توهم ـ دانایی این همه نادان بود/ مردم!
نه ... نه... اين حسنك نيست كه بر دار است! اين قرمطي نيست كه دارش كشيده اند! عشق است كه به اين جهان ـ دون، خوار مانده / آزادگيست كه بر دار مانده / آزادگيست كه بر دار مانده/ آزادگيست كه بر دار مانده /آزادگيست/آزادگيست / آ.ز.ا.د.گ.ي.س.ت... مردم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برگرفته از تاریخ بیهفی
پ.ن : رهایی از غم نمی توانم / تو چاره ای کن که می توانی...

