حالم بد است اين روزها...به خدا فكر مي كنم كه با چهره اي اشكبار به سمت شرق ِدوري كه شكل ِگربه اي مُردد شده /نگران مي لرزد و به تو كه نمي دانم موج ِكدام انفجار ِ بي جنگ ، اينهمه آشفته ات كرده كه امروز ِ تلخ را ...؟
به جنون با شكوه ِ موج انفجار گرفته هاي جنگمان فكر مي كنم كه انگار فراموش شده وطفلك غبار بر سر شدند. به بهانه شدن ِخونهاي ِ پُر بهايي كه فقط براي تصاحب قطعه خاك ِبه چپاول گرفته امان ريخته نشده بود /براي تكريم انسانيت هم و سربلندي ِغرور و ايمانمان هم...كه كجاست تكريم؟ كه صداش در نمي آيد ايمان!كه انگار خوابيدست غرور!
حالم بد است اين روزها...
به عشق بلندقامت ِرفته به دوري،فكر مي كنم كه بخشنده امان مي كرد.به مهرباني ِ عارفانه اي فكر مي كنم كه نوازشگر و فرزانه امان مي كرد . به اشتباهاتمان فكر مي كنم كه بي تعصبي تصحيحش مي كرديم. به ستارالعيوب بودن خدا كه روزي زبانزد خلايقش بود. به خلايقي كه حتي ديگر اداي عيب پوشي ِ همسايه هايشان را از ياد برده اند/ بيرون انداختن ِ پليدي آدمها لذتشان شده.آفتابه به گردن انداختن اوباشهاو لگد مال كردن حيثيت ِسالها مجروحشان، تفريحشان شده.به اين فكر مي كنم كه دورچرخاندن ِحقارت ِناكساني كه ازناداري /بد شده اند/كثافت ترين اخلاق انسانيست.به اين فكر مي كنم كه كاش بي آبرو ريزي ِخوفناك ِناخوشايندي/نامردها را مرد مي كرديد يا اگر ناگزير ِ نامرديشان بودند/يكبار و بيصدا زخم مي زديدشان / اعدام مي كرديدشان / اما اينهمه ساعت / تار و پود و سلولهاي روح و جانشان را تكه... تكه... تكه... تيرباران نمي كرديد. به اين فكر مي كنم كه خدا چه قدر زياد دارد اشك مي ريزد براي زحمت ِ آن همه سال كه راحت به بادش داديد.
حالم بد است اين روزها...
به زخمي بزرگ/به دُمَلي چركين و دهشتناك فكر مي كنم كه سر باز مي كند. به تو فكر مي كنم مرد ! كه چرا زبان مهربانيت اينهمه تلخ است؟ به خداي بالا سرمان فكر مي كنم كه گذاشت بنده هايش هر غلطي را تجربه كنند / فرصتشان داد بدترين شوند ، بدترين بمانند . حتي فرصت صدبار ِ برگشت هم داد و تو / كه چرا فرصت ِ توبه به سوی خدا را به خودت نمي گيري ؟
حالم بد است اين روزها...
ما در پندارمان ظالم شديم و خدا نگذاشت همسايه مان بفهمد . مادردرونمان وحشي شديم و خدا نگذاشت همخانه امان باخبرشود. ما قتل كرديم / جانور صفت و كثيف شديم / موذيانه به رفيقانمان پشت ِپا زديم / كثيفترين گناهان را تجربه كرديم و خدا باز هم فرصت زندگيمان داد / گرچه هميشه به اندك نيكي ِ ارزان قيمتمان اجازه ي بروزهاي بزرگ داد ...
به تو فكر مي كنم مرد ! كه چرا با پوشش ِ تصنعي ِسر و موي ِآدمهاي كوچه دلخوش ميشوي وپوشيدن گناه ِبندگان ِبد ِخدا را بر نمي تابي؟ مگر نه اينكه عشقت به خدا والاترين عشقهاست؟ چه سخت شده اي مرد ! كه با اينهمه تكاني كه مي دهيمت/ باز هم بيدار نمي شوي ؟
حالم بد است اين روزها...
به چهره ات فكر مي كنم / كه به نقابي سياه آراسته اي تا اشرار را دفع شر كني / به اين چهره ي پُراز وحشت و كينه كه روزگاري نوراني بود و تو فراموشت شده .تو ترسناك نبودي مرد! تو حق ِترسناك شدن نداري مرد ! تو حق ِ اين را كه منزجرت شوند نداري مرد!
به اي كاش ِ سكوت فكر مي كنم و قانونهاي ِ بي گزند و تشويش . به يله دادن درداوري ِخدايمان كه رنگي و زيباست نه اينهمه خاكستري . به مهرباني اي كه روزي دست ِ دوستي را بگيرد...
حالم بد است اين روزها...
به چاره... نه... به روزي فكر مي كنم كه ديگر لال مي شوم ...هيس مي شوم ... از اشك خيس مي شوم و براي بدي حريص مي شوم...
حالم بد است اين روزها ...