تبليغاتX
من واقعی - خستگي

 

چند وقت است كه دارم به چيزهايي زياد مي انديشم كه مال من نيست.

 نه دروغ است.

اصلاح ميكنم.

 هميشه به چيزهايي زياد مي انديشم كه مال من نيست.

به پسرم كه مال من نيست... مال خداست/ مال همسريست كه از من ميبردش دور.

به آينده اش كه مال من نيست مال فرزندانش است كه درگيرش ميكنند.

به روزهايم كه نمي فهمم كي مي گذرند؛تند و پرشتاب و  رعايتم نمي كنند .

به همسايه هاي فضول كنجكاو كه سكوتم را  رحم نمي كنند.

به دردهاي مردمي كه هرگز مال من نيستند . وقت مصيبتهام / بيشتر زخمم ميزنند...

به نقاشيهايي كه مي كشم كه سفارشيست.

به شعرهايي كه زخميست.

به گلهاي توي گلدان بالكن كوچكم  كه به تنها بهانه ي كوچكي مي خشكند...

 

چه خوب بود آن سالها پيش كه خانه ي اجاره اي ام باغچه اي اجاره اي داشت.

 يك حياط كوچك داشتم كه غروبهاي تابستان تنها دلخوشي من و فرزندم بود .

آبپاشي مسي داشتم و حياط را با آن آب و جارو مي كردم .

باغچه هايم كوچك بودند . دوتا در دوطرف حياط دو در سه ي كوچكم.

 تويش گل شمعداني كاشته بودم  با تاج خروسهايي كه سخت نگهداري مي شدند. گلهاي تافته هم ... هر وقت گل ميدادند دلم مي شكفت...

اصلاح مي كنم/ دلمان ميشكفت .

 آن باغچه ي ديگر هم پر از سبزي خوردن بود .تربچه / تره / ريحان...

 

باغباني پردردسر است اما دلنواز...

 

آن باغچه ها هم مال من نبود.

 

آن غروبهاي نازنيني كه دوستش داشتم  هم ...

 

توي حياط كوچك آب جارو شده ي اجاره ايم قاليچه مي انداختم و چاي مي نوشيديم. گاهي هم سيب زميني سرخ مي كردم .پسرم خيلي دوست داشت.

سبزيهاي باغچه مي چيدم و برايش ريحانها را جدا كنار بشقابش  مي گذاشتم . پسرم خيلي ريحان دوست داشت... نان سنگك برشته از مشت رحيم ميخريدم. ميگفتم دو آتشه اش كند...

 

آتش به جانم افتاده كه اينها را براي شما ميگويم آدمها... وگرنه سكوت بهتر است... هيچكس محرم نيست.

 

حالا نميدانم چه دوست دارد دلبندم .

 بزرگ شده . قد كشيده. مستاصلم .دستم به شانه هايش نمي رسد كه مجابش كنم...

 

ديگر بعد از پوشيدن پيراهنش / يقه اش كه كج مي شود خودش مرتب ميكند. .

ديگر  وقت خوردن غذا هي اداي خفه شدن در نمي آورد تا من ليوان آب را تند توي دستش بگذارم.

ديگر صدايم نميزند مامي ريزه ! شب خوابِ  بد ميبينم... نبيند هرگز ...

غرورش حالا قدرتمند تر از نيازش شده...

 

كم آوردن چه شكليست آدمها؟!

اگر هي بغض كنم و هي دور اتاقم بچرخم و هي باغچه هاي نداشته ام را بياد بياورم و غروبهاي بي گزند را  / يعني كم آوردم؟

اگر  براي لقمه اي نان دروغ بگويم ... يعني... كم آوردم؟

اگر حسرت روزهاي كودكي ام بسوزاندم و حسرت روزهاي سخت تر از امروز را كه غصه هام اما كوچكتر بودند و جنس مسئوليت نداشتند/ يعني  كم آوردم ؟

كم آورده ام كه هيچ چيز براي خودم ندارم؟

حتي غرور؟

 سخت مي گذرد  آدمها!

سخت...

 

 

+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385