تبليغاتX
من واقعی - به یاد شکوه آریایی پور
آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم  ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...

اول بار كه ديدمش شكل ِتو روبه روم نشسته بود / من لقمه ي سير فكرش نكردم / فقط مهره هاي جورواجور گردنبندي به سعي ِ تسبيحش توجهم را به خودش گرفت...

ياد وقت ِ بي كسي و پشت خالي شدن ازخدا افتادم كه حرص دستها تسبيح پاره مي كنند و بغض از درونش لب پر ميزد روي كاشيها و آرام ميشود آدم. به دل گفتم لابد او هم كه اينهمه دانه ي ناجور ِ تسبيح / گلوي ميانه سالي اش را گرفته/ جاخالي ِخداش  را پُر مي خواست . دلم براي اشكهايي كه از انگشتانش ريخت پاره شد ... دلم تسبيح شد دريده براي او و تمام شكل غصه هاي او بزرگ...

دريافتم او شكل ِمن توي اتاق ِ پر دغدغه ي ِ خالي اش يك پياله ي طلايي دارد که مهره های دریده اش را تویش می گذارد . همان پياله ي طلايي كه از بازار تجريش خريده و رويش نوشته غلام همت آنم كه زير چرخ كبود...و جور ِ مطمئني دريافتم مهره هاي نخ شده ي اكنون ِگردنبندش حاصل ِآرامشيست بعد از اشك براي آشتي با خدا و پياله اش حالا كنج اتاقش  ول معطل و خاليست ...  

آن روز اول چرخ روزهاي زن روبه رو اينهمه كبود به چشم نيامد... كبود نبود آنوقت...كبود نميشد بي دليل... كبود نميكردندش ناسپاسان هرگز...شايد براي اينكه مظلومانه باسرخاب كمرنگ روي گونه هاش دلخوشمان مي كرد...

زن رو به رو ي من رنگ تعلق نداشت. از خودش كوتاه گفت و از ميان پلكهاي ميانسالش ستاره بالا زد . گفت در مراكز بازپروري فعاليت مي كند و از بچه هاي بزهكار گفت و يواشكي ديدم مهرباني و غروري آميخته از جمله هاش وسط كارگاه قصه امان ريخت و من ِ لعنتي / فقط كمي اش را برداشتم ... لبخند زدم يك جور كه خوبترينم كند . دنبال واژه ي كم بديلي بودم كه دلنشينم كند و گفتمش شما زن باشكوهي هستيدو فكر كردم چه باشكوه به جمع آمده ام ... جمال گفت مثل اسمش ...جمال گفت شكوه آريايي پوره و خنديدو خنديدم و يك لحظه هم نفهميدم كه جز شكوه جمله ام / به آدم ِ رو به رويم لقمه ي سيرفكر نكردم ...  فقط همين ازو خواستم بدانم . فقط همين به من خواست ببخشد .

او توي شلوغي يك كارگاه قصه نويسي گم شد . من ديگر به تسبيحش زل نزدم . حدس نزدم. و يادم رفت پياله هاي طلايي گاه دروغگوهاي وراجي مي شوند كه غلام بلند همتي باشكوه آدمهاي بي رنگ تعلق نمي شوند و اينهمه تنهاش مي گذارند... يادم رفت...

به مهناز فكر كردم و غصه ي بي عشقيش / به مهين فكر كردم و مردانگي زندگي تا ابد عاشقانه اش / به مينا فكر كردم و ميهمان نوازي مطبوعش كه زمستانم را مي تاراند .به مريم كه عاشق عباس بود / به عباس كه لبخندهاي نارنينش حرمت مردانگي را زير سوال نمي برد. به شريفي كه سكوت حميد / ساكتش كرده بود و خالي . به مهدي كه گاه خواندن قصه ها /چشمهايش را سرسختانه مي بست تا گوشتر بدهد و دنبال نقص مي گشت و دوست داشتم برايش كارهاي زياد جور كنم تا قسطهاي زيادش را بدهد و آرام شود. به خانم صادقپور ِ مدير ِ مدبر . به شقايق كوچك ِ دانا . به رضا كه خوب شعر مي خواند و توي سينه اش حفره اي در انتظار عاشقانگي گمگور ي مي تپيد. به جمال فكر مي كردم كه هيچوقت ندانست چه دوست دارم مدام دندانهاي زيادش را به رخم بكشد تا خنده هاش را ببينم  و هرگز ندانست اگر خنده هاش نباشد / دل اين كارگاه مي پُكد . به توانايي نوپا ي خانم توانا و مهرباني حبيب نژادِ  عاشق ِ كمربسته ي بچه ها ... به خودم... به خودم... به خودم... به خود لعنتي ِ خودپسندم فكر كردم ولي ديگر به شكوه فكر نكردم...نمي دانم روز آخر چگونه بغلش كردم وقت خداحافظي.ديگر فكر نكردم. شتاب داشت آغوشم براي رفتن واگرنه به خاطر مياوردم.نميدانم وقتي داشت مي گفتم كه امروز قصه هاي با احساستو نخوندي يه چيزي گم كرده دارم / قيافه اش چه شكلي بود/ ديگر فكر نكردم. وقتي گفت براي عيد به خانه ام بياييد / التماس نگاهش را ديدم اما/ ديگر فكر نكردم...گفته بود دلش سفري گروهي مي طلبد امابه طلب دلش ديگر فكر نكردم...لعنت به من اگر بار ديگر نازنيني را سرسري به دلم بكشم.حالا كارگاه ِ جمال بي شكوه شده با يك صندلي خالي زير درخت توت سرخ حياطش و من حالا هي فكر مي كنم هميشه روز آخر است / بي فرصتي براي لقمه ي ِ سيرفكركردنم به تو .هي فكر مي كنم آغوشت را به سادگي نگذرم . هي فكر مي كنم روي حضورتو كه غنيمتيست راحت رد نشوم . من حالا هي فكر مي كنم.هي فكر مي كنم.هي فكر مي كنم به روزهاي بيخودي ِ با خود ِ او بودن و اينهمه حسرت ِ رفته ي بي بازگشت.

 آدم  ِ روبه رو نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به كنار دستت هم .به كنار دستم هم. اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست...  و من از گوشه گوشه ي بي تو مي ترسم...

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1386