تبليغاتX
من واقعی - عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي....

  

خدا تنهاست .تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهاييش عميق  و باشكوه است . در فضايي از نور شناور است / در آنسوي ِ زندگي و قصه اش تا ابديت جاريست . به ابتدا و انتهاي هر چيز آرام و درسكوت لبخند ميزند ...به فريشتگان ِ مقربش / چراكه رستگارند ...به آنان كه به پهلوي ِپيامبرانش خنجر كشيدند / چرا كه نادانند...به مرداني كه در جلسات دنبال ِ اخراج و توبيخند و در خانه دنبال ِ بهانه / لبخند مي زند / چرا كه خسته و فرو ريخته اند ... به مادراني كه در دفتر ِتكاليف ِ دخترانشان دنبال ِكلامي عاشقانه ميگردند تا ايثار مادرانه اشان به يغما برود / چرا كه مضطرب و بي پناهند ... حتي به آدميان ظالم ِ بيمارهم / چراكه تنبيه خواهند شد .

من نيز تنها هستم ... تنهاي ِتنهاي ِتنها / در اينسوي زندگي . اما نه مثل خدا سخت تنها و سخت شادمان . مثل ِ يك ابله ِ زميني ِكوچك / سخت تنهايم و سخت آزرده و اين باشكوه نيست ...

من اما مثل خدا نميتوانم چيزي را ازنو بسازم / كودكي ام را / ابتدا و انتهاي زندگي ام را / هيچ چيز را حتي نميتوانم پاك كنم ... گوشه ي دفتر ِمشق ِ هفده سالگي ام را ... نمي توانم... نمي توانم ...و اين خيلي آزار دهنده است .

 

روزگاري خانه ي من وسط ِ يك جزيره بود . يك جزيزه ي يكدست و زياد سالم .

همسايه هايم به تعداد انگشتهاي دستم بودند . آن ها را خوب مي شناختم / با آنها خوب دوست ميشدم / از آنها خوب مي آموختم.

بازي ِ من فقط لي لي بود . لي لي اي كه هرگز تكراري نميشد .

پدرم  ابتداي ِ خروسخوان مي رفت دنبال ِ لقمه ي حلال .

برادر ِ بزرگترم ، مرد ِ خانه امان ميشد . سيگار نمي كشيد . فرياد نمي زد . كتك زدن را بلد كه نبود .

مادرم ، خورشت ِ جا افتاده مي پخت . چايش هميشه به راه بود .

با خانمهاي ِ همسايه كه همه اشان آسمان را نزديك پاهايشان داشتند / فارغ از كار كه مي شد گپ ميزد . اما نه راجع به شكل ِ ابروانش يا لباس هاي فاخري كه ميخريد ...

 

توي ِ جزيره ام فقط چند دست لباس ِ ساده ي تميز وجود داشت كه دست به دست مي گشت .

توي ِ جزيره ام خدا زياد نگاهم ميكرد . زياد لبخندم ميزد . آخر آن جا كه گناهي نبود .

توي جزيره ام وقتي با كسي غير از جنس ِ خودت همكلام ميشدي زود تهمتت نمي زدند .

تهمت واژه اش آشناي هيچكس كه نبود.

 

اما يك روز ِ بد ِ خيلي زياد خاكستري / يك آدم ِ خيلي زياد تازه / با يك قايق ِ خيلي زياد كو چك و عجيب / به جزيره ام آمد .

لباسهاي ِ رنگارنگي به تن داشت و كلاه ِ گشاد ِ بلندي روي ِ سرش بود .

به جزيره ي كوچكم كه نگاه كرد / با اكراه گفت : چه سرزمين ِ ناچيز ِ بي اهميتي !!! چه قدر دلگير !!!

به لباس ِ تميز ِ ساده ام خنديد / به سرم كه هيچ كلاهي نداشت / به دلم كه خيلي با همه چيز جزيره اش آشتي بود خنديد و آرام سوار ِقايق ِمضحكش دور شد.

 

آنروز ِ خيلي خاكستري / من آرزو كردم كاشكي جزيره ي بزرگتر و لباسهاي تازه تري داشتم.

آنروز ِ خيلي خاكستري / من از همه چيز ِ خودم ناراضي شدم / حتي از سرم كه هيچ كلاهي نداشت / حتي از دلم كه از هيچ تنابنده اي فرسوده نميشد / حتي از دستم كه به گناه عادت نداشت... آن روز ِ خيلي خاكستري...مثل ِ هر روز ديگر / خدا زياد نگاهم كرد و زياد به آرزويم لبخند زد .

 

آن وقت بود كه آن اتفاق عجيب افتاد .

 

از دِ لَكَم چيزهايي رفت / به دِلَكَم چيزهايي افزوده شد . حرفهايي به لبم آمد و سكوتهايم كه باشكوه بود /مُرد.

فرياد كشيدم / كتك زدم / كتك خوردم / تحقير شدم / اشك ريختم / اشك ريختم / اشك ريختم / عادت كردم / عادت كردم / عادت....

 

از همان روز بود كه فهميدم جنس ِ پيراهن ِ مادر ِليلي حرير است و پارچه ي پيراهن ِمادر ِمن چيتي كم بها .

از همان روز بود كه فهميدم پدر ِ نگار كفش ِسياه چرمي بپا دارد و باباي ِمن گالش .

از همان روز بود كه دكمه سر دستهاي پيراهن ِ سفيد برادر ِصدف ، مي درخشيدند و به برادر ِ من كه هرگز دكمه سردستي به آستينش نداشت / بلند بلند مي خنديدند.

 

از آن روز بود كه ياد گرفتم بگويم :  قهر / قهر تا روز ِقيامت ...

 

ديگر خانه ي من وسط ِ جزيره نيست . آدمها زياد شدند . با قايقها و كشتيهاي بادباني / خيلي آدم ِ تازه / خيلي لباس ِتازه / خيلي كلاه ِ تازه / خيلي حرف تازه / خيلي قلب ِتازه / آمدند.

 

جزيره ام بزرگ شد  تا جا براي همه كس و همه چيز داشته باشد .

سياه شد تا رنگ ِ همه كس و همه چيز را توي خودش بريزد .

جزيره ام يك دنيا شد ... يك دنياي گل و گشاد ِبيرحم ِ غريبه . هي تويش گم ميشوم /  هي تحقير ميشوم ...

 

حالا ديگر لباس ِ هيچكس اندازه ي من نيست . ديگر بلد نيستم لي لي كنم . بلد نيستم باشكوه باشم حالا ديگر مثل ِفرشته ها نيستم / از بالاي سر ِ دنيا نگاه كردن به جهان را فراموش كردم / مثل ِفرشته ها غذا خوردن را / مثل ِ فرشته ها در ملكوتي از سكوت شناور بودن را .ديگر هيچ چيز مرا راضي نمي كند . هيچوقت خدا از من راضي نيست / حتي اگر لبخندم بزند ...

 

خدا تنهاست / تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهاييش عميق و ستودنيست . من اما تنهام / تنهاي ِتنها ي ِتنها و تنهاييم از آزردگيست .

 

غمگينم .

غمگينم .

غمگينم و زياد مي ترسم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1385