من محکوم ِشاگردي ِتوام
بگذار تو را بنام بخوانم. دستهای کوچک ِ هجده سالهام را که از شانههای ِ بزرگ ِ چند ده سالهات دور است، بر شانهی سایهات بگذارم و آرام از زمین بلند شوم و آرام به تو تکیه کنم.
از لابه لای"کتابهاي هفته ي "برادرم تو را می بینم که سایهای تنومند داری ودستی هنرمندو آرزو مند ِ آنم تا هر چه زودتر ببینمت.شاید وقتی ببینمت، بسیار با تو حرف بزنم وتو بسیارگوش کنی ومن باز
بگویم و تو باز گوش کنی. بگویم از روز گار ِ مرگ ِ سنجاقکهای ِ قرمز و کو چکی که زیر ِ مشتها خاک خواباندمشان،از کلبههای کو چکی که روز گاری ساختم و بعد فرو ریختمشان، ازآرزوهایی که هیچ وقت به آنها نرسیدم ویافراموش کردمشان. شاید وقتی ببینمت کنار ِتو گریه کنم به خاطر ِ پروانههای خشک شدهی لای ِ کتاب ِ ریاضی ِ برادرم. شاید...
بابل/ اردی بهشتِ هیجده سالگیم
درمن شوق ديدن تو آنقدر زياد است كه ميتوانم حتي اين حوض فيروزه اي و فواره اش را / حتي گلهاي كاغذي سرخابي افتاده به سويش را / حتي دامن پرچين مادرم را بگذارم و بيايم. صدايم كن آقا ! بلندتر ... نمي شنوم...
بابل / تير هيجده سالگي
دارم کم کم به تو ودانشکده هنرهای زیبا نزدیک میشوم.انگارامتحانات عملي كنكورم موفقيت آميز بود چيزي تا به تو رسيدنم نمانده. وقتی آمدم حتمآ طراحی هايم را يكي يكي نشانت میدهم. میدانم آويزان شدن يك دختر شهرستاني را برمي تابي و صبورانه راهنماییم میکنی. میدانم معلم صبورو مهربانی هستی آخر هميشه توی ِعکسهایت می خندی و هميشه دندانهای ِ سفید و سالمت از
زیر سبیل پر شکوهت میزند بیرون و دلم مي گويد اینها علامت آدمهای دائمآ مهربان است. تا به حال دروغ كه نگفته دلك دهاتي من ...
بابل/ مرداد ِ هیجده سالگیم
باید تمرین کنم که مقاوم باشم باید تمرین کنم که نبازم. باید تنها و صمیمانه بگریم. باید تنها و سخت و بزرگ باشم باید فراموش کنم، مثل ِ آنهمه لحظه ی تلخ ِ هیجده سالگی ام. من برای رسیدن به دانشگاه تلاش کردم .این سهم ِ من نبود.چه راحت و بی دلیل، از گزینش دانشگاه با رتبه ی اول رد شدم .هیچ چیز اینجا حق من نیست. از هجده سالگی متنفرم. از عشاق هيجده ساله / دانشجويان هيجده ساله / آدمهاي هيجده ساله ... از هجده ساله های ِ مثل ِ من، پیر و خسته و دردمند. از هجده ساله های مثل ِ من،پر طاقت. هجده ساله های مثل من بی چاره. من پیر شدم از بس هجده سالگی را زندگی کردم.
بابل/ مهر ِ بد ِ هیجده سالگی
احمقانه نیست استاد؟! آنقدر آویزانشان شدم . آنقدر رفتم. آنقدر آمدم. آنقدر تعهد دادم تا با یک نامهی پر از تهدید،راهی دانشگاهم کردند. از نیم ترم دوم اجازه ی ورود دارم . بهمن که بیاید من آن جام. توی دانشگاه تهران که سر درش دلم را می لرزاند و دنبال چهر ه ی آشنای تو خواهم گشت.
دی هجده سالگي/ بابل
اینجا کمتر موشک و خمپاره و بمب روی سرمان می ریزند. من درشمالی ترین منطقه ی کشورم زندگی میکنم. اینجا فقط صدای آژیر وضعیت قرمز میایدو ما با اين صدا از خوف مي ميريم.حتي صدای بمب را هم نمی شنویم. اما تهران پر است از صدای موشک و خمپاره. حتي پر است از خود خمپاره . خانواده ام نگران منند و میترسند ، ولی من اصلا نمي ترسم . قسم مي خورم اگر بزرگترین بمبها هم روی سرم خراب شود، من به دانشگاه می آیم تا از تو یاد بگیرم. من از هيچ چيزي جز ناداني نمي ترسم!
