تبليغاتX
من واقعی - ناگزیر

زن ابلهي اين دوروبرهاست كه آخرنادانيست اما آشپزيش حرف ندارد.

 كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند.  بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد "  امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا  " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "

بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد.

دست پا چلفتي ِ ذهنش تمسخر ِ همه ي كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش را تحريك مي كند و پشت بندش آنچنان آنها را از ترحمي بلندقامت انباشته مي كندكه بايد بياييد و ببينيد چه غرق ِبوسه هاي ِمهربانانه اش مي كنند وچه ابلهانه خوشوقت است. تاكيد مي كنم...خوش وقت است ؛ نه خوشبخت...

 طفلك كه نمي داند خوشبختي چيست براي همين تسليم مهرمندي هاي اندكي مي شود كه كوچه به خوشدلي كوتاهش مي دهند.

صبح ِ زود ِ روزهاي هميشه به نزديكترين ميدان ِ تره بار  مي رود و با خريدهاي زياد ِ هر كدامشان يك كيلويي منتظر تاكسي هاي وانايستاده ي بي توجه مي ماند و آخرش هم خِركشان مثل ِ باركشي سرسخت خانه را به دم ِ پا مي دهد تا قرمه سبزي هاي جاافتاده و قيمه هاي ته نگرفته براي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش بپزد.  

هرگزخنده هاي جانانه اش را نديده ام، انگار گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، بي كه ازين كارش دلگزيده باشد . هربار اما كه ديدمش لبجُنباني غمگين،شبيه خنده داشت؛هربار اما دريافتم غمش مهم ِ هيچكس نبود حتي مهم ِخودش. مهم خنده اش بود كه ظاهر مي كرد ولو كمرنگ و اطاعتش بودكه بيرونش مي ريخت ولو خنثي تا در جلوخان نگاه ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش محبوب باشد.

زن ابلهي اين دور وبرهاست كه سعي مي كند گربه ي ِ ملوس ِ وفادار ِخانگي باقي بماند بي كه نياز به نوازش ِ كسي به خُرخُرش بكشاند چرا كه فكرش اينست كه اينطوري باشكوهتر است و خدا بيشتر نوازشش مي كند. ساده دلانه شنيده خدا با صابران است و براي همين سرسخت ِسكوت مانده.

بي نگاهي / بي نوازشي / بي مهري و پشت خالي شدنش را ُمدام ِ سكوت است.

هميشه پيش نگاه ِ دزدكي ام مي بينم كه توي خانه ي تميز و مرتبش/ موهاي مجعد ِ سياهش را بالاي سرش كُپه مي كند و پيراهنهاي مردانه ي ِتويش گم شده مي پوشد  و شلوارهايي كه رنگ رفته ي شستن ِ دائم شده و تصنيف ِ قديمي ِ ِ " منو از پشت ِ ديوار صدا مي كردي نگو نه "  يا " ديگه عاشق شدن آه كشيدن فايده نداره " را به كرشمه اي زباني زمزمه مي كند و در حال ِ رُفت و روب و آشپزيست. گاهي هم شاهد بودم براي اينكه در اوج ابلهي ِ فربه اش،دوست داشتني ترين باشد الفاظ را جور خاصي ادا مي كرد.هر كلمه اي كه "سين" و  "ز" داشت را سرسختانه تكرار مي كرد و زبان صورتيش را وادار به آمد و شدي تكراري مي كرد تا كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش مجذوب اينهمه ناداني و ناتواني ِِ باشكوه ِ ملوسش بشوند و ببوسندش و بگويند: نازززززززي مامي ريزه ي خنگ و ملوسم!  و او دلخوش به همين جمله باز هم زن ابله مداوم ِ خوش وقتي مي شود كه گاهي خودش هم اورا نمي شناسد.

شما هم نمي شناسيدش . لازم هم نيست بشناسيد . چه دردي از شما دوا مي كند؟ او كه به منظر شما آدمهاي ِ مهم ِ درگير ِ نوشته و هنر،هرگز ظاهر نمي شود. اصلا به ميهماني ها و جلساتتان پا كه نمي گذارد.اصلا از سياست،ادبيات،نقاشي و روزمرگيهاي عالم ِ پردغدغه ي فراختان چيزي كه نميداند؛چرا بايد بشناسيدش ؟  

زن ِ انگارهنرمندي اين دوروبرهاست كه آخر دانايست؛اما آشپزيش حرف دارد.

گاهي مي نويسد؛گاهي نقاشي مي كند. توي حرفهايش شادماني ِ بازي شده خيلي مي بيني.توي دلش را به خيالت خيلي مي بيني و توي چهره اش هرگز جمله ي معترضي،خيلي فرياد نمي زند.

سعي مي كند جلوي چشم شما، هنرمند باشد؛بي كه ازچهره اش اينهمه تلاشش بيرون بزند.سعي مي كند كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش سر ازهنرش درنياورندتامادرانگيش را زير سوال ببرند؛چرا كه مدتهاست دريافته ابله بودن ، يك مادر ِ عاشق را با فرزندانش آشتي تر مي كند.

چرا كه مدتهاست فكرش اينست كه آرام و موقر و درسكوت خودش را جيغ بزند وگرنه بايد جيغهايي به وسعت ِ بي كسي را بخاطر ِ شامهاي ِته گرفته، لباسهاي رفو نكرده ،دانايي ِ نابخشودني و بي مسئوليتي و شلختگي ِ ناشي از زيادي كارش متحمل شود و اينهمه سنگين وزن ترين غوليست كه روي دلش چمباتمه زده مي نشيند و نفسش را تكه تكه مي كند.

