دلخور از خواننده هام

 

دلم سكوت ميخواهد . از مهرباني بيزار شدم . سرگيجه دارم.

من سنتي نيستم ... شايد هم باشم ... نميدانم ... مدرن هم شايد باشم / شايد هم نه.

اما  اينها كه مهم نيست.

مهم آن فرشته بود كه دوست داشت زميني باشد. نخوانديدش  ... نه؟

مهم آن زن ِ ساده دل ِ گنده اي بود كه خوشتر داشت بتمرگد توي خانه و پرده هاي سفيد براي خانه اي كه نداشت بدوزد. نخوانديدش .... نه؟

مهم حرفهايي بود كه توي دل ِ آدمي  لب پَر ميزد و هي سرريز ميكرد و او دوست داشت ساده دلانه و تا ابد ساده دلانه بگويدش براي شما. نخوانديد ...نه؟

چطور نخوانديد ؟ من كه همه اش را نوشته بودم .

مهم اين نيست كه يك آدم ِ كوتوله ي كم اهميت ...

بي خيال...

من رويا بيژني ام .آزرده از مهربانيهايي كه جز آفت چيزي ندارد. خسته ام ...

كاش قبل از تحليل شخصيت  ِپيزوي ِ كوچك ِبي خاصيتم / نوشته ام را ميخوانديد . اين خوشحالترم ميكرد...

طفلك فرشته ها

 

ديروز يك نقاشي كشيدم كه خيلي دوستش دارم  . فرشته اي تنها و بال شكسته كه لبخندي پر از رضايت به لب دارد نشسته بر سنگي بزرگ  و جبرئيل( بزرگ ِ فرشته ها) كه با حسرتي ترحم انگيز ايستاده و  زُلش زده  . قصه اش به زبان نظم است .

داستان فرشته ايست كه گناه كرده و خدا انداختش زمين...

فرشته ي توي قصه  غمگين است اما من سر در نياوردم چرا و خوشحالش كشيدم .

 

فرشته اگر فكر كند خدا به آدمها بيشتر از فرشته ها بها داد . به آنها روح داد .

 روح عاشقي / روح عصيان / روح وحشيگري/ روح تجربه ...

خدا به فرشته ها اما اين فرصتها را نداد.

فرصت نداد عاشق شوند بعدش هم مثل سگ پشيمان شوند.

فرصت نداد گرسنگي بكشند تا لذت سير بودن را دريابند.

فرصت نداد خانه هايشان را بمباران كنند اما بعد از سي و چند روز پيروزترين باشند .

فرصت نداد بچه دار شوند . ببويندش . كهنه اش را عوض كنند . بزرگش كنند . بعد هم غصه بخورند كه  يك جاي كارشان حتما اشتباه بوده كه فرزندشان زبانش را برايشان دراز ميكند... فرصت نداد پرده هاي تور بدوزند و خودشان اتاقهاي خانه اشان را رنگ كنند.

 فرصت عرق ريختن نداد...

فرصت گناه كردن...

 فرصت توبه...

فرصت خريد كردن از پنجشنبه بازار ِ شهرشان را نداد.

 فرصت ناسزا شنيدن / دشمن داشتن / كتك جانانه خوردن را هم نداد .

فرصت نداد مثل من خوشبخت باشند. آن قدر كه وقت فراغت از كار ِ سخت ِ بيرون / پاهايشان را كه كفش خفه كرده بود بشويند و به مخده تكيه بدهند و روبه روي تلويزيون بنشينند و چاي شيرين بخورند .

سكوت بشنوند .

خوشبختي اندازه ي كوچكي دارد... آن قدر بزرگ نيست كه دست نيافتني اش كنيم.

خدا به فرشته ها همين حد هم خوشبختي نداد.

من اما توي نقاشي ام فرشته ي قصه را كه روي سنگي روي بركه نشسته خوشحال كشيدم و جبرئيل را هم غمگين و آرزومند.