بهمن هجده سالگی/ بابل
اعتراف مي كنم من غير از خود ِ بمب و خمپاره / غير از آژير ِ قرمز خشك و خالي و غير از تهران ِ وقت جنگ از يك چيزديگر هم مي ترسم / از دانايي وقتي كه با ترس و خشونت همراه باشد. مي خواهم بروم شهرم و هرگز هم دانشجوي تو و دانشگاه تهرانت نباشم. تنم از ترس مي لرزد . آقا ! موارد استثنايي هم براي زير قسمها زدن وجود دارد. مگرنه ؟
بهمن هجده سالگي و تهران
از دقت نظرت ممنونم بارالها! ممنونم كه دانشگاه تعطیل شده. اما چراجنگها را تمام نمي كني؟
بابل پر از نغمه ی قناریست ولی اینجا پر از صدای جنگ. می روم تاروزهای صلح برگردم .
برادرهای من با بادها رفتند
برادرهای من از یادها رفتند
برادرهای من آن نازنین شمشادها رفتند
بهمن هجده سالگی توی تهران ترسناک و خالی
من سه سال دور ازینهمه ام. دور از تو. دور از دانشگاهي كه حقم بود.دور ازين روز مره گيها.خسته ام استادم !سه سال ننوشتم.جنگ واقعي درونم بود...سخت تر از جنگي كه تو وهمه شاهدش بوديد در من اتفاق افتاد.دلم زير بارش ِ گلوله هاي نفرتي ِ سرسخت له شد... نپرس چرا / گفتنم نمي آيد... تنها شادماني ام درين سالهاي بي شما / رسيدن فرزنديست از خون من كه اشكهايم را كمرنگ ميكند وگرنه مغبونترين بودم . مي خواهم از امروز ِ بیست ویک سالگی متولد شوم. کمکم كن.
تهران / آذر بیست ویک سالگی
سلام آقای بداخلاق ِبسیارپرادعا!خیلی قبلترها هم برایت نامه مینوشتم ولی به دستت نمی رساندم. بزدل بودم. احمق بودم اما ایندفعه قول میدهم به دستت بدهم و تو باید/ باید/باید بخوانی اش.
گوش کن ! آن آدمی که از تو ساخته بودم شاید خیلی شبیه تو بود اما اصلا تو نبود.تو کاری با مهربانی و لبخند نداری. کار تو جناب ! زخم زدن است . رسالت تو آقا ! بی رحمی است و پوز خند و طعنه.
این را سرکلاست هم برايت گفته ام و هزار بار دیگر هم می گویم " درست است که از نردبام به بام رسیده ای ولی نباید از اهمیت و اعتبار پله های اول کم کنی. " این پوستر هایم که امروز برایت اینهمه احمقانه و قابل تمسخر است، روزی مثل کارهای اول خودت بوده. یادتان که نرفته؟ خوب میشود حدس زد که وقتی مادرتان شما را زایید ، ممیز سبیل کلفت ِ قلدر ِ حرفه ای نزایید. من به تو ثابت می کنم که لایق توجهت هستم و روزی کارهایم تحسينت را بر مي انگيزدوبرای اثبات این مهم تلاش خواهم کرد. خواهی ديد!
دی بیست ویکسالگی/ تهران
چه احمق و ساده دلم. تو با آن سبیلهای از بنا گوش در رفته ي بي قواره و لبهای قفل قهر با لبخندت، چقدر می توانی تحقیرم کنی ؟چه احمقم! امروز هوا برفیست .زمین دانشکده یخ بسته . کفشهای کهنه ام لیز می خورند. میتوانستم عوض خرید اینهمه مقوای رنگی برای ساخت بقول تو ، اینهمه پوستر مضحک و ترحم انگیز ، بخاطر شنیدن یک تشویق کوچک ازتو که همیشه از شاگردانت دریغ میکنی ، یک پوتين بخرم تا پاهایم اینقدر از سرما یخ نزند. تو سردتر از یخهای زمین دانشکده ای!من از تو تشویق تکدی نمی کنم.نمره ی خوب تکدی نمی کنم.توجه تکدی نمیکنم .شانم را به باد داده ام اگر التماست کنم.بزرگی می گفت:یک سنگ به پیشانی سنگی کوه خورد . کوه خندید و سنگ شکست ، اما یک روز کوه می شکند. باور کن. تو با دستهاي من مي شكني . باور كن.
