سیبی که خورده نوش
خشمی که از خدای ِخودش سخت دیده نوش
قلبی که عشق، عشق به ممنوع
آنرا دریده نوش
دستی که مار، مارِ شریعت،
آنرا گزیده نوش
نوشش جهنمی که خودش انتخاب کرد
مغرورتر ازین همه مردان ِمستِ منگ
مردانگی وعشق و خدا را مُجاب کرد
حالا چه دارد
هیچ...
زمینی که سوخته
ارزان فروخته
در َبستری که تنگ نمی گیردَش به جان ،
انگشت بر دَهان
تا مغز استخوان
در خواهش ِنوازش ِدستان عاشقی،
خاکستری شده
سر خورده وفسرده و آرام
رام ِرام
آن دیگری شده ...
حالا چه دارد
هیچ ...
آن میوه ی عجیب از اول بهانه بود
او واژه ی نهفته ی یک شعر تازه بود
شعری که طاعت وتسلیم پوک را
از ذهن می زدود
آن را خدا سرود
شعر ِ خدا حقارت ِحوا نداشت، هیچ
یک جمله ی اضافه ی ِبیجا نداشت، هیچ
آدم ولی به شعر خدا هم نظر نکرد
حوا شکست و در دل آدم اثر نکرد
حالا چه دارد هیچ:
بشقاب و قوری و فنجان و پوزخند
آرايشی َتصنُعی و نان و پوزخند
ناز و کرشمه ی ا لکی توی رختِ خواب
چشمی حریص که می بََرَدش سوی ِرختِ خواب
حالا چه داردهیچ
جز
بوی ِ
رختخواب
حوا دروغ نیست
نه حتی ، کمی دروغ
حوا حقیقت است
ا گر آدمی ، دروغ
حوا منم که خاک شدم در حما قتم
حوا منم که سوخته بال ـ اطاعتم
حوامنم
که دور شدم از حقیقتم...
آن کس که زخم خورد و کسی را نشان نداد
هی ُمرد و
جان
نداد
عشق و دروغ می َزَندش تازیانه، هی
عُق می زند
ازعاشقی و وسوسه ی عاشقانه، هی
اشکش
امان
نداد
حوا منم
چه پیر شدم بی بهانه ،هی
حالا چه دارم
هیچ
یک دفتری که ُپر شده از ناسزا به عشق
یک سینه ای که می دََرَمش شاعرانه
هی