ديشب خدا به گريه شبم را حرام كرد
اين غصه را درون دلم / ُمستَدام كرد
با گريه گفت روز و شبش مات ِ ما شده
گفت اين زمين / به زخم ِ بدي / مبتلا شده
گفت آرزوش از آمدن ِ آدم اين نبود
مخلوق ِمبتذل ...
اول
چنين نبود
آدم تمام شد
انسان به عيش ِ كريهش / مُدام شد
گفت ازخودش كه بنده نواز است / خسته است
گفت از من و تمام شما / مردمان ِ سنگ
قلبش
شكسته است
گفت آبروي خويش و برادر نداشتيم
از شانه اش كه خسته / غمي برنداشتيم
با گرگ سيرتي / دل ِ هم پاره كرده ايم
با چشمهاي تنگ / غمي چاره كرده ايم
تطهير نيست طعنه به زخم ِ كسان زدن
آدم كه نيست توده ي ناچيز ِ يك بدن
گفت اين زمين جُذام شده / بينوا شده
بيچاره ایم
مال ِ بدي بيخ ِ ما شده
با دستمال ِ كودكيم / اشك خود سِتُرد
انگار پير ِ پير شد از بس كه غُصه خورد
يك عشق بود و حسرت و يك كوچه ماهتاب
يك آيه بود بر سر ِ يك عمر رخت ِ خواب
يك مرد بود و غيرت ِ يك نره شير ِ مست
يك دست بود تا ابدالدهر / توي دست
پس كو كجاست نعره ي مردان ِ مست ِ من ؟
چي ساختم؟
لعنت ِ من بر دو دست ِمن...
گفت دائما به كوچه ي چپ راه مي تنيد
احساستان كجاست كه از جنس آهنيد؟
حواي آهني / به من ِ ناسپاس گفت
هق هق بلند كرد و شبش در هراس خفت...
ديشب خدا....
تمام كن اين قصه بيژني !
باخنجرت به مثل خودت / زخم مي زني ؟
حواي آهني!....