تهران بزرگ بیرحم در دی ماه بیست و یک سالگی
خسته ام ، عجیب خسته ام.دلم برای شهرم تنگ شده .برای حوض ِ خانه و فواره اش.برای گُلهای کاغذی و شمعدانی های توی باغچه . برای آنهمه شاعرانگی بکر و دست نخورده.دلم برای صمیمی ترین روزهای شهرم تنگ شده . کاش می شد برایت از مصائبم حرف بزنم .از دروغهای بزرگی که مجبور به ساختنش شدم تا آسيب نبينم ، از خودم که از همه اتان تلخكامي ام را پنهان کرده ام تا دوستم بداريد ،از خرجهایی که بخاطرش باید مثل سگ بدوم تا شام . کاش میشد ... تو اما اهل ِ گوش دادن نیستي .چه توقع ِ کودکانه ی نابجایی داشتم وقتی سرخوش و بی درد در شهرم ، توی اتاقم می نشستم و فکر می کردم تو ، استاد ِ دلسوز و آرمانی ِ من ، به حرفهای ِدلم گوش می سپری .چه توقع ِ کودکانه ی ملوسی! تو بسیار شنیده ای،خسته ای . اصلا نیامدی به حرفهای سطحي شاگردانت گوش بسپری.تو فقط آمده ای گرافیک یاد بدهی و حق الزحمه بگیری.همین وبس. وقتی امروز صبح ، قدمها و نگاه ِ سنگینت را دیدم ، دریافتم تو بیشتر از آن خسته ای که حوصله ی من را داشته باشی . مرا ببخش .ببخش که اینهمه پر از سادگی ام. ببخش که همیشه دختر شهرستانی بي تجربه ي کلاست هستم.نمی دانی،نه ... نمی دانی چه قدر دوستت دارم ... سبک سری هایم را ببخش.
یک غروب پاییزی بیست و دو سالگی
من،بیست ودوساله ام و تو خیلی بیشتر ازمن. اسمم "رویا بیژنی" است... نه ... نه ... باور كن دروغ گفتم، من میترا شاهسوندم ؛ راستش را بخواهی،شیوا شعربافم!شاید هم سهیل ِ رکنی باشم.عباس احسانجو هم میتوانم باشم یا آن پسر چاق ِ عاشق پیشه ی آذری که هر وقت بادوست دختر پر ادای همکلاسمان دعوایش می شد،تمام ِ گلهای دانشکده رامی چیدبرای منت کشی.طاهری را می گویم.یادت می آید ؟ نمی شناسی اش . نه ؟ میدانم . تو هیچکدام از ما را نمی شناسی. بگذریم . من هر که باشم ، تو مرتضی ممیزی.همان استادی که سبیلهای بلند و از بناگوش رفته اش ، شکوه و هیبتی دارد که دانشجویانش نام ِاصلیشان را کنار ِاو فراموش می کنند.از دیروز تا بحال از اينكه کارهایم را دیدی و گفتی این مزخرفاتت را از روی دیوار بکن بینداز دورتا حالم ازین بدتر نشده /عصبانیم. تقصیر من نیست تقصیر تو هم نیست . من جوانم و آرزومند تو پیری و بی حوصله .
چهارشنبه ی پاییزی تهران
بیزارم از جمعه ها که همیشه حسرت ِ رفتن به پارک را در ذهن طلایی و کوچک پسرکم بیدار میکند .
بیزارم از جمعه ها که طعم ِ شور ِ اشک را بر لبان سرخ و نازنین ِ پسرم می ریزد.بیزارم از جمعه ها که سه شنبه هایش تویی و سخت گیری. "چقدر دست ِ مرا کم گرفته ای چقدر مرا دست ِکم گرفته ای"
جمعه ی پاییزی بیست و دو سالگی
کاش می شد ، عوض ِ کار و درس ، برای ِ زمستانهای سردی که در پیش رو داری،برايت لباسهای ِ پشمی ببافم پسرکم ! امید ِ نازنین ِ من !
اول زمستان بیست و دو سالگی
چه خوب مي شدمی رفتم روستا .لااقل چنددرخت می کاشتم در روزیکه آمد داشته باشد . درختها میوه می دادند، سیب ، انگور ،نارنج ، پرتقال ... و در آن یکنواختی ِ زیبا ، آرام زندگی میکردم؛ مثل ِ یک زن ِ کاملا روستایی. مرغ و خروس هم پرورش می دادم .آنها صاحب ِ جوجه می شدند و هر بار این قصه تکرار میشد ، یک تکرار ِ شاعرانه ی معصوم... حالا...حالا هر روز اتفاق ِ خوفناکی را منتظرم.زندگی مصمم است دیوانه ام کند؛تو از زندگی بیشتر آقا ! حرف ِ اصلی ات چیست ؟ بروم گم شوم ؟ انصراف بدهم ؟خب ، چرا راحت نمی گویی ؟ هر چه بیشتر بد اخلاقی کنی ، بیشتر مصمم میشوم بالاخره به
تو ثابت کنم که من هم کسی خواهم شد.نه آنکسی که تو میخواهی،آنکسی که خودم آرزومند ِ آنم .
بیست و دو سالگی
به تو نمی گویم چقدر از بد زبانی های ِ تو دلتنگم. نمی گویم ...نمي توانم....قادر نیستم ، هر چند چیزی نمانده دلم پاره پاره شود. من محکوم ِ استادی ِ تو ام !