ناشرم گفت چرا اين فرشته اينقدر ذوق زده است .گفت تو اگر اخراج بشوي ذوق ميكني؟ گفت لطفا دوباره بكش . گفت اين كار رد است. گفت تا كارت را تمام و كمال ارائه ندهي پول بي پول.

مثل يك تصويرگر متواضع گفتم چشم . من دوباره ميكشم اما لبهاي فرشته ام را خندانتر ميكشم . دوباره حسرت به دلي جبرئيل را هم ميكشم . دوباره همان را كه درست ميدانم انجام ميدهم . ناشرم رويش را برگرداند. لبش تكان خورد . مطمئنم كه گفت : زن ِ از خود راضي ِ احمق ... مطمئنم ... چون اين روزها همه همين را نثارم مي كنند.

ناشرم كم عقل است خيالش فرشته ها خوشبختند . اونميداند ما آدمها به خاطر همه ي روزهاي سختي كه داريم است كه اينهمه خوشبختيم . ناشرم نميفهمد من از گريه هايم لذتي عميق ميبرم . ناشرم درك نميكند كه اگر كه من اخراج بشوم فارغبالترم ...

فرشته ها معصومند چون فقط جسمند . يك جسم ِ خالي ِ بي روح... از خدا اطاعت ميكنند .فقط همين . خدا اما به من يك روح سركش ِ ياغي ِ بد قِلِق داد تا خودم / راهم را پيداكنم . يك روح وحشي ِ خوشبخت . هزار بار خوشبختر از فرشته ها...

ناشرم هم مثل فرشته هاست . كور كورانه اطاعت ميكند. خوشبخت نبود هرگز . چون هميشه ي خدا شكمش سير بوده گواه حرفهايم هم حجم بزرگ شكمش است كه دفتر ِكارش را پُر كرده .

 

من خوشبختم چون هرگز فرشته نبودم . نيستم . محال است كه بشوم .

در صددم امروز يك نقاشي بكشم . يك نقاشي كه حتما خيلي دوستش خواهم داشت . فرشته اي تنها و بال شكسته كه لبخندي پر از رضايت به لب دارد و جبرئيل / بزرگ فرشته ها / كه با حسرتي ترحم انگيز ايستاده و زُل زُل نگاهش ميكند  ....

استخواني گلويم را...

 

 

باريكه ي نوري پشت پشت اين سياهي ِ هميشگي   زُلم ميزند . با اينهمه دلم گرفته .

دلم ، گير ِ نقشهاييست كه بايد براي گذشتن عمرم بازي كنم ...

گير ِاداي روشنفكري در آوردن.گير ِ بوي توتون و سيگار ِ توي جلسات ِ را تحمل كردن .

گيرِ فرو خوردن نفرتت از جميع صاحبكاران دله ي ِ نامرد كه فقط كار ميگيرند بي كه دريابند تو چقدر محتاج حق الزحمه ي ناچيزت هستي .

گير ِغم ِنان كه بازيگر ِمداممان ميكند / وادار به لبخند ي دروغيمان ... خاممان ميكند...

گير ِ دلخوشيهاي كودكت كه توقعي دارد ازتو / كه نيستي . كاش ميشد بگويي اش كه تو كم آوردي / كه تو تمامت همين است / كه كوتوله اي / كه نميتواني / كه ...

كاش ميشد بازي نكرد ...

بازي نخورد ...

استخواني ، گلويم را آزار ميدهد.

 من دوست دارم بوي پياز بدهم / من خوش دارم دستم به سبزي هاي خرد شده ي بساط قرمه سبزي رنگي شود. دلم ميخواهد چارقدي گُلي  سرم كنم و خانگي باشم...

خانگي باشم...

 خانگي باشم ...

 از كار خسته ام . از جلسه . از بيرون . از صاحب كار . از نقاشي . از ناشر .

