تبليغاتX
من واقعی - گريه ي خدا

ديشب خدا به گريه شبم را حرام كرد

اين غصه را درون دلم / ُمستَدام كرد

با گريه گفت روز و شبش مات ِ ما شده

گفت اين زمين / به زخم ِ بدي / مبتلا شده

گفت آرزوش از آمدن ِ آدم اين نبود

مخلوق ِمبتذل ...

اول

چنين نبود

آدم تمام شد

انسان به عيش ِ كريهش / مُدام شد

گفت ازخودش  كه بنده نواز است  / خسته است

گفت از من و تمام شما / مردمان ِ سنگ

قلبش

شكسته است

گفت آبروي خويش و برادر نداشتيم

از شانه اش كه خسته / غمي برنداشتيم  

با گرگ سيرتي / دل ِ هم پاره كرده ايم

با چشمهاي تنگ / غمي چاره كرده ايم  

تطهير نيست  طعنه به زخم ِ كسان زدن

آدم كه نيست  توده ي  ناچيز  ِ يك بدن  

گفت اين زمين جُذام شده / بينوا شده

بيچاره ایم 

 مال ِ بدي بيخ ِ ما شده 

با دستمال ِ كودكيم / اشك خود سِتُرد

انگار پير ِ پير شد از بس كه غُصه خورد  

يك عشق بود و حسرت و يك كوچه ماهتاب

يك آيه بود بر سر ِ يك عمر رخت ِ خواب

يك مرد بود و غيرت ِ يك  نره شير ِ مست

يك دست بود تا ابدالدهر / توي دست

پس كو كجاست نعره ي مردان ِ مست ِ من ؟

چي ساختم؟

لعنت ِ من بر دو دست ِمن...

گفت دائما به كوچه ي چپ راه مي تنيد

احساستان كجاست كه از جنس آهنيد؟

حواي آهني /  به من ِ ناسپاس گفت

هق هق بلند كرد و شبش در هراس خفت... 

ديشب خدا....

تمام كن اين قصه بيژني !

باخنجرت به مثل خودت / زخم مي زني ؟

حواي آهني!....

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1385