زمستان بیست و دو سالگی
شاید فرشته ها با پسرم در خواب به بازی نشسته اند که اینگونه لبخند زنان خوابیده .چه قدر آرام است . این حق ِ اوست که آرام باشد .آرام بخوابد .آرام لبخند بزند امروز هم مثل ِ همیشه هنوز آفتاب نزده بیدار شدم و مثل ِ هر روز ِ دیگر ، برایم سخت ترین کار این است که پسرم را از خواب ِ نازش بیدار کنم وبه مهد ببرمش تا بتوانم سر ِ کلاس ِ تو به وقت و حوصله بنشینم . با اینهمه چاره ای نیست . زندگی بهانه بر نمی دارد و من باید سر تا پا مسلح باشم . چاره ای نیست:
_ پسرکم ! جان ِ شیرینم ! بیدار شو . گرچه میدانم حق ِ تو از زندگی فقط آرامش است وبس ، ولی بخاطر ِ فردایی بهتر ، بیدار شو . امروز فرصتی ندارم . مراببخش ، اما بی شک روزی این سختی ها را جبران خواهم کرد . روزی این جای ِ پای ِ گِلی ِ کثیف ِ متعفن را که روی ِ پیراهن ِ سپید ِ زندگی ِ تو نشسته ، پاک خواهم کرد.باید امروز همان کارهایی را که دیشب به خاطرش حسابی دعوایت کردم و تو اشک ریزان به خواب رفتی ، تحویل ِ آقای ِ ممیز بدهم.باید سفارشهای ِ محل ِ کارم را تحویل بدهم . باید امروز هم سخت و درد مند زندگی کنم.اثر ِ انگشتهای جوهری ات روی ِ کارم ، از دیشب تا به حال با هیچ ترفندی پاک نشد.اگر آقای ِ ممیز اعتراضی کرد ، به او خواهم فهماند که این اثر ِ انگشت ِ نازنین ،هنرمندانه ترین تصویر ِ زندگی ِ من است.
می روم و می دانم باید سنگینی ِ نگاه و کلام ِ استاد ِ کج خلق ِ عبوسم را بر خود هموار کنم .
عزیزترینم ! امیدم ! جان ِ شیرینم ! بیدار شو.
پنج ِ صبح ِ زمستانی ِ بیست و دو سالگی
مادر ! کاش اینجا بودی ! دنیا گرسنه است ، همه چیز و همه کس را می بلعد . سر آستینم خیس ِ خیس شده شانه های مهربان تو کجا هستند؟ مادر !پدر هنوز به قولش وفا نکرد ومن هرشب خواب ِ عروسک میبینم.کاش بودی و چای خوشعطر ِتویش بهارنارنج ،دم میکردی و در کنار هم،آرام چای می نوشیدیم . آب کتری روی علا الدین می جوشد و آهنگ ِ آرام روز های ِ بی خیالی ، در اتاق کوچک پردغدغه ی من طنین می اندازد . مادر ! کاش بودی و عطر برنج دم کرده ی ولایتمان از آشپزخانه می آمد. چقدر ظرف ِ نشسته ، چقدر کهنه ی کثیف ، چقدر رخت چرک ، چقدر کار ِ مانده ، چقدر نگرانی از فردای نیامده ، چقدر خستگی و غذای ِ حاضری. چقدر بي كسي... مادر ! کاش بودی! نمیدانی امروز چه به آوازهای ِ محلی ات محتاجم.تعجبت نگيرد كه چرا رویای ِ دیروز نیستم.کاش میشد بی نگرانی فردا کنار پنجره بنشینم و تا به همیشه زُل به ابرهای پنبه ای بزنم.خسته شدم ازین موسیقی های کلاسیک که به زور روشنفکری توی سرم چپانده ام.می خواهم بیایم و " لیلی جان " گوش بدهم . " طالبا " گوش بدهم.زانوانم را در گِل ِ ُپرزالو و شُل فرو ببرم و برنج بکارم .خسته ام .حوصله ی هیچ چیز را ندارم؛حتی حوصله ی کسی شدن را.مادر ! آن زن ِ شیر فروش که هر روز صبح ، زنگ ِ خانه امان را میزد و همیشه گونه های سرخ و بادکرده داشت و هیکل بزرگ و سالمش ، همراه لبش ، بلند بلند و پرتکان میخندید،یادت هست ؟ یادت می آید که چه به ابلهی و فربهی او می خندیدم ؟ کجاست ؟ حالش چطور است ؟ هنوز سالم است و میخندد؟ هنوز هم... می خندد؟!!! مادر ! من امروز می فهمم که او معنی ِ کامل ِ خوشبختی بود . شوهری چوپان و نی نواز داشت . فرزندانی درشت و تندرست . همیشه و هرسال یک کودک تازه به پستان بزرگش آویزان بود و شیر می نوشید. از همه چیز زندگی اش راضی بود.به همه چیز زندگی اش لبخند میزد : به مرگ هم مثل ِ زندگی ، به درد هم مثل خوشی ، به همه چیز میخندید. او معنی ِ " بیل بورد " پاسپارتو " آن کادره "و فلان و بهمان را نمی فهمید و چه خوبتر که نمی فهمید. اودر سادگی مطلقش ، شادترین زن ِ زمینی بود و من خالی از هر شادمانی ، درین اتاق ِ کوچک ِ پردغدغه خواهم پوسید مادر ! مادر ! مادر ! کاش اينجابودي.
