توی گنجه ای کوچک / چیزهایی صمیمی دارم مثل چند تار موی گرانقدر/ چندتارش صاف ـ صاف که مثل نقره قشنگ است و بوی شعر می دهد و بوی پاپاجان و چندتار دیگرش فر و مجعد و قهوه ای/ که عجیب بوی مهربانی می دهد بوی صبوری و لبخندی که تاعمرم باقیست / آرامم می کند.
یک شانه ی چوبی ـ قدیمی/ یک ساعت ـ زنانه ی سالخورده / چادر نماز فلفلی ای که هرگز عطر مامانجانم را از خود نمی راند / شعرهایی که پاپوجی ام برایم سروده با خط لرزانش. آئینه ی جیبی زردرنگ ـمامانجان / انگشتدانه ای قدیمی اش/ سرمه دانی که او از مامانجانش گرفته بود و خیلی عتیقه می زند/ عینک مطالعه ی پاپوجی و مامانجانم/ آلبوم عکس خواهرکم ماریا / آخرین شانه ای که به سرش زد و موهایش هنوز رویش جا خوش کرده/ سنجاق سر صورتی اش و نامه هاش وقتی که دعوایمان می شد ...نقاشیهای گل و مرغ برادرم اسفندیار / شعرهای زخمی اش و زخمهایی که هی سر باز می کنند و هی چرک می شوند و هی و هی و هی و کلی اشک / کلی دلتنگی و ...
آن گنجه ی کوچک را چند ماهی بود که باز نکرده بودم... نمی خواهم اطرافیانم محزونم ببینند ...
فقط همین امروز مجازم کنید تا توی این بازی صادق باشم.خب؟ گرچه حالا دلتنگی ـ حریص آمده چمباتمه کنارم نشسته و جنب هم نمی خواهد بخورد انگار. همینست که سمت چپ سینه ام درد گرفته...
بی خیال
چقدر گل خشک صحرایی دارم که به مرز پودر شدن رسیده اند/عنقریب است که پودر شوند و اتاق کارم را کثیف کنند / باید بیندازمشان دور اما خاطره نمی گذارد. دیوانه ی بی عقل ـلعنتی است دیگر...
دستم را سفت گرفته آنقدر سفت که مچهای لاغرم دردش می گیرد/ می گویمش گمشو اونور بذار نفس تازه کنم/ می گویدم بتمرگ سر جایت بینوا و کشکت را بساب...
من کشک برای سائیدن زیاد دارم/ همینست که درگیرم کرده.
کشکهایم خشکند و سخت/ همینست که لاک پشتم کرده .
کشکها را اگر که بسایم تا ته عمرم وقت می گیرد / همینست که مرا از نگاه خودم فنا شده می کند...
بی خیال
یک عالمه لباس نوزادی ...یک دستبند پلاستیکی که نوزاد ـ نو آمدی را از آنم کرده و رویش نامم حک شده / اولین اسباب بازی ای که با ناداری برایش خریدم/ اولین نامه ای که ازو بدستم رسید با خط کج و معوجی که یعنی روزت مبارک / همینست که پایبندم به این زندگی سگی کرده...
بی خیال
ساعتهای شماطه ای ریز و درشتی که گوشه ای از کتابخانه ام را گرفته اند و اولش فقط خاطره بودند و حالا کلکسیونند ( زور که نیست! دوست ندارم بگویم چرا از صدای زنگ یکیشان تنم لرزید و فهمیدم وقت دیدارست و هجده سالگیم... زور که نیست... نمی گویمش . خب؟ )
همینست که مرموزم کرده...
بی خیال
لباسهای زنانه ای که جوری وصله خورده بودند که فکر می کردی تکه دوزی شده اند و آخرـ مُدند. کاپشن ـ کوچکی که با دو لنگه از شلواری مستعمل که خشتکهایش پاره شده بود دوخته شد و نخش از عشق بود و جنون... عشق ـ هجده سالگی/ گلهای رز ـ هجده سالگی/ نامه های هجده سالگی/ ترحم هجده سالگی/ تعفن هجده سالگی/ مرگ هجده سالگی / اشتباه هجده سالگی/ ایثار هجده سالگی / انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی... / همینست که چهل ساله ام کرده...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: مردمها ! من کلا آدم شادی ام اما دلیل نداره که گاهی نوشته ام غمگین نباشه...اصلن به من چیه که غمگین میشید؟ مگه من دلقکم؟
پ.ن تر:هر کی دوست داره بسم الله...
پ. ن تر دوم: ببخشید اعصاب مصاب نداشتم تو این پ. ن اولی. خب؟

