خيالم از روي جمجمه ام سريد و پرت شد آن طرفترم.دنبالش پرت شدم آن طرفتر ِ روزگار ِ او كه اين روزها مُدام پرتاب مي شود.به طريقي كودكانه دستش را كشيدم يعني نگاهم كن. بي نگاهي به من/ زُل زد به پرده ي حريري كه من نبودم/ يعني هيچ يادم نيست.
دكتر به سي تي اسكنهاي مغزش خيره شد / يعني هشت سكته ي ناقص ؟! يعني تا حالا كدام گورستان بوديد كه همه چيزش يادش رفته/ كه بيشتر ازينش هم يادش مي رود / يعني آلزايمر...
من لرزيدم و او دستهاي لرزانم را از هراس ِ گُم شدن ميان اينهمه چهره ي بيگانه ي بيمار/محكم گرفت و آرام گفت: اووووف ! دستش مي لرزه ...
آرام گفتم : زير خاك بره دستش كه ازتو دور مونده .
_ دست ِ بچه م كه دور نبود . من از زير تشت دَر ِش آوردم. پشيمون ِ كُشتنش شدم.حالا ... ( بغض ِ َلب پَر زده اش را هضم كرد ) حالا داره مي لرزه . زير خاك نره!! ؟؟ ( التماس كرد) زير خاك نره ... نره !!! تو رو خدا !!
يعني زنده اش كن . همان نوزاد آن روزهاي تلخ دور را كه از زخم ِ خيانت پدرت / زير تشت خفه اش كردم، زنده اش كن.
_ نمي ره مادرجان ! همينجاست . ببين ... ببين دستش داره مي لرزه؟! اگه تو بخواي تا آخر دنيا كنارته...
من نبودم . هيچكس نبود آن روزها. پدر هم...
پدر توي ِ تبعيد دلش براي زن تازه اي مي لرزيد كه شكل و خون من از او بود . برايش الهه ي ناز مي خواند / با ليوان دهان زده اش آب گوارا مي نوشيد،دستش را به خيسي سبيلهاي گوركي شكلش مي زد و مي گفت نوشم هر چه از اوست. با او معاشقه هاي طولاني داشت و تبعيد جهنمي اش را با بهشت خدا هم طاق نميزد. هر روز صبح خروسخوان با حوله و لنگ و پياله اي رويي كه جاي زنگ زدگي ِ تيغهاي مستعملش رويش نشسته بود به گرمابه ي ملول جان مي رفت به موهايش فيت مي زد و ازخيال هماغوشي با زن ِ تازه اش پاسست بر مي گشت. پدر تبعيد ِ عشقبازي بود آن روزها !!!
هيچكس نبود /فقط اوبود و يك عالم عرق عرق ِذهنش و چهار درد ِ طاقت بُرانده ي ِ سرسخت و بعدترش تن ِ نوزادي كه تنش راخلاص نكرد / وبال ِابدش شد.
همسايه ها آمدند و كِل گرفتند. بابايش كه بيايد يك دختر ِ طناز ِديگر هم به جمع بچه هايش مي بيند گفتند. چه خوب كه مي بيند گفتند. ايندفعه ديگر لازم نيست بروي سرك كشي ِِشوهرت كه باردار برگردي،گفتند و خنديدند. او زهرخندش رابي گزك دادن به دستي/ ميان چشمهاي شادشان ريخت / يعني شادمانترينم.
به يك روز هم نكشيد كه خبر ِمرگ نوزادش را با گريه هاي جگرسوز گفت ...
نگفت بابايش تبعيدش را هم به كامجويي گذراند / گفت جواب باباي باغيرت ِ نازنينشو چي بدم؟
نگفت تشت مسي ِ سنگيني كه روي نوزادش به ميلي رنج آورگذاشت و خلاء ِ ممتد ِآنجا به طاقت ِ فرزندش جور نبود / گفت به شوهرم بگم چي؟بگم بچه ي يه روزه ات تو خواب /دَمَرافتاده و نتونسته هوا بگيره و مرده؟ نمي گه تو چرا بالاسرش نبودي ؟ نمي گه گور ِ مرگت اينهمه علاف ِ مربا پختنت نمي شدي ؟
نگفت از خيانت مَردََش خون به جگر شدي و تقاص هرزذهني او را داد / گفت هزاربچه هم از اين مَرد داشتم بازهم ذُق ذُقش مي شدم / نگفت ... نگفت... نگفت... / گفت بچه م شكل باباش بود / گفت ضجه /گفت زار / گفت گريه...
