ديروز يك نقاشي كشيدم كه خيلي دوستش دارم . فرشته اي تنها و بال شكسته كه لبخندي پر از رضايت به لب دارد نشسته بر سنگي بزرگ و جبرئيل( بزرگ ِ فرشته ها) كه با حسرتي ترحم انگيز ايستاده و زُلش زده . قصه اش به زبان نظم است .
داستان فرشته ايست كه گناه كرده و خدا انداختش زمين...
فرشته ي توي قصه غمگين است اما من سر در نياوردم چرا و خوشحالش كشيدم .
فرشته اگر فكر كند خدا به آدمها بيشتر از فرشته ها بها داد . به آنها روح داد .
روح عاشقي / روح عصيان / روح وحشيگري/ روح تجربه ...
خدا به فرشته ها اما اين فرصتها را نداد.
فرصت نداد عاشق شوند بعدش هم مثل سگ پشيمان شوند.
فرصت نداد گرسنگي بكشند تا لذت سير بودن را دريابند.
فرصت نداد خانه هايشان را بمباران كنند اما بعد از سي و چند روز پيروزترين باشند .
فرصت نداد بچه دار شوند . ببويندش . كهنه اش را عوض كنند . بزرگش كنند . بعد هم غصه بخورند كه يك جاي كارشان حتما اشتباه بوده كه فرزندشان زبانش را برايشان دراز ميكند... فرصت نداد پرده هاي تور بدوزند و خودشان اتاقهاي خانه اشان را رنگ كنند.
فرصت عرق ريختن نداد...
فرصت گناه كردن...
فرصت توبه...
فرصت خريد كردن از پنجشنبه بازار ِ شهرشان را نداد.
فرصت ناسزا شنيدن / دشمن داشتن / كتك جانانه خوردن را هم نداد .
فرصت نداد مثل من خوشبخت باشند. آن قدر كه وقت فراغت از كار ِ سخت ِ بيرون / پاهايشان را كه كفش خفه كرده بود بشويند و به مخده تكيه بدهند و روبه روي تلويزيون بنشينند و چاي شيرين بخورند .
سكوت بشنوند .
خوشبختي اندازه ي كوچكي دارد... آن قدر بزرگ نيست كه دست نيافتني اش كنيم.
خدا به فرشته ها همين حد هم خوشبختي نداد.
من اما توي نقاشي ام فرشته ي قصه را كه روي سنگي روي بركه نشسته خوشحال كشيدم و جبرئيل را هم غمگين و آرزومند.
ناشرم گفت چرا اين فرشته اينقدر ذوق زده است .گفت تو اگر اخراج بشوي ذوق ميكني؟ گفت لطفا دوباره بكش . گفت اين كار رد است. گفت تا كارت را تمام و كمال ارائه ندهي پول بي پول.
مثل يك تصويرگر متواضع گفتم چشم . من دوباره ميكشم اما لبهاي فرشته ام را خندانتر ميكشم . دوباره حسرت به دلي جبرئيل را هم ميكشم . دوباره همان را كه درست ميدانم انجام ميدهم . ناشرم رويش را برگرداند. لبش تكان خورد . مطمئنم كه گفت : زن ِ از خود راضي ِ احمق ... مطمئنم ... چون اين روزها همه همين را نثارم مي كنند.
ناشرم كم عقل است خيالش فرشته ها خوشبختند . اونميداند ما آدمها به خاطر همه ي روزهاي سختي كه داريم است كه اينهمه خوشبختيم . ناشرم نميفهمد من از گريه هايم لذتي عميق ميبرم . ناشرم درك نميكند كه اگر كه من اخراج بشوم فارغبالترم ...
فرشته ها معصومند چون فقط جسمند . يك جسم ِ خالي ِ بي روح... از خدا اطاعت ميكنند .فقط همين . خدا اما به من يك روح سركش ِ ياغي ِ بد قِلِق داد تا خودم / راهم را پيداكنم . يك روح وحشي ِ خوشبخت . هزار بار خوشبختر از فرشته ها...
ناشرم هم مثل فرشته هاست . كور كورانه اطاعت ميكند. خوشبخت نبود هرگز . چون هميشه ي خدا شكمش سير بوده گواه حرفهايم هم حجم بزرگ شكمش است كه دفتر ِكارش را پُر كرده .
من خوشبختم چون هرگز فرشته نبودم . نيستم . محال است كه بشوم .
در صددم امروز يك نقاشي بكشم . يك نقاشي كه حتما خيلي دوستش خواهم داشت . فرشته اي تنها و بال شكسته كه لبخندي پر از رضايت به لب دارد و جبرئيل / بزرگ فرشته ها / كه با حسرتي ترحم انگيز ايستاده و زُل زُل نگاهش ميكند ....