براي خواهر دورم ماريا !

 

  چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم  . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟

مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد  . گونه هات چاله مي انداختند .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه  !  ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه  ! شام چي بخوريم ؟

گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .

تلخ مي شوي و  نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .

رويم را اما بر مي گردانم .

 

از رديف ِ غازهاي وحشي رد مي شويم و غازها از صداي قدمهام / قدمهاي تو كه بي صداست . نرم است / قيل و قالي راه مي اندازند نگفتني .

مي گويم دسته ي غازهاي وحشي هم نشديم . هر كداممان به كنجي پرت شديم بي كه از احوالات ِهم جويا شويم . مي گويم  چند سال ِ نوري است كه دستهايم را نديدي ؟  و صاف مي ايستم روبه روي تو ، قدمهايمان هم... و كف ِدستهايم را توي چشمهايت باز مي كنم .

مي گويم : اين دستها بيخود كه پير نشده . مي گويم : كهنه ي بچه ام را شستم . خياطي كردم . بشور و بساب كردم . روي ديوارهاي  اتا قهاي ِ بچه هاي اعيان و اشراف شكل سفيد برفي كشيدم  و خودم را كوتوله كردم . مي گويم : كار كردم / کار کردم / کار کردم ... زندگي اما نه .

همه ي خيابان نگاهم مي كند وقتي بلند گله مي شوم به سوي تو كه كجا بودي آن روزها ؟

نگاهت نمناك شد .

رويم را اما بر مي گردانم .

 

مي گويم: آن روز ِ دور را كه توي ِمدرسه بچه ها به لثه ي متورمت خنديدند ، يادت هست ؟ يادت هست تو دلت شكست و گريه شدي ، من هم حيوان ِزخمي بُراق شده سوي ِشكمشان ؟ يادت هست كه  برايت گفته بودم اما حتمن توي ِ تنهاييشان پشيمان مي شوند ؟

چشمهايت را تنگ مي كني  اما زود خاطرت آرام مي گيرد  و سرت تاييدم مي شود.

 

 مي گويم:  " اشتباه كردم . گزاف گفتم . به گور باباجانم خنديدم اگر راست بود . هيچكس هيچ وقت توي اين دنياي گل وگشاد ِ هرزه ، پشيمان ِ كرده ها و نكرده هايش نمي شود. "

تو متوجه ي تلخي ِحرفهايم نمي شوي / تقصير ِ تو نيست . دنياي ِ تو كه زشت نيست . اما به احترام غصه هايم دستهايت را روي گو نه ام مي گذاري . خواستي اشكهايم را پاك كني . توي ِدلم مي گويم: اين همه كه ريخت تو بودي كه حالا ؟

 

رويم را اما بر مي گردانم .

دستت مي افتد روي شانه هام . انگار چلچله ايي افتاده بر شاخه اي بي بار . پَرَش مي دهم كه برود :

 

دلگيرم از همه ي شما كه رهام كرديد و بي خيال رفتيد .

من از تويي كه حالا ، روگردانم .

من فقط ، چشم هايت را مي بينم كه مثل  چشمهاي ِِآهو بود . فقط دستهايت را مي بينم كه در دستم مي گذاشتي تا با هم برويم مدرسه و پيراهنت را كه خيلي نو بود . سفيد نبود اين همه . اين لكه ي خون هم نبود كه جگرم را پاره كند.

 

يواش مي گويم كه نشنوي اما شنيدي. اين را برق ِنگاهت رساندَم .

 

رويم را اما بر  مي گردانم

 : فقط توي كيف ِ چرم ِصورتي ات را مي بينم كه بوي ِ تازه گي مي داد و بوي ِلقمه ي نان و پنير ِ ته ِ كتاب ها ي ِ درسي ات ، مانده را . فقط دردهايت را مي بينم كه برايم مي گفتي :

 

- بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .

-    باباجان ندارد خواهركم  ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور .  ندارد  خواهركم !

 

 

 

 

 

 

- سردم شده . بيا توي دست هاي هم ها كنيم ؟ هاي ِبزرگترها گرمتر است .

 

دستهايت را مي گرفتم و هرچه نفس بود نثارش مي كردم . 

