این مطلب در کتاب ماه کودک و نوجوان شماره هشتاد و شش در آذر ماه سال ِ هشتاد و سه به چاپ رسیده :
آب تا شانه هایمان بالا آمده
شنبه روزی بود . می شد یک روز ِ خوب باشد یا فقط یک روز ِ معمولی ، بیدار شدن ، از پنجره به کوچه نگاه کردن ، به گلدان ها آب دادن ، کار کردن کار کردن ، کار کردن و خستگی را با چای ِ داغی قورت دادن .
می شد یک روز ِ عادی باشد ، فقط عادی ، ولی شنبه برایم یک روز ِ عجیب و پر تنش شد.
تقصیر هیچ کس نیست . نه اصلا تقصیر ِ هیچکس نیست .
همین است . باید آرام بود و عادت کرد .
مگر اسبها نیستند که از فرط ِ تازیانه خوردنهای بسیار ، سر سخت میشوند و دیگر دردی حس نمی کنند ؟
به شدت نیاز مندم به پشت روی زمین بخوابم و دو پای ِ خسته ام را به دیوار تکیه بدهم و به هیچ چیز فکر نکنم ، هیچ چیز .
شاید اگر اینگونه میشد ، آرام نفس می کشیدم و صدای ِ تند نفسم این قدر حتی خودم را آزار نمی داد.
امروز زودتر از همیشه از خواب برخا ستم ، از سر دلتنگی ...
از رختخواب بیرون پریدم و به سراغ ِ قلمم رفتم .
هر دو را زیاد دوست میدارم : هم خوابهام را هم قلمم را .
دلتنگی هایم را کم می کنند ، مسبب ِ آرامشم هستند ، سبکبارم می کنند .
اما امروز من با قلمم نیست که می نویسم / با اعتراضم می نویسم .
قلمم را می خرم برای خریدن ِ آرامشم .
شنبه روزی بود . میشد یک روز ِ خوب باشد یا فقط یک روز ِ معمولی ، ولی نشد . چرا که با آدمی همکلام شدم که عجیب غیر محترم می نمود و عجیب تحقیر می کرد.
داشتم کتابهای ِ منتشر شده ی خرداد ِ هشتاد وسه کتاب ِ ماه ِ کودک و نو جوان که متوجه شدم یکی از کتابهایم که با انتشارات ِ امیر کبیر / کتابهای ِ شکوفه / قرارداد ِ تصویر گریش را بستم ، چاپ شده .
با کنجکاوی به این نشر زنگ زدم تا ضمن ِ تشکر ، سهمیه کتابی را که باید به هر تصویرگر بدهند را از مسئول ِ یقینا" محترم ِ کتابهای ِ شکوفه تقاضا کنم که با خانمی که مسئول ِ جدید ِ این نشر بودند همصحبت شدم .
ایشان علاوه بر یاد آوری ِ اینکه بنده و تمامی تصویرگران و نویسندگان ِکتاب ِ کودک و نوجوان کشور ، باید از افتخاراتمان باشد که برای این نشر که مستقیما زیر نظر مقام عظمای ولایت است کار کنیم ، به بنده تفهیم کردند که تصویر گران اینجا فاقد سهمیه هستند و با لطف و مهربانی ِ حقیقتا بی بدیلشان !!!نشانی کتابفروشی روبروی دانشگاه را دادند تا اگر خواستم بروم و کتابهایم را آز آنجا خریداری کنم ( بگذریم از این که برای ِ دریافت ِ حق الزحمه کارم ، چه قدر دویدم و به چه مبلغ ِ ناچیزی بسنده کردم ).
می دانم و نمی دانم ، چه حادثه ای قرار است برای هنرمندان ایران پیش بیاید .
می دانم و نمی دانم چه عاقبت ِ تلخی در انتظار ِ تصویرگرانیست که با این حرفه نان در میاورند.
می دانم و نمیدانم چقدر و تا چند باید در مقابل دریافت مبلغ ناچیزی به سرعت کوچک و حقیر شویم و حتی حقمان را تکدی کنیم .
اصلا چه قدر باید آرام و صبور بود؟بی حسی در ذهنمان پرسه می زند، ناداری هم و چقدر اما آسوده ایم .
آب تا شانه هایمان بالا آمده و دنبال ِ راه ِ چاره نیستیم.
با اینکه شنا کردن نمی دانیم و با اینکه می دانیم عاقبت غرق خواهیم شد باز چاره ای نمی اندیشیم .
دیروز آب تا زانوانمان بود ، امروز تا شانه هامان .
چه پیشرفتی کرده ایم !!!
پی گیر شدم تا واقعا بدانم انتشارات امیرکبیر ، زیر نظر چه کسی است و فهمیدم سازمان تبلیغات اسلامی و نه مقام ِ عظمای ِ ولایت !
تا کی در برابر هر جمله و کلمه امان ، غیر مسئولانه اقدام میکنیم و بعد حاشا می کنیم ؟
تقصیر ِ هیچ کس نیست .
نه ، اصلا تقصیر ِ هیچکس نیست .
هیچ کدام از ما ، هنوز آنقدر قدرتمند نشده ایم که امپراطوری ِ بعضی از ناشران را از هم بپاشانیم
هرگز به عمرمان با کسی نجنگیده ایم ، نه از سر ِ بزدلی ، که از صلح دوستی ِ بسیار.
نقص ِ بزرگی داریم : چون در فضای ِ کودکان قدم میزنیم ، مثل کودکان باور می کنیم ، مثل ِ کودکان شگفت زده می شویم و مثل ِ کودکان از هر حیله ای ساده دلانه می گذریم و لبخند میزنیم .
برای این که چیزی تمام شود ، باید چیز ِ تازه ای اتفاق بیافتد .باید منتظر ِ معجزه ای باشیم ، از جانب ِ یک تصویرگر ِ جسور یا یک نویسنده ی پرشهامت که حتمن روزی آفتابی میشود.
پس باید آنقدر درد بکشیم تا صبح ِ دولتمان روزگاری بدمد.
شنبه روزی بود .میشد یک روز ِ خوب باشد یا فقط یک روز ِ معمولی ، ولی فقط به این گذشت که نگذارم اشکهایی که در چشمهایم جمع شدند ، به گونه ام بچکد .
فقط به این گذشت که افتخار ِ شنیدن ِ چک چک ِ اشکهام را به آن خانم ندهم و آنها را فرو بخورم .
کشف ِ بزرگی کردم ، یک کشف ِ اساسی : دریافتم که دیگر از هیچ کس ، هیچوقت ، نباید توقع کاری داشت .
دریافتم که به انسان ، امیدی نیست.
صدای ِ ساز می آید .
دخترک نابینای همسایه ام فلامینگو میزند ، چه قدر هم ماهرانه !
همین پارسال شروع کرده بود و صدای ِ سازش ، گوش خراش و نا مفهوم بود وحالا فلامینگو می زند و اینقدر هم ماهرانه !
او در یک سال چه قدم ِ بزرگی برداشت .
پر از حسرتم وپر از سوال :
ما در این چند سال ، در اینهمه سال چه کرده ایم ؟!