زمستان بیست و دو سالگی
اینبار حتمآ این نامه را بدستت میرسانم . باید حتمآ آنرا بخوانی.
آقا ! شهرم کوچک نبود / یااگر به چشم تو كوچك مي نمود من بزرگ می دیدمش. دو خورشید در آسمانش می تابیدند. خورشید اول دامانی پر از چین و شکوفه داشت . لبهايش می خندید.بازوانش پهن و قوی بود مثل ِ یک مرد ، مثل ِ یک مرد آقا! مادرانه ترین و مهربانترین مادری بود که هم نان پنجره ای می پخت ، هم غصه هایم را می تاراند، هم لباس هایم را می دوخت و هم تکه های ِ دل ِ پاره ام را وصله میزد .خورشید دوم با دستانی پر از کار و خرید و زنبیلی مهربانی ، غروب ها به خانه می آمد.زیر ِ کرسی لم می داد و نامم را صدا میکرد. آن لحظه های ِ تنگ ِ غروب که دلِ آدم می ترکد از غصه و بی کسی ، برایم آواز می خواند :
مِه کِچک ِ کیجا ، روویا! مِه دست ِ عصا ، روویا! مِه درد ِ دِوا ، روویا! تِه چِشم ِ فِدا ، روویا!
لعنت، لعنت به رویایش که هیچوقت حقیقت ِبزرگی نشد.یادم میاید،شهرم دودی نبود.سبز میدیدمش .
آسمانش آبی بود ، بی ذره ای کدورت . زمینش ، گرم ِ گرم ازآفتا بِ مطبوع ِ همیشه و هنوز و دریایش ... من دخترِ دریا بودم آقا!به خاطر ِ آموختن از تو اینهمه شهر را پازدم.بخاطر ِ آموختن ِ از تو به این کوچه های سربی ِ بی آفتاب آمدم.به خاطر ِ هنر ِ تو این خانه های ِ دودی ِ بی مهربانی را نگاه کردم.بخاطر ِ تو آقا ! و هیچ منتی بر سرت نیست . یادم می آید کوچه های ِ شهرم آسفالت نبود .سنگ بود وسبزه .
سنگهایش مهربان بودند،برای ِغصه هایم تکه تکه میشدند. مهربان بودند،هرگز دلَکَم رانشانه نمیگرفتند.
اینجااما سنگهای ِ تیز و سخت.اینجا اما ، حرفهای ِ تلخ و تیز . اینجا اما تو ... من عجیب خسته ام آقا !
کودکی من آنجا بود قائمشهر،خیابان کفشگرکلاه ، جنب کوچه ی سنبل ، منزل ِ حاجی خطیر ،
درب ِ چوبی سبز رنگی که از بالای ِ آن شببو و اقاقی می ریخت و در حیاطش سایه بان درخت انار ، صدایم میزد. کاش می دانستی بخاطرت به این شهر قلدر ِ نامرد میایم و می گفتی ام نیا.بخدا نمیامدم.توی همان خانه ی سبز ِساده میماندم / برای همسرم ، زن ِ مهربان کدبانويي میشدم ، برای فرزندانم ، مادر. تو وقت نداری . وقت جواب دان به مهربانی دیگران را نداری.من در شما دنبال یک دوست ، یک معلم پر حوصله ، یک پدر میگشتم .شما در من دنبال ِ یک گرافیست . نه یک دختر احساساتی ِ ابله.از شما نمی رنجم ولی ازینهمه کودکانگی ام دلخورم.چرا هیچوقت مرا ندیدی ؟ چشمهایم را که مثل ِ دو ستاره از دیدنت می درخشیدندوصدایم را که میلرزید وقتی به تو سلام میگفتم ندیدی.می دانم نمیدانستی وقتی با پوزخند و تمسخر از کنار ِ کارهایم میگذری ، من با درد و بغض ، همراه تو میخندم و پشت ظاهر آرامم ِ هق هق اشک میریزم.می دانم تو هرگز به خیالت هم واقعيت وجودم / نمی رسید وگرنه حتمن نمی گفتی " تو دختر ژیگولوی نازپرورده ای هستی که هنوز تربیت نشدی وبایدحسابی کتک بخوری.اگه ننه بابات شَرَق میخوابوندن تو گوشت،بلکم آدم میشدی "
آقا ! مادرم به دستهام نجابت آموخت ، پدرم به چشمهام متانت.باور کنید من تربیت شدم. تربیت شدم که هیچ نگویم که جلوی هیچکس اشک نریزم.که آرام و صبور،پشت به غصه های بزرگم لبخند را بازی کنم . به خدا دیشب هم گرسنه و سرد خوابیدم.وقتی خروسی از ناکجا آباد میخواند ، هنوز داشتم تحقیقی که از دانشجويانت خواستی را ردیف میکردم . ساعت از چهار هم گذشته بود که خوابم برد.