-    آجي !؟ مامان جان مي گويد گذشت از بزرگترهاست . تو هم ببخش كه  "هايم " كوچك است و گرمت نمي كند. تازه مامان جان خودش گفته كه تو بايد مواظبم باشي .

 

به احترام ِحرفهاي ِتو و مامان جان تمام ِ جهان را ها مي كنم تا هر جا كه هستي گرم شوي . تمام بالاپوشهاي ِ داشته و نداشته ام براي شانه هاي ِ دوردستت .

رويم را اما بر مي گردانم ...

 

يادِ آن روزها يك آسمان محبت را روي سرم مي ريزد . به دل دارم كه ببوسمت . بگويمت كه دوستت دارم . بگويم همه ي بغضهاي پاشده  از نبودنت را مي اندازم دور . بيانداز تو هم ... نگاهت مي كنم . خيس شدي از باران .

بي بالا پوشم خواهركم!

 

باران كه بيرحم ريخت دلم واپست شد ، باران كاشكي خاكها را خيس نكند .

رويم را اما بر مي گردانم .

.

.

.

 

 واي آجي  ! پنبه ي واقعي  اينهان  ؟ 

توي ِپنبه زار بوديم . وسط ِ يك دنيا سپيدي . يادت هست صداي تَلَق تَلَق ِ پُمپ ِ آب مي آمد؟ يادت هست چه با صداش رقصيديم ؟يادت هست كمرمان را هي پيچ و تاب داديم و گفتم آهنگ ِ خداست و براي ِ خدا رقصيديم ؟

پشت پرچين ، صمد نگاهمان مي كرد . اين سوي ِ پرچين گونه ام گُل داد و تو ، مبارك باد خواندي . يادت هست عشق چه بي فرجام مُرد ؟

دستم بشكند كه سمت ِ دهانت رفت ... بشكند .

دهانت را مي بوسم تا خود ِ غلط كردم .

 

-از پنبه بيزارم خواهر كوچيكه ! متنفرم  . بدم ميايد .

 

  •      پنبه كه سفيد است آجي ! مثل ِ برف . مثل ِ صورت ِ تو كه صمد برايش هلاك است . مثل ِ خدا .

 

     مثل لباس ِ تن ِ تو ؟

 

پنبه هايي را كه به هر گوشه ي صورتِ بي جانت  تپانده اند حتي به چشمهايت، نگاه نمي كنم .

 رويم را اما بر مي گردانم .

 

مي گويي : هيس آجي ! بعد از اين همه سال نديدن گله گي مي كني ؟ مي گويي : بيا دوباره كف ِ حياط را با آب ِ چاه بشوييم و گليم نيمدار ِ توي انباري را بياندازيم وسطش كنار گلدان ِ شمعدانيهاي  پُرپر و حوض  ِسبزآب شده ي هميشه ، به صداي قُل قِل ِ سماور ِ مادرجان گوش بدهيم كه وعده ي عصرانه مي دهد و نان بربري و پنير و ريحان ...   مي گويي : هيس آجي! گوش بگير.

 

به گوشم صداي ِ شكستن استخوانهاي انگشتهاي خشك شده ات مي آيد توي انگشتهاي مبهوتم .

مي گويم : شكستيد نامردها ! استخوانهاي ظريفش را شكستيد.

 

مي خواهند دستهاي مان را جدا كنند . نمي توانند. چاره اي جز اين نمانده برايشان .

مي گويم دستهايم را قطع كنيد . من براي گرم كردن اين دستها نفس دارم هنوز و نفسم هق هق مي شود  و مي خورد به ديوار ِ بيمارستان و داروهاي ِبيهوشي .

رويم را اما بر مي گردانم .

.

.

.

 

دندانهاي ِ خداي امان كثيف بود وقتيكه مي خنديد خواهركم  ! هيچوقت سفيد نبود شايد .

 

 

 

سردم شده خواهر كوچولو ! بيا رسم ِ مامان جان را عوض كنيم و امروز تو توي دستهايم " ها " كن .

يخ زدم  !

 

جيغ مي زدم كه كمي آرامتر بشورندت . نمي شنيدند . هي تنم را  به شيشه ي نكبتي ِ آنجا مي كوفتم ، نشنيده اش مي گرفتند. دردت كه نمي آمد ، خيالشان اين بود .  من اما صدايت را مي شنيدم ، كه  دردت را به من مي گفتي:

 

 - بابا جان براي دندانهايم فكري نمي كند . خوب نيست دختري به سن من دندانهايش كج و كوله باشد .

