تئاتر شهر بود
آسانسور ِخلوت وتکرارِ مدام طبقات و بوسه
و
گل ِیخ
با فلسفه ی کودکانه ام :
گلهای ِ دورجا
عاشقان ِ دیر پا
" مردی چنین میانه ی میدانم آرزوست "
بعد ش
همخوابگی
و بعدترش
حیرانی
از
وسوسه ی جوانی
هوشیار
نبودی انگار
آنکه مقهور ِلذت شدرا نمی مانی
امروز و اینبار
" اینها شخصی است نباید بسرایم "
تازه شدی بامن
آبی بودم به شعله ی رویت
کهنه شدم باتو
آتش زدی به آبرویم
و عشقمان را
به آه
بها
بهانه
فروختیم
چه ساده لوحانه سوختیم
" اینها شخصی است نباید بسرایم "
آمدم اینجا
نوک این برج دور ِ دیر
که به خدا نزدیکتر
و
از تو دورتر
آرام بگیرم
خدا، اما
رهایم کرد
گرچه روزگاری ِدور، ناموسش بودم
نوک ِ دور ِ برجی کور
ناسزایم کرد
با از تو بیرحمتر
آشنایم کرد
!!
حسرت شدم و ایکاش
برای
طبقه ی زیر صفرِ آن روزها
و خدای زیر صفرتر ِ درویش تر ِ حوصله مندتر
و همسایگان ِکوتاه قدی که بین خانه هایشان " دیفال" نبود
ولی
نام زنانشان "منزل"
و دعای مدامشان " زت زیاد "بود
" اینها شخصی است نباید بسرایم "
پیراهنم را باد برد
تو را نیز...
من عریانم از هرچه تو ست اکنون
باد هم توی ِ دیگری نیاورد
با دل وپیکرِ م که برهنه یخ می زنم عاقبت
آاااااااااااااااااااااااااای باد!
بی دردی باد!
نامردی باد !
ویرانم کردی باد!
" اینها شخصی است نباید بسرایم . "
از تو که اینهمه ای پوک
از دلکم که چروک چروک
" نباید
نباید
نباید
بسرایم "
برای عمومی بودن
ابریشمی سرودن
ساده اندیشی است
کفشی آهنی
دلی فولادی
حجابی ز ر ه گون
دروغهای عظیم قابل ِ باور
چشمهای تنگ ، گوشهایی کر
و مالیخولیایی در سر
کافی است...
ندارم
نمی توانم داشت
نمی خواهم داشت
اینجا
نوک این برج را هم
باید گذشت و گذاشت
گندم نمی دهدش
گاه ِ برداشت
من شخصی ام
" دیگر
نباید
بسرایم ..... "