خراش ِ ضجه اش را شنيدم و لگد به رحم هووي ِ بي گناهش زدم تا بند ِ نافش را رها كنم و بيايم به دلجوييش ...حالا اينجام ودستهايم براي ذهن ِ پاره پاره اش مي لرزد / دلم هم ...
زُلم مي زند از ميان ِ پيچ پيچ ِذهنش و من آشنايي ِ التماس ِ نگاهش را شناختم : كي مي آيي؟
- مي آم مامان ! همين روزها.ببين حالا دستام اومده / فردا پاهام .
دوباره دروغم مي گيرد : آخر ِ همين هفته ...
تا آخر ِهفته بهانه ايي تازه پيدا كنم براي ِ نيامدن پاهايم .
دلش تازه سبكسري آموخته ، انگار هوس ِغرق شدنش مي گيرد ، بي هوا دويدنش.بعدش شكايت ِ پاهايش را به من مي كند. به پاها كه فكرش مي رسد، مي گويد : مگه پاهات درد دارن كه دير ميان ؟ مثل پاي مَرد ِ من ؟ مثل اونو قتهاي ِ دير اومدنش ؟ اگه پاهات مثل پاي اون درد دارن / نيا . نمي خوام... نيا! دردسرم ميداد ،درد ِ پاهاش.
سرش ته لرزه اي مي گيرد.مثل ِ ناجور درد داشته ها،آخ مي گويد و به كوتاهترين زمان پرت مي شود آنطرفتر ِ من: با باباجانت رانده وو دارم ماتيك قرمزم نيست. كجاست؟تمومش كرده بودم ... بودي ؟
به طريقي كودكانه دستم را مي گيرد/ يعني نگاهم كن و به جامه دان ِ گوشه ي اتاق با تكان ِ سرش اشاره مي كند : باباجانتو مي بيني ؟ اونجاست... ماتيكمو بده!ديرم شده ... مي ره ها !!
باباجان انگار جامه هاي تنش اين روزهاي پير زياد شده . گرمش شده.
مي گويد: صبر ِ خدا تمام شد تو كه هرگز مرد نبودي / لباس ِ نو نوار بودي / فيت ِ مو بودي / تيغ ِ ناسِت بودي/ ماترياليسم ِ ديالكتيك بودي / دگمه سردستهاي كلاغ گول زن ... حالا هم كه هي چوب لباسي مي شوي.
باباجان عصباني شد . سبيل گوركي اش را كند / پيپ استاليني اش را با حرص ِ پيرانه سريش به ماتحت ِ لنين گذاشت و هر صبح به غلط كردمي ِ بي صدا و پيگير/ چاي لبسوز ِ دهان خورده ي او را سر كشيد. حالا باباجان حنجره سوخته الهه نازش نمي آيد براي زني ... خطر هم ندارد...
اما او ديگر اتصال جمله ها سختش مي شود . متصل پرت مي شود جايي ميان كودكي و جواني.گم ميشود و هراسان از گُم تر شدنش ميان خاطره ي عشقي كه دروغش پيشترها / كشفش شده دستهاي لرزانش را محكم مي گيرد و آرام مي گويد : دستش مي لرزه...
بي نگاهي به او / زُل مي زنم به پرده ي حريري كه او نيست يعني لرزيدن پيگير ذهنش را كاش يادم برود.كاش ...يا...دم ...بِ...رَ...وَد...
اتصال جمله ها سختم شده پرت مي شوم به گنگ ذهني ... اِ...تِ... تِمثال ...سالها...جُم...جُم ... اِه ...سخ... سخره ...پرتم... پرت... تم... تمام... تمام...تمام...
دكتر به سي تي اسكنهاي ِ مغزم متعجب و هميشه خيره مي شود.