 

- باباجان ندارد خواهركوچيكه   ! يك كيف ِچرمي مشكي دارد كه تويش فقط شعر هايش است و نامه هاي ِ خيلي دور . ندارد  خواهركوچيكه  !

نگاهم التماس مي شود  : دلم تنگت شده خواهر ! نمي خواهي پسرم را ببيني ؟

 

رويت را اما ...  بر مي گرداني

نامه‌هايي براي مميز، بزرگوارترین بی‌رحم دنیا

 

 

من محکوم ِشاگردي ِتوام 

 

بگذار تو را بنام بخوانم. دست‌های کوچک ِ هجده ساله‌ام را که از شانه‌های ِ بزرگ ِ چند ده ساله‌ات دور است، بر شانه‌ی سایه‌ات بگذارم و آرام از زمین بلند شوم و آرام به تو تکیه کنم.

از لابه لای"کتابهاي  هفته ي "برادرم تو را می بینم که سایه‌ای تنومند داری ودستی هنرمندو آرزو مند ِ آنم تا هر چه زودتر ببینمت.شاید وقتی ببینمت، بسیار با تو حرف بزنم وتو بسیارگوش کنی ومن باز

بگویم و تو باز گوش کنی. بگویم از روز گار ِ مرگ ِ سنجاقک‌های ِ قرمز و کو چکی که زیر ِ مشتها خاک خواباندمشان،از کلبه‌های کو چکی که روز گاری ساختم و بعد فرو ریختمشان، ازآرزوهایی که هیچ وقت به آنها نرسیدم ویافراموش کردمشان. شاید وقتی ببینمت کنار ِتو گریه کنم به خاطر ِ پروانه‌های خشک شده‌ی لای ِ کتاب ِ ریاضی ِ برادرم‌. شاید...

 

بابل/ اردی بهشتِ هیجده سالگیم

 

 

درمن شوق ديدن تو آنقدر زياد است كه ميتوانم حتي اين حوض فيروزه اي و فواره اش را / حتي   گلهاي كاغذي سرخابي افتاده به سويش را / حتي دامن پرچين مادرم را بگذارم و بيايم. صدايم كن آقا ! بلندتر ... نمي شنوم...

 

 

                                                                                                    بابل / تير هيجده سالگي

 

 

دارم کم کم به تو ودانشکده هنرهای زیبا نزدیک می‌شوم.انگارامتحانات عملي كنكورم موفقيت آميز بود چيزي تا به تو رسيدنم نمانده. وقتی آمدم حتمآ طراحی هايم را يكي يكي نشانت می‌دهم. می‌دانم آويزان شدن يك دختر شهرستاني را برمي تابي و صبورانه راهنماییم میکنی. میدانم معلم صبورو مهربانی هستی آخر هميشه توی ِعکسهایت می خندی و هميشه دندانهای ِ سفید و سالمت از

زیر سبیل پر شکوهت میزند بیرون و دلم مي گويد اینها علامت آدمهای دائمآ مهربان است. تا به حال دروغ كه نگفته دلك دهاتي من ...

 

بابل/ مرداد ِ هیجده سالگیم

 

 

 

 

باید تمرین کنم که مقاوم باشم باید تمرین کنم که نبازم. باید تنها و صمیمانه بگریم. باید تنها و سخت و بزرگ باشم باید فراموش کنم، مثل ِ آنهمه لحظه ی تلخ ِ هیجده سالگی ام. من برای رسیدن به دانشگاه تلاش کردم .این سهم ِ من نبود.چه راحت و بی دلیل، از گزینش دانشگاه با رتبه ی اول رد شدم .هیچ چیز اینجا حق من نیست. از هجده سالگی متنفرم.  از عشاق هيجده ساله / دانشجويان هيجده ساله / آدمهاي هيجده ساله ... از هجده ساله های ِ مثل ِ من، پیر و خسته و دردمند. از هجده ساله های مثل ِ من،پر طاقت. هجده ساله های مثل من بی چاره.  من پیر شدم از بس هجده سالگی را زندگی کردم.

