تبليغاتX
من واقعی - به آواز ِ گرگها هم عادت می کنیم

                     

 

این مطلب در سالمرگ تصویرگرِ چیره دست کودکان و نوجوانان و نقاش ِ محترم آقای ِ " بهرام خائف "در مجله ی کتاب ماه کودک و نوجوان شماره ی هشتاد و دودر مرداد ماه هشتا دو سه به چاپ رسیده :

  

 

به آواز ِ گرگها هم عادت می کنیم                       

 

 

 

 

پرنده ای بیقراری عبور کرد و گم شد ، در آن آبی بی نهایت ِ خاموش و نمی دانم چرا  دلم گرفت ؟

پروانه ی سپید ِ معصومی ، خوراک ِ ضیافت ِ چند روز ِ مورچگان شد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

نهنگی تاب ِ برکه ی قورباغه ها را نداشت ، به گِل نشست ، سخت جان کند و سخت مُرد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

و شنیدم که خُدا می گفت : ما انسان را در رنج آفریده ایم و .... نمی دانم ....نمی دانم .....نمی دانم چرا ؟

 

 

شب ِ آخر ِ دی از نیمه گذشته، دیر است . خانواده ات بیدار نشسته اند تا بازگردی . از بس کوچه های ِ تنگ را به دم ِ پا دادی ، گامهایت خسته و کوتاه شده اند . سرت را به جانب ِ آسمان بلند میکنی تا باران عمود بر گونه هایت بریزد و اشکی را که از سر ِ زخم ریخته ای ، هیچکس نبیند ، هیچ کس نشناسد.

دیر است ، شب ِ آخر دی از نیمه گذشته آقا ! و باران عجیب تند میبارد .

با خودت هی نگو کاش خانه ات درب ِ دیگری هم داشت تا مجبور نمیشدی با دستانی خالی از هر سر فرازی ، چشم در چشم دخترکت بیاندازی . از یادببر امشب که تولد اوست . برو . دیر است، دیر ِ دیر  آقا !

 

 

 

شب آخر ِ دی از نیمه گذشته و آهسته از گوشه ی دالان میروی تا شرمنده ی نگاه ِ مهربان ِ دخترکت نباشی .

 

_ بابا سلام . چه دیر کرده ای / چه ترسیدم . ترسیدم بابا که دیگر نبینمت . این پلکهای نمناکت ....بابا ؟!

 

 

_ من امشب زمستانی سخت و طولانی در پیش رو دارم /  زمستانی که هرگز از یاد نخواهم برد .

خیسی چشمانم از اشک نیست ، باران عجیب تند میبارد .

بخاطر نقش آفرینانی که قلمویشان نان نمی آفریند.

بخاطر ِ دستانی که خلق میکنند و گمنام و گرسنه میپوسند .

به خاطر گناه بزرگ هنرمند بودنمان که قصاص ِ سخت ِ ناداری را یدک میکشد.

بخاطر پلشتی کلاغهای سیصد ساله مغرور که سهم مارا از آسمان دزدیده اند.

بخاطر اینهمه سهرابها که تلخ میمیرند .

بخاطر زالی که دیگر نیست تا حرمت فرو ریخته امان را نگهبانی کند .

نه ...نه ...رودابه ! من گریه نمیکنم .

این تلخترین و پر طعنه ترین پوز خند ِ آسمان ِ ابری ِ امشب است .

 

حالا ، فاتح ، بر سکویی سپید از راستی ایستاده ای و به زندگی ِ حقیرانه ای که به آن تن ندادی ، ستبر و استوار می نگری .

حالا دیگر برای هیچ چیز اشک نمی ریزی ، به صاحبخانه و عده ی فرداهای نیامده نمی دهی ،  برای ساختن شادمانی کوچک و باشکوه ِ لباس عید ِ کودکانت ، دنبال ِ راه ِ چاره نمیگردی و در منظر ِ نگاه ِ دوستانت ، خنده واره هایت را جای نشین ِ گریستن نمی کنی تا غرورت برجا بماند .

چه ساده و راحت دریافتی که زندگی به زحمتش نمیارزد .

حالا فکر ِ اندوهبار ِ کوچ ِ دستان ِ بی بدیلت ، فرسایش ِ زندگیست و خیال ِ گریه های ِ بی صدای ِ تو ، آشفته مان می کند .

حالا ما میمانیم و اینهمه دریغ که قدر شناس نبودیم ...

دلتنگ نباش  این رسم ِ ما آدم بزرگهاست .

 

بخاطر ِ رفتنت افسرده میشویم . در میان ِ تعریفها و مهرمندیمان ، خاکسترت می کنیم و افسوس میخوریم که نتوانستیم هر چه زودتر  وامی  فراهم کنیم تا از خانه ی اجاره ایت خلاص شوی و قول میدهیم که ماجرای تو ، برای ِ تمام ِ آنهایی که مثل ِ تو هستند ، دیگر تکرار نشود.

سخنت را کلام ِ بزرگان خواهیم کرد و نقاشیهایت را / همانها را که نیم نگاهمان را هم ازو دریغ میکردیم  /  در پستوی ِ خانه امان مثل ِ یک عتیقه ی گرانبهای ِ ستودنی ، پنهان میکنیم و فریاد می کشیم ، ساده لوحانه فریاد میکشیم که فراموشی آیین ِ ما نیست .

و روز ِ بعد ، دستمالهایی که از فراق ِ تو خیس بودند ، خشک میشود و گور ِ تازه آب خورده هم  و اشکهایی که فکر میکنی  تمام نخواهند شد و همه ی گورستان را پر درخت خواهد کرد هم ...

