همه ش بچه هاي رفته به غربتش را صدا مي زد و مي ناليد: آي سوگلُم / مه گلُم ! آهو جانَكُم! مگه دلم آهن ِآهنگريه كه مدام آتش به جونُم مي زنيد...
غربت كه فقط آن سوي مرزها نيست....جايي كه هركسي خداي خودش را دارد و قبله ي خودش دورترين فاصله ها را رقم مي زند / ميله مي سازد / حصار مي تند و...غربت مي آفريند.
ما محكوم ِ قرابت و غربتِ اجباري ِ اينجا هستيم ...