 

 

بابل/ مهر ِ بد ِ هیجده سالگی

 

 

 

 

احمقانه نیست استاد؟!  آنقدر آویزانشان شدم . آنقدر  رفتم. آنقدر آمدم. آنقدر تعهد دادم تا با یک نامه‌ی پر از تهدید،راهی دانشگاهم کردند. از نیم ترم دوم اجازه ی ورود دارم . بهمن که بیاید من آن جام. توی دانشگاه تهران که سر درش دلم را می لرزاند و دنبال چهر ه ی آشنای تو خواهم گشت.

 

 

دی هجده سالگي/ بابل

 

 

اینجا کمتر موشک و خمپاره و بمب روی سرمان می ریزند. من درشمالی ترین منطقه ی کشورم زندگی میکنم. اینجا فقط صدای آژیر وضعیت قرمز میایدو ما با اين صدا از خوف مي ميريم.حتي صدای بمب را هم نمی شنویم. اما تهران پر است از صدای موشک و خمپاره. حتي پر است از خود خمپاره . خانواده ام نگران منند و میترسند ، ولی من اصلا نمي ترسم . قسم مي خورم اگر بزرگترین بمبها هم روی سرم خراب شود، من به دانشگاه می آیم تا از تو یاد بگیرم. من از هيچ چيزي جز ناداني نمي ترسم!

 

 بهمن هجده سالگی/ بابل

 

 

اعتراف مي كنم من غير از خود ِ بمب و خمپاره / غير از آژير ِ قرمز خشك و خالي و غير از تهران ِ وقت جنگ از يك چيزديگر هم مي ترسم / از دانايي وقتي كه با ترس و خشونت  همراه باشد. مي خواهم بروم شهرم و هرگز هم دانشجوي تو و دانشگاه تهرانت نباشم. تنم از ترس مي لرزد . آقا ! موارد استثنايي هم براي زير قسمها زدن وجود دارد. مگرنه ؟

 

بهمن هجده سالگي و تهران

 

 

از دقت نظرت ممنونم بارالها!  ممنونم كه دانشگاه تعطیل شده. اما چراجنگها را تمام نمي كني؟

بابل پر از نغمه ی قناریست ولی اینجا پر از صدای جنگ. می روم تاروزهای صلح برگردم .

برادرهای من با بادها رفتند

برادرهای من از یادها رفتند

برادرهای من آن نازنین شمشادها رفتند

 

بهمن هجده سالگی توی تهران ترسناک و خالی 

 

 

من سه سال دور ازینهمه ام. دور از تو. دور از دانشگاهي كه حقم بود.دور ازين روز مره گيها.خسته ام استادم !سه سال ننوشتم.جنگ واقعي درونم بود...سخت تر از جنگي كه تو وهمه شاهدش بوديد در من اتفاق افتاد.دلم زير بارش ِ گلوله هاي نفرتي ِ سرسخت له شد... نپرس چرا / گفتنم نمي آيد...  تنها شادماني ام درين سالهاي بي شما / رسيدن فرزنديست از خون من كه اشكهايم را كمرنگ ميكند وگرنه مغبونترين بودم . مي خواهم از امروز ِ بیست ویک سالگی متولد شوم. کمکم كن.

 

تهران / آذر بیست ویک سالگی

 

 

سلام آقای بداخلاق ِبسیارپرادعا!خیلی قبلترها هم برایت نامه مینوشتم ولی به دستت نمی رساندم. بزدل بودم. احمق بودم اما ایندفعه قول میدهم به دستت بدهم و تو باید/ باید/باید بخوانی اش.

گوش کن ! آن آدمی که از تو ساخته بودم شاید خیلی شبیه تو بود اما اصلا تو نبود.تو کاری با مهربانی و لبخند نداری. کار تو جناب ! زخم زدن است . رسالت تو آقا ! بی رحمی است و پوز خند و طعنه.

این را سرکلاست هم برايت گفته ام و هزار بار دیگر هم می گویم " درست است که از نردبام به بام رسیده ای ولی نباید از اهمیت و اعتبار پله های اول کم کنی. " این پوستر هایم که امروز برایت اینهمه احمقانه و قابل تمسخر است، روزی مثل کارهای اول خودت بوده. یادتان که نرفته؟ خوب میشود حدس زد که وقتی مادرتان شما را زایید ، ممیز سبیل کلفت ِ قلدر ِ حرفه ای نزایید. من به تو ثابت می کنم که لایق توجهت هستم و روزی کارهایم تحسينت را بر مي انگيزدوبرای اثبات این مهم تلاش خواهم کرد. خواهی ديد!

