هم سر
به سیاه سکه ی نا نجیبی
فروخته ی مطبخت شد
خراب ِروزگار ِتکرار
رها شده در دوزخ ا ت
وا مانده کُنج ِ چار دیوار
هم َبسترت
به نا چار...
نه چشم داشتی
به چُون و چَندَش
چه بیهوده حراج کرد
بی چشمداشتی
زنانگی ِ خفته ی در بَندش
عشقبازی اش
وامدار ِ خیالش بود
ورنه که بستر تو / کال
بوسه ی تو / وَبالش بود
مار ماهی نبود که دل ُخوش کند به آبگندش
به خویشتن اش خویش بست به درو
به دل ِ واپس زده اش نیش
به گرو
که دلواپس نما نَد ازین بیش
که عشق ِ تو دریغ بود به گاه ِ او
بسترت دریغگاهِ او
باکره ی سخت جان منم
که آتشم زدی به پول ِ سیاه
آن منم
که تباه کردی ام
تباه ...
تب کرده ام
تب ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۴ ساعت 18:19 توسط
|