چرا تمام روشنفكرهاي ما بوي اُشنو ويژه و بهمن كوچك ميدهند و دندانهايشان سياه است؟

 

 

استخواني گلويم را آزار ميدهد.

 

به اعتبار ِواژه ها دلخوش نيستم كه اينهمه  برباد شدست .

به لبخندي كمرنگ دلخوشم از جانب ِ خدا كه انگار مرئي اش نيستم.

به ابهام ِ شرمگين ِ كوچه اش كه دور مي نمايدم.

به اذان ِ معصوم ِمسجدي سالمند كه خانه ام را پُر ميكند.

به عطر ياس ِتوي سجاده اي ترمه ... بوي چادر نمازي سپيد بر طناب رخت ِتوي حياطي دور كه چهارچوبي بود معصوم و دنج براي خانواده اي عاشق...

من دوست دارم پرده هاي سفيد بلند بدوزم براي خانه ام كه سقفهاي بلند دارد . همان خانه اي كه ندارم... ملافه اي  سفيد براي مبلهاي لوكس ِ شاه نشينم / كه ندارم... پيراهني سفيد براي هركسي كه ندارم...

سفيد خوب است... سفيد...

دلم گرفته ...

استخواني گلويم را...

من كتك نمي خورم...

 

 

 

مايوس مي شوم گاهي از اين نسل تازه... عجيب دلگيرم مي كند اين دنياي ِذهنشان .

فكر نمي كردم بايد توضيح واضحات بدهم كه انگار اشتباه بود.

توضيح مي دهم براي اولين و آخرين بار.

مرحوم گلشيري عزيز / جايي گفته بودند كه ايرانيها ُمدام نويسنده را با راوي اشتباه مي گيرند .

 گفته بودند نويسنده و شاعر مي نويسد اما شايد آنچه نوشته اتفاقي از آن ِ خودش نبوده ... راوي ِ درونش گفته.

راوي از رنج كه مي سرايد شايد شاعرش  در اوج بي رنجي باشد .

از فراق كه مي نويسد مستلزم ِ اين نيست كه حتما جدا از يار و ديارش باشد و وصال نديده اي گمگور .

گفته بودند در اروپا هرگز اينگونه نيست اما ايراني جماعت همه چيز را به هم ربط ميدهند و افسانه مي سازندش .

من دوستتر دارم جمله ي گلشيري عزيز را واقعي تر كنم و بگويم اين اتفاق براي زنان ايراني كه مي نويسند و مي سرايند دو چندان است .

اگر مردِ شاعر يا نويسنده بگويد حالم از زنم به هم مي خورد يا زهر هجري كشيده ام كه مپرس ، كسي اجازه نمي دهد به خودش كه بپرسد چرا و بگويد مي خواهي كمكت كنيم يا ما بلديم هجرت را به وصال بدل كنيم و از اين دلسوزيهاي نامعقول ِ كودكانهي سطحي و متعفن  ، اما خدا نكند اين را يك زن بنويسد .

برايش قصه مي سازند . در ِ رحمت و برادري ِيك به يك باز مي شود و همه نگران احوالات ِاو مي شوند . زن ِ شاعر يا زن ِ  نويسنده ي بي گناه ِ ايراني چه قدر بايد در مظان ِاتهام باشد، يا چند تا برادر ِمهربان ِ نادان ِ روان پريش لازم دارد ؟ بس نيست؟

دوستان ! اينهمه زياد مهربانان ِ ناديده ي خير خواه ! اينها فقط شعر است ...

شعر قبلي ام بنابر سفارشي كه مجله ي زنان خواست تا به نوعي توصيف كنم چگونه يك زن با ظاهري نامعقول پا به بيرون از خانه مي گذارد و معلول ِچيست سروده شد كه اتفاقا مقبول ِ سفارش دهنده هم واقع شد .

نگران ِ من نباشيد . من كتك نميخورم ... اما عجيب بلدم كتك بزنم...