 

دی بیست ویکسالگی/ تهران

 

 

چه احمق و ساده دلم. تو با آن سبیلهای از بنا گوش در رفته ي بي قواره و لبهای قفل قهر با لبخندت، چقدر می توانی تحقیرم کنی ؟چه احمقم! امروز هوا برفیست .زمین دانشکده یخ بسته . کفشهای کهنه ام لیز می خورند. میتوانستم عوض خرید اینهمه مقوای رنگی برای ساخت بقول تو ، اینهمه پوستر مضحک و ترحم انگیز ، بخاطر شنیدن یک تشویق کوچک ازتو که همیشه از شاگردانت دریغ میکنی ، یک پوتين بخرم تا پاهایم اینقدر از سرما یخ نزند. تو سردتر از یخهای زمین دانشکده ای!من از تو تشویق تکدی نمی کنم.نمره ی خوب تکدی نمی کنم.توجه تکدی نمیکنم .شانم را به باد داده ام اگر التماست کنم.بزرگی می گفت:یک سنگ به پیشانی سنگی کوه خورد . کوه خندید و سنگ شکست ، اما یک روز کوه می شکند. باور کن. تو با دستهاي من مي شكني . باور كن.

 

 

 

تهران بزرگ بیرحم در دی ماه بیست و یک سالگی

 

 

خسته ام ، عجیب خسته ام.دلم برای شهرم تنگ شده .برای حوض ِ خانه و فواره اش.برای گُلهای کاغذی و شمعدانی های توی باغچه . برای آنهمه شاعرانگی بکر و دست نخورده.دلم برای صمیمی ترین روزهای شهرم تنگ شده . کاش می شد برایت از مصائبم حرف بزنم .از دروغهای بزرگی که مجبور به ساختنش شدم تا آسيب نبينم ، از خودم که از همه اتان تلخكامي ام را پنهان کرده ام تا دوستم بداريد ،از خرجهایی که بخاطرش باید مثل سگ بدوم تا شام . کاش میشد ...  تو اما اهل ِ گوش دادن نیستي .چه توقع ِ کودکانه ی نابجایی داشتم وقتی سرخوش و بی درد در شهرم ، توی اتاقم می نشستم و فکر می کردم تو ، استاد ِ دلسوز و آرمانی ِ من ، به حرفهای ِدلم گوش می سپری .چه توقع ِ کودکانه ی ملوسی! تو بسیار شنیده ای،خسته ای . اصلا نیامدی به حرفهای سطحي شاگردانت گوش بسپری.تو فقط آمده ای گرافیک یاد بدهی و حق الزحمه بگیری.همین وبس. وقتی امروز صبح ، قدمها و نگاه ِ سنگینت را دیدم ، دریافتم تو بیشتر از آن خسته ای که حوصله ی من را داشته باشی . مرا ببخش .ببخش که اینهمه پر از سادگی ام. ببخش که همیشه دختر شهرستانی بي تجربه ي  کلاست هستم.نمی دانی،نه ... نمی دانی چه قدر دوستت دارم ...  سبک سری هایم را ببخش.

 

یک غروب پاییزی بیست و دو سالگی

 

 

 

 

 

من،بیست ودوساله ام و تو خیلی بیشتر ازمن. اسمم "رویا بیژنی" است... نه ... نه ... باور كن دروغ گفتم، من میترا شاهسوندم ؛ راستش را بخواهی،شیوا شعربافم!شاید  هم سهیل ِ رکنی باشم.عباس احسانجو هم میتوانم باشم یا آن پسر چاق ِ عاشق پیشه ی آذری که هر وقت بادوست دختر پر ادای همکلاسمان دعوایش می شد،تمام ِ گلهای دانشکده رامی چیدبرای منت کشی.طاهری را می گویم.یادت می آید ؟ نمی شناسی اش . نه ؟ میدانم . تو هیچکدام از ما را نمی شناسی. بگذریم . من هر که باشم ، تو مرتضی ممیزی.همان استادی که سبیلهای بلند و از بناگوش رفته اش ، شکوه و هیبتی دارد که دانشجویانش نام ِاصلیشان را کنار ِاو فراموش می کنند.از دیروز تا بحال از اينكه کارهایم را دیدی و گفتی این مزخرفاتت را از روی دیوار بکن بینداز دورتا حالم ازین بدتر نشده /عصبانیم. تقصیر من نیست تقصیر تو هم نیست . من جوانم و آرزومند تو پیری و بی حوصله .

