تبليغاتX
من واقعی - داستان، بدون نام

اما من اصلن هم خوشم نمياد ِ زن را كه شنيد ويرش گرفت بگويد: شوخي بود

ويرش گرفت بگويد :  من هم خوشم نيامده بود هرگز .

زن مثل هميشه عجله داشت . بايد زود ميرفت. تازه از اين  همه اتلاف وقت خوشش نمي امد.اما براي حسادت بپا كردن ِ مرد ، زكريا را مثال زد :

از جذبه اش خوشم مياد . ژستاي مردونه اش... اين ژست سيگار كشيدنش ...  بي اعتناست به زنها .

بي اعتنائيش دختر كُشه...

مرد توي ژست ِ بي اعتنا رفت و ابلهانه  نگاه به ساعتش كرد : ديرم شده .

توي ِ دلش اما به زن  گفت : نذار برم ! التماسم كن .  

نفهميد با تقليدش  ، حال ِ زن را به تهوع رسانده .

زن  بخاطر ِ خالي ِ دلش به تهوع فكر نكرد . يادش رفت كه زياد كار دارد . يادش رفت اول او بود كه عجله داشت . توي دلش گفت : لعنتي ! غيرتي شو . حسود شو . دعوام كن . آتيش بگير ... يه كاري كن كه شدت عشقت مثال زدني بشه بي مايه!
ازينكه مرد براي رفتن پيشدستي كرد ، حرصش گرفت.  از قيافه ي خونسرد ِ مرد هم.

تمام ِ گلويش التماس بود زبانش اما:

راحت باش.

لج ِمرد در آمد . چند بار لباسش را تكاند . دست توي موهاش برد . اين پا و آن پا كرد مأيوس اما رفت .

مرد كه رفت زن تمام ِ حرصش را تف كرد .

مرد كه رفت ، فحش ِ ركيك توي ِ كوچه بار ِزن كرد . 

بيچاره هاي  ِ پابند ِ غرور ، هرگز نفهميدند چه اندازه عاشق ِ كو تو له گي ِهم بودند.  

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1385