اما من اصلن هم خوشم نمياد ِ زن را كه شنيد ويرش گرفت بگويد: شوخي بود
ويرش گرفت بگويد : من هم خوشم نيامده بود هرگز .
زن مثل هميشه عجله داشت . بايد زود ميرفت. تازه از اين همه اتلاف وقت خوشش نمي امد.اما براي حسادت بپا كردن ِ مرد ، زكريا را مثال زد :
از جذبه اش خوشم مياد . ژستاي مردونه اش... اين ژست سيگار كشيدنش ... بي اعتناست به زنها .
بي اعتنائيش دختر كُشه...
مرد توي ژست ِ بي اعتنا رفت و ابلهانه نگاه به ساعتش كرد : ديرم شده .
توي ِ دلش اما به زن گفت : نذار برم ! التماسم كن .
نفهميد با تقليدش ، حال ِ زن را به تهوع رسانده .
زن بخاطر ِ خالي ِ دلش به تهوع فكر نكرد . يادش رفت كه زياد كار دارد . يادش رفت اول او بود كه عجله داشت . توي دلش گفت : لعنتي ! غيرتي شو . حسود شو . دعوام كن . آتيش بگير ... يه كاري كن كه شدت عشقت مثال زدني بشه بي مايه!
ازينكه مرد براي رفتن پيشدستي كرد ، حرصش گرفت. از قيافه ي خونسرد ِ مرد هم.
تمام ِ گلويش التماس بود زبانش اما:
راحت باش.
لج ِمرد در آمد . چند بار لباسش را تكاند . دست توي موهاش برد . اين پا و آن پا كرد مأيوس اما رفت .
مرد كه رفت زن تمام ِ حرصش را تف كرد .
مرد كه رفت ، فحش ِ ركيك توي ِ كوچه بار ِزن كرد .
بيچاره هاي ِ پابند ِ غرور ، هرگز نفهميدند چه اندازه عاشق ِ كو تو له گي ِهم بودند.