 

 

 

چهارشنبه ی پاییزی تهران

 

 

 

 

 

 

بیزارم از جمعه ها که همیشه حسرت ِ رفتن به پارک را در ذهن طلایی و کوچک پسرکم بیدار میکند .

بیزارم از جمعه ها که طعم ِ شور ِ اشک را بر لبان سرخ و نازنین ِ پسرم می ریزد.بیزارم از جمعه ها که سه شنبه هایش تویی و سخت گیری. "چقدر دست ِ مرا کم گرفته ای   چقدر مرا دست ِکم گرفته ای"

 

 

جمعه ی پاییزی بیست و دو سالگی

 

 

 

کاش می شد ، عوض ِ کار و درس ، برای ِ زمستانهای سردی که در پیش رو داری،برايت لباسهای ِ پشمی ببافم پسرکم ! امید ِ نازنین ِ من !

اول زمستان بیست و دو سالگی

 

 

چه خوب مي شدمی رفتم روستا .لااقل چنددرخت می کاشتم در روزیکه آمد داشته باشد . درختها میوه می دادند، سیب ، انگور ،نارنج ، پرتقال ... و در آن یکنواختی ِ زیبا ، آرام زندگی میکردم؛ مثل ِ یک زن ِ کاملا روستایی. مرغ و خروس هم پرورش می دادم .آنها صاحب ِ جوجه می شدند و هر بار این قصه تکرار میشد ، یک تکرار ِ شاعرانه ی معصوم... حالا...حالا هر روز اتفاق ِ خوفناکی را منتظرم.زندگی مصمم است دیوانه ام کند؛تو از زندگی بیشتر آقا ! حرف ِ اصلی ات چیست ؟ بروم گم شوم ؟ انصراف بدهم ؟خب ، چرا راحت نمی گویی ؟ هر چه بیشتر بد اخلاقی کنی ، بیشتر مصمم میشوم بالاخره به

تو ثابت کنم که من هم کسی خواهم شد.نه آنکسی که تو میخواهی،آنکسی که خودم آرزومند ِ آنم .

 

بیست و دو سالگی

 

 

 

 

به تو نمی گویم چقدر از بد زبانی های ِ تو دلتنگم. نمی گویم ...نمي توانم....قادر نیستم ، هر چند چیزی نمانده دلم پاره پاره شود. من محکوم ِ استادی ِ تو ام !

 

 

زمستان بیست و دو سالگی

 

 

 

شاید فرشته ها با پسرم در خواب به بازی نشسته اند که اینگونه لبخند زنان خوابیده .چه قدر آرام است . این حق ِ اوست که آرام باشد .آرام بخوابد .آرام لبخند بزند امروز هم مثل ِ همیشه هنوز آفتاب نزده بیدار شدم و مثل ِ هر روز ِ دیگر ، برایم سخت ترین کار این است که پسرم را از خواب ِ نازش بیدار کنم وبه مهد ببرمش تا بتوانم سر ِ کلاس ِ تو به وقت و حوصله بنشینم . با اینهمه چاره ای نیست . زندگی بهانه بر نمی دارد و من باید سر تا پا مسلح باشم . چاره ای نیست:

 