ساده دلانه از افراد فاميل و كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش شنيده كه مادر بودن جدا از هنرمند بودن است و اين گويش نسل به نسل درجهانش منتقل شده و همين ترسوترين ، منزوي ترين و مخفي ترين هنرمندِ روي زمينش كرده.

 صبح زود روزهاي هميشه مي بينمش كه توي خيابانهاي ِ دور دستِ سياه بخت ِ بلاتكليف ِتهران ،روسري اش را به پشت سرش گره مي زند و مانتوهاي عجيب ِ دوخت خودش تنش مي كند و با كيفهايي كه خودش مي دوزد و آرايشي كه شادماني را گريمش مي كنند و لبخندي كه جزوء لاينفك صورت سي چند ساله ي بيروني اش است؛ مثل گناه مرتكب شده اي ِ شرمسار براي لقمه ي ناني كه موظف ِ آوردنش است ِ سر كارش مي رود. مثل ِ گناه مرتكب شده اي ترسو،گناه مرتكب شده اي شرمسار...

ترحم انگيز است اينهمه؛ مي دانم.ولي غرور ِ بازي شده اش  هميشه مي چربد.

براي اينكه در اوج به اصطلاح هنرمنديش،موجه تر باشد الفاظ را با تمرين زياد، صحيح ادا مي كند و همه ي تلاشش در اين است كه وقت اداي " سين "و " ز " زبان صورتيِ مضحكش را كه هي مترصد  ِ بيرون زدن است مهار كند تا همكاران و خيلي بيشتر از همه آقايان ِكارگردان به پوزخندي نگويند:

اصلا براي خواندن" َنر ِي شِن "توي فيلمها مناسب نيست.

و او دلخوش به همين نگفتنها و تاييدها تا ابد زن هنرمند ِ با وقاري مي شود كه آنقدر بي نيازي به توجهات آدمهاي  هنرشناس دور و برش راخوب بازي مي كند كه گاهي خودش هم او را نمي شناسد .

 شما اما مي شناسيدش . گرچه شناختنش دردي از شما دوا نمي كند .

او به منظر شما ظاهر مي شود. به مهماني ها و جلساتتان پا مي گذارد. زياد از سياست ، ادبيات ، نقاشي و روزمرگيهاي عالمتان چيز ميداند و زياد هم مي خندد جوري كه انگارخيلي شادمان است. هميشه خنده هاي جانانه اش راپيشكش ِ حضورتان مي كند. همان خنده هايي كه گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، كه هم امروزيست كه در محضر ِ شماست؛بي ذره اي كدورت و دلگزيدگي ِ به رُخ كشيده ي ِ مضحك.

گاهي با ترديدي كه مادر ِ زياد بودنش به جانش مي اندازد همراه دوستانش سينما مي رود و توي هر فيلمي خودش را مي بيند كه مثل ِ زني وارفته و نالايق عوض ِ پختن ِ دمي باقلابراي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش،بادوستانش رفته لات بازي ِهنرمندانه اي كه آخر ِسبك سريست...

نقاشيهايش رنگ پشت رنگ ، شادي هاي ِگزافش را گولتان مي زند و توي دلش به سادگي باورتان مي خندد.

يك بار توي همين جلسات ِخيلي مهمتان بي كه قصدم ارضاي ِفضولي ِ ذاتي ام باشد، ديدمش كه اين پا آن پا كنان ولي آهسته شكل ِ چشمهايش ابله شد حتي جور ِ نشستنش هم . لبهايش مي لرزيد و دل آشوبه اي حجيم از دستهاي لرزانش كه اصلا آن لحظه هنرمند نبودند پاشيد توي چشمهاي ِ متحيرم ... شما سرگرم ِ وعده هاي هنر و انديشه اتان بوديدكه من در او، زن ِ ابله و آشپز ِ مفصلي ِ را ديدم. ديدم انگار دلش براي بي توجهي ِ بي تقصير ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش تنگ شده. ديدم با كلامي فاخر و گُزيده ازجمعتان عذرخواهي كرد و جلسه ي ِ پُر بهايتان را به بهانه اي دستمالي شده و لو رفته،ترك كرد. ديدم تا به خانه اش برسد تمام ِ حماقتهاي ِ ملوس را تمرين كرد و فكر ِ اداي جمله ي طناز ساده اي بود كه حروف " سين "  و " ز " مزينش كنند تا جيره ي امروز ِ دلبري ِ قابل ترحمش را به كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش برساند .ديدم به خانه اش كه رسيد، سلام را تُك زبان ادا كرد و وقت ِدر آوردن كفشهايش خيلي معصومانه گفت "من زن ِ ترسوي ِ لعنتي اي هستم كه نمي تونم دم ِ غروب زير ِ اين سقف كبود باشم "  و زبان صورتي اش ازو همان ابله باشكوه خانگي اي را ساخت كه بايد... آنوقت نان بربري خاشخاشي دو آتشه ي توي دستش را به سفره ي گسترده اما تهي خانواده تقديم كرد تا حرارتش برود و به بوسه هاي باحرارت ِ فرزندانش يله داد.

ذاتآ اهل صلح بود ، اهل ماجراجويي نبود ... شما اما اسمش را بگذاريد ترس ...بگذاريد تناقض... بي خيال...

 

+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1386