هیچ جور تازه ای
بند نمی زندم عشق
روی چینی کم حجم عمر
پیوند نمی زندم
لبخند نمی زندم عشق
من مرده ی گمگور بی فاتحه ام
گیسو بریده وجان دریده و مهجور
با خیال نار ونارنج
خواستم که عشق بورزم و زود بمیرم
حتی نه مثل یک اتفاق
حتی همینقدر ساده وبی دلیل
خواستم که عشق ...
...
حسرت ولی آویزان به دار دلم
عمر ولی باپیاله ی آب وماه وبدرقه
عشق ولی بی رمق بن بست
تو ولی
...
آخ مادر مادر مادر !
آوردی ام اینجای وق زده ی نمور
که بوی چادرت را ازهر ماده سگی به تمنا گریه کنم ؟
و آرزوی مهربانی تو بماند و یک پیاله چای تازه دم و آفتاب
تا به قیامت ؟
انداختی ام اینجا که دشنام شوم
روی سطرهای معوجت در پسین ترین دم ؟
پسین ترین
دم
آه دم
آه آدم !
هی آدم بی حوصله ی لاجرعه نامرد!
حوصله نکردی !
من می خواستم که عشق بورزم
و
زود بمیرم .
فقط همین