ديروز جايي بودم كه اصلآ شكل نمايشگاه كتاب نبود.گم شده بودم توي هياهوي بيخود كارگران كتاب كش و سالنهاي بي شماره و بي آدرس ِ پيچ پيچ.امسال طراحي دكور ناشراني كه دعوت به كارم كردند را نپذيرفتم.دكورهايي كه از قبل ساختمشان و قرار استفاده ي سالها را داشتند / ربطي به امروزم ندارد... ميشد اين روزها زندگي بر مرادم باشد وقتي سكه هاي نانجيب را با نجابت زحمتم به خاطر اقساط نداده ام به بانك مي سپردم ... نشد... نخواستم بشود . چرا كه جواب سوال بزرگ ِ توي ذهنم را نگرفته بودم:
راستي / چرا فكر مي كنند اگر كتابها را توي مصلا به مردم بفروشند / جماعت ِ كافررا نمازخوان كرده اند؟ نماز اگر با تبليغي اينگونه نباشد / خداپسندانه تر نيست ؟
خدا دلش گرفته ... قسم مي خورم دلگير ازين همه واقعه پشت به ما كرده بي لبخندي كه روزگاري بزك چهره اش بود...
من معترضم.من حرصم گرفته عجيب... من شاكي ام... حالم خوش نيست...
از نشر بي مايه اي كه به دليل نداشتن مايه اش و ايضآ آبروداري از آوردن اسمش معذورم سفارش تصوير سازي ِ قصه اي داده شد كه براي پذيرشش هم اكراه داشتم / چراكه ترجيحا دوست دارم تصاوير كتابهاي فولكلورو ايراني را كار كنم و درگير قصه هاي بومي وطنم باشم.ناشر محترم بي كه منتظر تاييد يا رد سفارشش از جانبم باشد/ براي كشيدن پري دريايي ِ توي قصه اش /دستور رعايت حجابش را مي دهد.
پري دريايي چطور مي تواند روسري به سر و پيراهن به تن كند براي شنا؟
اصلآ مگر بيماريم كه از پري دريايي درقصه هایمان استفاده كنيم وقتي معتقديم كه زنان و دختران نقاشی شده هم بايد محجبه باشند؟
اصولمان را يادمان رفته / راه گم كرده شديم / اينجا هر آدمي يك سياره ي نا آشناست در كنار سياره ي آدم نماي ديگري كه انگار مي كند شازده كوچولوست براي همينست كه همه بي تخصصي / اظهار فضل مي كنيم و همه از حماقتهاي مكرر هم متعجبيم.چه خام و كودكانه اصرار مي كنيم كه تنها خودمان درست مي انديشيم و درست مي رويم.
شازده كوچولوي واقعي/توي سفرش به سياره اي رسيد كه مرد خودبين متكبري درتنهايي ترحم انگيزش تصور مي كرد همه ي موجودات عالم ستايشگران بي شمارش هستند . مرد خودپسند /آدم ِ مضحك ِ طفلكي بود كه دل شازده كوچولو را خیلی زیاد سوزاند.
بيایید با هم صريح باشيم آدمها ! كداممان اين روزها از اين خيال ِ خودخواهانه دوريم که ستودنی ترینیم ؟ كجاست شازده كوچولوي ِحريفي كه براي تنهایی ترحم انگیز موهوممان دل بسوزاند؟
سياره ي زمين جا ندارد. تنگ شده و بي حوصله . كاش يك تكاني به خودش بدهد و چند ميليون تا يمان را بيندازد وسط جو...نه ... نه ... ببخشید... جمله ي احمقانه ام را تكذيب مي كنم /ما جونرفته اينهمه جو زده ايم / چه برسد كه توي جو بيافتيم...
من معترضم. من حرصم گرفته عجيب... من شاكي ام... حالم خوش نيست...