ولی عصر می خواست همانی باشد که بود/ از اینکه یک سویه اش کنند حس خوبی نداشت...حالا هم ندارد / اینرا اطمینان دارم مردمها جان!
این روزها اما حتی اگر ولی ـ عصر هم باشی باید تحکم را تاب بیاوری/آخر حکایت این روزها حکایت کابوس است و سر گیجه.
این روزها همه جور اتفاقی می افتد و تو نباید که متعجب شوی/ ولی عصر هم یکطرفه می شود و نباید معترض شوی/ باید بپذیری/ او هم باید که قبول کند و اصلآ به رویش نیاورد که اعتماد ـ ملتش با این اوضاع خفه شده.
به ولی عصرمان دیگر ربطی ندارد اگر هراسان به جاده ای نگاه کنیم که ته اش پیدا نیست/ آخر او هم مجبور شده به بی خیالی مردمها جان!
فقط این سوال هی ذهنم را مشغول کرده : یعنی با این راه حل ترافیک تمام می شود؟ ترافیک غصه ها و دردهای خفه خون گرفته امان را می گویم ها؟! یعنی تمام میشود؟!
دود تمام دلمان را گرفته / ما خفه خفه سرفه می کنیم... یا باب الحوائج!؟