من همیشه یادم میماند که میوه ی درختت را چیدم ولی هرگز به دستهايت که به روحم سیلی زدند ، بوسه نخواهم زد.هرگز.
اشکِ ديروز من از پرت كردن گچ ِ توي دستت به سمت چهره ام نبود ، این تهران ِ گل و گشاد با اینهمه دود ِ نامربوط ، چشمهام را آزار میداد. خیسی ِ پلکهام از اشک نبود... این که جواب ناسزاهات را کوتاه و لرزان دادم ، از بُغض نبود ، حنجره ام عجیب درد میکرد. زمستان است و موسم سرماخوردگی . نه ، خوشحال نشو . تو هرگز نمی توانی به گریه ام بیاندازی .اقرار می کنم که از چشمهای نامهربانت میترسم چراکه به من دشنام میگویند و پوچی ام را فریاد میزنند اما از این چشمها فرار نمی کنم .
من هر صبح سه شنبه می آیم تا از چشمهايت بترسم به امید روزیکه چشمهات از استواری من به زیر بیافتند.
زمستان
هر که می گوید تو خوبی ، غلط کرده/ بی جا کرده /حماقت کرده/گُه زيادي خورده.
فیل ِ گُنده ی بد اخم که صدای مورچگان را نمیشنوی ! از آواز جیرجیرکهابر نمیاید که چه زود خواهند مُرد . زمان ِ اشکهای ِ تو هم فرا میرسد.خواهیم دید.اگر بمیری من همانم که دو قدم هم محض ِ ثواب همراه تا بوتت نخواهم آمد .
فروردین
عرق صورت و گردنم را با گوشه ی مقنعه ام پاک می کنم . تو آمدی . بچه ها آمدند و کلاس پر از سکوت است و ترس.سکوت ِ تو آنقدر بزرگ است که اتاق از آن پُر میشود.گلویم خشک شده و بدتر از همه نیلوفر کلافه ام میکند از ترس و هیبت تو گردنش درد گرفته و دردش را همراه اضطراب به من منتقل میکند . من چه ام شده ؟ تب دارم ؟ خیس ِ عرقم.نکند همین لحظه بمیرم ؟وسواس تمام جانم را گرفته،کاش گوشه ی طرحم را اینقدر با شتاب قیچی نمیکردم.ژاکتم را در آوردم،افاقه نکرد.حتی ذره ای خنکی هم به تنم راه پیدا نکرد. هیچ لحظه ای در عمرم به پایان ناپذیری این لحظه نیست.چرا تمام نمیشود ؟تمام خشمت را در چشمهای دریده ات می ریزی و به کارهایمان که با دقت روی دیوارهای کلاس چسباندیم ، با غیض نگاه میکنی.خُب حداقل چیزی بگو . بگو ...بگو ...می شنویم ...بگو استاد ! چیزی ، حرفی ، ناسزایت را بگو وخلاصمان کن . جیره ی امروز ِ سه شنبه ات را ندادی. با صدایی لرزان از خشم گفتی : هنرمند باید احساس دفع بهش دست بده . همونقدر که یک انسان به دفع احتیاج داره تا تخلیه بشه ، هنرمند باید نیاز به دفع داشته باشه.باید بشاشه ،بايد برینه .
اما نه به این گندی و بدبویی . اینا چه کثافاتیه که از دل و روده ی پوسیده اتون سرريز شده .آشغالها !
نصف اتاق پر از خشم تو بود ، نصفش پر از خجالت ما. واقعا متاسفم آقا! که سراسيمه آمدم تا وقاحت را یادم بدهی.
فروردین
درختها تند تند می روند آدمها هم تند و پرشتاب تا من برسم دانشگاه.حالا درختها می ایستند.آدمها آهسته راه می روند و من به دانشگاه رسیده ام.به کلاس می آیم.باز هم دیر کرده ام. عجیب است . امروز مهربانی.لبخند دلنشینی زده ای و اجازه داه ای سر کلاست بنشینم .