وباز هم در گیجی ِ لحظه ها گُم میشویم و   تمام شد و     تمام می شویم ....

دلتنگ نباش این رسم ِ ما آدم بزرگهاست ...

 

_ چه خسته ای پدر ! دیر وقت است . از شب ِ آخر ِ دی ، سالهاست گذشته .

من آن را فراموش کرده ام .

آرام باش و به هیچ چیز فکر نکن ....به هیچ تنابنده ای هم ...

فردا آفتاب می تابد . من کف ِ حیاط را با آب ِ چاه می شویم و کنار ِ هم آرام می نشینیم و به دسته ی غازهای ِ مهاجر که آسمان را تسخیر کرده اند ، نگاه میکنیم  و من کنار ِ نفسهای ِ تو بابا ! چند هزار ساله خواهم شد ...

فردا بادهای سرد نمی وزند .

آرام باش بابای ِ والا منزلتم ! آرام باش ....

 

مثل ِ چراغ ِ رو به خاموشی ، پِت پت میکند ، شک می کند،  نمی بیند ، شک می کند ، نمی بیند ، خاموش میشود ، خاموش می ...شو...د....خا...مو...ش............

سیصد و شصت روز سیصد و شصت و پنج روز سیصد و شصت و هشت روز و قرنها و قرنها خواهد گذشت که تو گیسوان ِ رودابه را شانه نخواهی کرد آقا !

 

باز هم باران فرو خواهد ریخت . زمینها گِل خواهد شد و ما بازهم به آواز ِ گرگها عادت میکنیم

 

 

 

یک توضیح ِ شاعرانه برای این نوشته :

 

هزار و سیصد و پنجاه و دو شعر / رُمان و مطلب خواندم که از نقاشیها و طراحی های ِ نقاشانی تعریف کردند که دیگر نیستند و یا از نوشته های ِ نویسنده گانی که اکنون زنده یاد شدند.

صد هزار و سیصد و پنجاه و دو فیلم هم دیدم که درد ِ بی نانی ِ هنرمندان ِ جهان را نشانم می داد و شهرت ِ پس از مرگشان را .

با اینهمه باز هم با مرگ ِ هر هنرمند دلم عجیب به درد می آید.

 

شاید بهرام ِ خائف ، برای ِ دخترش  رودابه ، هر شب ِ آخر ِ دی ، هدیه ی تولد میخرید ولی من ، کسی را میشناسم که نتوانست بخرد و توی ِ کوچه های تنگ و سرد پرسه میزد و کمی شبیه ِ من بود و شاید کمی شبیه ِ همسایه ام که تابلوهای ِ نقاشی اش را سر ِ چهار راههای ِ شلوغ به قیمت ِ پوزخندی می فروخت .

شاید بهرام ِ خائف ، هر ماه سر ِ وقت ، اجاره ی خانه اش را تقدیم ِ صاحبخانه اش میکرد ، ولی من کسی را میشناسم که نمی توانست وعده را وفا کند و کمی شبیه ِ من بود و شاید هم کمی شبیه ِ همسایه ام که مجبور بود برای رضایت  ِ دل ِ صاحبخانه اش ، نقاشیهای بازاری و بیهوده بکشد و به دست ِ ناشران بدهد .

 

و من نمی توانستم آنها را نبینم ، یا فراموششان کنم .

" ما چهار تن بودیم که ساکت و خاموش  کنار هم راه میرفتیم "

من / یاد ِ خائف / این زندگی ِ سگی ِ بی مقدار / خدا .

ای کاش بر سر ِ چهار راهی راهمان سوا میشد ولی دریغ از یک  چها رراه ِ مهربان .

پس به

ناچار با هم مترو سوار شدیم و به دیدن ِ تمام هنرمندان ِ کشورمان رفتیم و با آنها گپ زدیم.

بناچار  چهار تایی باهم بالای پشت ِ بامی به نور  رو به خاموشی ِ اینهمه خیابان ِ بن بست نگاه کردیم و بناچار باهم فکر کردیم / به هم دشنام دادیم که چرا اینهمه آویزان ِ هم شده ایم / لحظه ای بعد احساس مهربانی به هم دیوانه ترمان کرد و بعدتر نسبت به هم بی تفاوت شدیم و دوباره از سر ِ نو ...

حرف زدیم / حرف زدیم / حرف زدیم /

ونیجه این شد که خواستیم برای سالمرگ خائف ، حرفهای تازه تری بزنیم ، حتی اگر این حرفها فقط شعر باشند و اندوه.

 

حالا نمی دانم ساعت چند است ؟ شب است یا روز؟ ابریست هوا یا آفتابی ؟ فقط میدان که از من ساخته نیست دردهای ِ بدیهی ِ هنرمندان را به خاطر ِ حفظ ِ آبرویشان ننویسم / گرچه از منظر ِ نگاهم اینهمه بی آبرویی تلقی نمیشود /

از من ساخته نیست با یاد آوری ِ این دردها ، غمگین نشوم .

از من ساخته نیست به فضائل ِ انسانی ِ آدمهای ِ عزیز ِ از دست رفته  بیندیشم وقتی گاه ِ زند ه بودنشان ، فراموششان کرده بودم .

از من ساخته نیست .

ازمن ساخته نیست .

من ساخته از اینهمه رنجم .... چیز ِ دیگری اما از من  ساخته ....ن....ی...س .................

 

+ نوشته شده در نوزدهم دی 1385