تبليغاتX
من واقعی - مثل زهرم

تمام عمرش را مادر بود برای بچه های دارالتادیب و مرکز باز پروری. سه روز پیش شادمان زنگ زد که کتابش در مورد خاطراتش از این دست کودکان زیر چاپ است و قول روی جلدش را ازمن گرفت. پیرزن نازنین مهربانی بود. دوست داشتنی و گرم. همیشه با دانه های تسبیح گردنبندی میساخت و وقت تعریف از کودکان بزهکار مظلومش به دستش می گرفت و تسبیح می زد... میگفت داستانهای عمرکوتاهشان از میلیون کتاب میلیون صفحه ای هم بیشتر است. می گفت باید تا ذره ی آخر عمرم هم برایشان بدوم . می گفت مادرشان می شوم / خواهرشان / خانواده ی نداشته اشان می شوم تا زندگی درست را تجربه کنند.

اول بار که دیدمش و گفت که به طور افتخاری درین مراکز مددکار شده و تعریف کرد که چه جوانهایی را از مرگ نجات داده و پیگیر این بوده که از خانواده های مقتول طلب عفو شان را کند / تنها کارم این بود که دستش را ببوسم و بگویمش که چقدر باشکوه است و او خندید و گفت خواهش می کنم دخترم ولی اسمم واقعا شکوهه / شکوه آریایی.

هم الآن شنیدم که در خواب باضربات چاقو کشته شد. هم الآن خبرم کردند که پیرزن تنها که مادر آنهمه جوان بزهکار بود و ناجی اشان / برای فقط چند سکه ی نانجیب با ضربات چاقوی یکی از همان نجات یافته ها ی ناسپاس تکه تکه شد ... تنها و بی دادرس ... فقط برای چند سکه ی نانجیب...

یاد حرفهایش دلم را پاره می کند . می گفت : اگه نیاز نباشه هیچکس بد نیست...

تلخ مثل زهرم مردم ! تلخ مثل زهرم آدمها ! آدمها ! آدمهایی که به هیچکدامتان / به هیچکداممان /  امیدی نیست. تلخ مثل زهرم...

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1386