بغل دستی ام گفت : به خدا فقط ظاهر ِ این آقا مرتضی خشنه.دلش قد ِ گنجشکه ومن یاد شعری از اخوان ثالث افتادم و زمزمه اش کردم :
نمی دانم چرا اینقدر این دنیا گزنده است
بد است
دیو است
دد است
درنده است
ولی با اینهمه اسباب ِ خنده است.
اردی بهشت
" به رازی نزدیک شده ام .
دود از آتش بر می خیزد
آتش ترسناک است
اما
زیر ِ درختان ِ کنار ِ دریاچه ، خانه ایست خُرد
که از بام ِ آن دود بلند میشود
اگر دود نباشد چه بی معنیست
خانه
درختان
و دریاچه "
قصه تمام است .تو سراسر دودی ، اما آرامش و گرما هدیه ی توست که ...عالی ترین ِ آن هم هست آقا ! معلم ِ دلسوزوبداخلاقم !
اردیبهشت
آقا!دُرست شنیدی.صدای ِخنده ی من همیشه بلند است .طنینی دارد که نگو.امروز چندین بار به خاطر ِ این طنین ، مغضوبِ نگاهت شدم.می بینی ؟ همیشه گونه هایم سرخ است.سرخابهایی پر دوام میزنم . اینها در ظاهر شادی آفرینند ولی من آقا ! کلا " آدم ِ غمگینی هستم . شادمانی را ، خوب بازی میکنم . همان بازی که تو امروز صبح ازآن حسابی کُفری شدی و به خا طرش فحشی جانانه نثارم کردی .نمی فهمی که من امروز و هر روز با چشمانی گریان می خندم و همکلاسی هایم را می خندانم ؟ از چه حرصت گرفت ؟ ازینکه میشود از تو نترسید و خندید؟
من با قهر و غرور از کلاست زدم بیرون .مودبانه نبود ... شاعرانه هم.اما باید خودم را رعایت میکردم و از کلاست با قهر میامدم بیرون .دو دقیقه نشد که آقای ِ سیدی / هم کلاسی مومن و مهربانم را فرستادی دنبالم تا به کلاس برم گرداند وقتی با اکراه به کلاس آمدم ، با نگاهی مهربان گفتی ام : دختره ی پر رو قهر هم میکنه /حیف که از جسارتت بدم نمی آد وگرنه ...
اردی بهشت
آسمان آبیست . یک باران ِ شب آمده در حال استراحت است . تنها نسیم است و خُنکایی بهاری و آرامش و من پر از اعترافم . ازین اتفاق شرمنده نیستم . شایددر ظاهر ناراحت بودم از نمره ی شانزدهی که از درس تو گرفتم ولی اعتراف می کنم که از تو این نمره را گرفتن کار آسانی نیست و به داشتنش افتخار میکنم.کنار ِ تو چقدر آموختم ! چقدر آموختم ! چقدر ...نمی دانی . من تا ابد ممنونم و سپاسگزار. من تا ابد گوشه ی دامانم را بالا می برم و در مقابل بد خلقی هات که تا به امروز در نیافته بودم بَزَک ِ صورتت بوده برای ِ قایم شدن ِ دل ِ نرمت ، سر ِ تعظیم فرود می آورم.چه خوب شد که با قدمهای ِ سربی و سخت ، روی احساسات ِ کوچک ِ شیشه ایم راه رفتی و به ضجه هام بی اعتنا بودی. چه خوب شد که آهسته راه نرفتی و به من یاد دادی ، دنیا و آدمهاش رعایت ِ هیچ چیز و هیچ کس را نخواهند کرد .
بزرگوارترین بی رحم ِ دنیا ! من با خاطره ی معلمی ِ تو خوشبخت زیستم . باور کن... آن قدر خوشبخت که نمی توانی تصورش را بکنی .
خرداد
سالهاست گذشته از نامه هام به تو که هنوز به دستت نرسیده . چه سخت و دردمند سالهاست گذشته ... خبر نداری و هنوز هم نمی خواهم مثل ِ آنوقتها بگویم چه بر من مي گذشت و مي گذرد اینهمه سال چرا که امروز دریافتم برتو هم سخت میگذرد آقا !
حالا این منم. منم که نمی ترسم بگویم رویا بیژنی ام ، حتی اگر هرگز به خاطرم نیاوری ، چراکه برای رسیدن به اینجایی که هستم تلاش کردم.حقی را پایمال نکردم.دلی را بی دلیل نشکستم و هرگز روی شعر و پرهیزگاری راه نرفتم . می دانم برايت شاگرد ِ مودب و موجهی نبودم اما فراموشت نکردم فقط خواستم از تو فاصله بگیرم . تو همیشه از دورترها با چشم انداز ِ شاعرانه ی من زیباتري با اين همه امروز بی قرارم که از نزديك ببینمت .
