این روزها
اینقدر خالی ام که دلم
ریز می شو د
با قهوه و خیال
سر ریز می شود
یک قهو ه ی غلیظ که داغ است و دیر و پیر
این روزها
اینقدر خالی ام که ...
نشنیده اش بگیر ...
این روزها ، تمام ِ تنم ، بو ی ا تان گرفت
آن بوی ِ تلخ ِ دهنت با پُكي بُلند
اینقدر خالی ام که...
به امروز ِ من نخند
این روزها
این استکان ِ گوشه پریده ،
نشان ِ توست
با قهو ه ام که تلخ ، هنوزم به میز هست
آن استکان که داد به زخم ِ تو عادتم
یادت که هست ؟
آن استکان که تیزی ـ او زد به صورتم
آن استکان که گفت نکردی رعایتم ...
گفتم که طاقت ِ من نیست ، ماندنم
گفتم سفیه ام اگر ، در نیاورم
از چاهتان / منم
گفتم حریف ِ شما می شوم
اگر
در خانه اتان ، زنم
گفتم کتک خور ِ َمَلسَم
کمترین َ کسَم
وقتی که پا بگذارید بر تنم
گفتم ...
یادت که ...؟
این
همه ی
ماجراش بود
انگار درد تو چشمان ـ حیرتم
آن استکان گوشه شکسته
دواش بود ...
این روزها
اینقدر خالی ام که پُراز باشما شدم
این هم سزاش بود....
دُشنام می دهم که چرا از حریم اتان
با اینکه
عشق ِ کج وکوله هم نداشت
بیهوده پا شدم
شَک می کنم به سیلی اتان
آن قَدَر نبود
می شد نرفت و
فقط ،
گریه
جاش بود
حتمن یواش بود
این روز ها این قدر خالی ام که تنم درد می شود
تن
درد می شود
من
سرد می شود
اینقدر خالی ام که به آخر رسیده ام
جان و تنم ، گرسنه ی نامرد می شود
دلتنگتان شدم !
دلتنگ ِ سینه به دُشنام ، گُر شدن
دلتنگ ِ عزم ِ رفتن و پاهای طفلکیم
آجُر
شدن
دلتنگ ِ بستر ِ سردی که بی خیال ...
از زجر پُر شدن
بالا بلند ِ تنومندِ غیرتی !
بسیار تر حسود!
بسیار لعنتی !
این روزها
اینقدر خالی ام ...
اینقدر خالی ام ...
اینقدر ...
نشنیده اش بگیر . . .