حالا این منم رویا بیژنی ، توی تهران ِ هنوز گَل وگشاد و هنوز نامرد که آلودگی ِ آسمانش هنوز پلکهایم را نمناک میکند .با آدمهايش که هنوز ظالم و هنوز دوست داشتنی .كار مي كنم / تصویر گری هم و وقتي اگر بماندم زندگي... گه گاهی دور از چشمان ِ هنوز بی رحم و بزرگوارت،پوستر می زنم و مطمئنم اگر ببینی اشان باز هم از دستم عصبانی میشوی ولی قول می دهم بهتر کار کنم . یک قول ِ زنانه . دو خط ِ بین ِ ابروانم عمیق شده اند . خط ِ گوشه ی لبهام نیز ، دستهايم خسته اند ، چشمهام به بدی خو کرده اند و دیگر از دلتنگی شهرم نمی نالم.سی چند ساله ام ولی هنوز با سماجتی کودکانه کار می کنم تا از تو نمره ی بیست بگیرم .
این روزها حرفهای تلخی شنیده ام . شنیده ام خسته و بیمار شدی .شنیده ام موهای ِ سر ورویت کم پشت شده . شنیده ام بعد از بیماری ات آرام و مظلوم شدی و دلم ازین حرفها عجیب به درد آمد .
زار زدم و اشک ریختم . نه اشتباه نکن . من برای تو دل نمی سوزانم من به خاطر ِ تو اشک نمی ریزم .
برای آن آدمهایی دل می سوزانم که تو را اشتباه گرفته اند آنها که از آرامش ِ ظاهری ات لبخند به لب دارند. آنها نمی دانند آرامش و مظلو میت ، آیین ِ ممیز نیست . آنها نمی دانند اگر موهای سر و صورتت کم پُشت شده ، قلب ِ تو تا جاودان تا ابد پُشت در پشت غرور دارد . آ نها نمی دانند تو از مرگ نمی ترسی ، از مرگ عار داری مردن به غرورت بر میخورد. من امروز ناشکیبا و دلتنگم ، نه به خاطر ِ تو .
به خاطر ِ این جماعت ِ کوتاه قد ِ دوست داشتنی که مهرمندی اشان ، جز آفت چیزی به همراه ندارد .
آنها که نگران ِ رفتن تو هستند و نمی دانند مرگ از شکوه و هیبت ِ تو مثل ِ من ، مثل ِ شاگردی حقیر
می ترسد . آنها نمی دانند تو از مرگ شکست نمیخوری .شاید به زمین بیافتی ، تلو تلو بخوری ِ، سکندری هم اما شکست نمی خوری.
آقای ِ من !
بیا رنگ های ِ دور و برمان را تا حد مقدور محو کنیم و صداهای بلند را ملایم .
در یک اتاق ِ سپید ِ ساکت ، خاموش ، خاموش ، خاموش ِ خاموش ِ خاموش ، آرام ِ آرام ِ آرام بنشینیم و فکر کنیم.روزی زندگی تمام میشود.می دانم.روزی میرسد که ما بالاپوشمان،کفشهایمان،قلموهایی را که به آن خو کرده ایم،رنگهایی را که با آن خلق کرده ایم،همه چیزمان را دیگران تصاحب خواهند کرد می دانم اما تو وقتی نباشی،کسی نمی تواند صاحب ممیز شود. هیچکس ! هیچکس ! و این یعنی زندگی تا ابدیت .
آقا !استاد ! پدرم ! معلمم ! ای سزاوار ستایش ! امروز چه خالی ام .خالی و بی قرار ِ تو و می دانم چیزی ندارم که به تو هدیه کنم . هیچ چیز ، جز همین واژه ها که با آن نمی توانی یک مسکن ارزان برای تسکین دردهايت بخری اما تا دلت بخواهد،
تا... دلت ... بخواهد دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ...
زمستان سالها بعد
وقتي كه مميز به هميشه رفت / من پشت تابوتش يك قدم هم نرفتم. نه از سر دشمني كه از دردمندي ِ شاگردي كه باور ِ مرگ استادش را بر نميتابد. .. چاپ اين نامه ها را هم هيچ روزنامه و هفته نامه اي بر عهده نگرفت كه ترجيحآ از ذكر نامشان پرهيز مي كنم ؛گرچه تندترين انتقادهام را گاهآ چاپ كرده بودند اما بخاطر تندي رفتار استاد ِ ذاتا مهربان و ظاهر آ ترشروم ... !!! از اين نگاه ِ سطحي ِ مطبوعات دردم مي گيرد
جز دكتر مهدي حجواني كه كمتر مي ترسد و بيشتر تمرين ِ دوستي مي كند. از او هميشه ممنونم .هميشه