_ پسرکم ! جان ِ شیرینم ! بیدار شو . گرچه میدانم حق ِ تو از زندگی فقط آرامش است وبس ، ولی بخاطر ِ فردایی بهتر ، بیدار شو . امروز فرصتی ندارم . مراببخش ، اما بی شک روزی این سختی ها را جبران خواهم کرد . روزی این جای ِ پای ِ گِلی ِ کثیف ِ متعفن را که روی ِ پیراهن ِ سپید ِ زندگی ِ تو نشسته ، پاک خواهم کرد.باید امروز همان کارهایی را که دیشب به خاطرش حسابی دعوایت کردم و تو اشک ریزان به خواب رفتی ، تحویل ِ آقای ِ ممیز بدهم.باید سفارشهای ِ محل ِ کارم را تحویل بدهم . باید امروز هم سخت و درد مند زندگی کنم.اثر ِ انگشتهای جوهری ات روی ِ کارم ، از دیشب تا به حال با هیچ ترفندی پاک نشد.اگر آقای ِ ممیز اعتراضی کرد ، به او خواهم فهماند که این اثر ِ انگشت ِ نازنین ،هنرمندانه ترین تصویر ِ زندگی ِ من است.

می روم و می دانم باید سنگینی ِ نگاه و کلام ِ استاد ِ کج خلق ِ عبوسم را  بر خود هموار کنم .

عزیزترینم ! امیدم ! جان ِ شیرینم ! بیدار شو.

 

 

 

پنج ِ صبح ِ زمستانی ِ بیست و دو سالگی

 

 

 

مادر ! کاش اینجا بودی ! دنیا گرسنه است ، همه چیز و همه کس را می بلعد . سر آستینم خیس ِ خیس شده شانه های مهربان تو کجا هستند؟ مادر !پدر هنوز به قولش وفا نکرد ومن هرشب خواب ِ عروسک میبینم.کاش بودی و چای خوشعطر ِتویش بهارنارنج ،دم میکردی و در کنار هم،آرام چای می نوشیدیم . آب کتری روی علا الدین می جوشد و آهنگ ِ آرام روز های ِ بی خیالی ، در اتاق کوچک پردغدغه ی من طنین می اندازد . مادر ! کاش بودی و عطر برنج دم کرده ی ولایتمان از آشپزخانه می آمد. چقدر ظرف ِ نشسته ، چقدر کهنه ی کثیف ، چقدر رخت چرک ، چقدر کار ِ مانده ، چقدر نگرانی از فردای نیامده ، چقدر خستگی و غذای ِ حاضری. چقدر بي كسي...  مادر ! کاش بودی! نمیدانی امروز چه به آوازهای ِ محلی ات محتاجم.تعجبت نگيرد كه چرا رویای ِ دیروز نیستم.کاش میشد بی نگرانی فردا کنار پنجره بنشینم و تا به همیشه زُل به ابرهای پنبه ای بزنم.خسته شدم ازین موسیقی های کلاسیک که به زور روشنفکری توی سرم چپانده ام.می خواهم بیایم و " لیلی جان  " گوش بدهم . " طالبا " گوش بدهم.زانوانم را در گِل ِ ُپرزالو و شُل فرو ببرم و برنج بکارم .خسته ام .حوصله ی هیچ چیز را ندارم؛حتی حوصله ی کسی شدن را.مادر ! آن زن ِ شیر فروش که هر روز صبح ، زنگ ِ خانه امان را میزد و همیشه گونه های سرخ و بادکرده داشت و هیکل بزرگ و سالمش ، همراه لبش ، بلند بلند و پرتکان میخندید،یادت هست ؟ یادت می آید که چه به ابلهی و فربهی او می خندیدم ؟ کجاست ؟ حالش چطور است ؟ هنوز سالم است و میخندد؟ هنوز هم... می خندد؟!!! مادر ! من امروز می فهمم که او معنی ِ کامل ِ خوشبختی بود . شوهری چوپان و نی نواز داشت . فرزندانی درشت و تندرست . همیشه و هرسال یک کودک تازه به پستان بزرگش آویزان بود و شیر می نوشید. از همه چیز زندگی اش راضی بود.به همه چیز زندگی اش لبخند میزد : به مرگ هم مثل ِ زندگی ،  به درد هم مثل خوشی ، به همه چیز میخندید. او معنی ِ " بیل بورد " پاسپارتو " آن کادره "و فلان و بهمان را نمی فهمید و چه خوبتر که نمی فهمید. اودر سادگی مطلقش ، شادترین زن ِ زمینی بود و من خالی از هر شادمانی ، درین اتاق ِ کوچک ِ پردغدغه خواهم پوسید مادر ! مادر ! مادر ! کاش اينجابودي.

 

 

 زمستان بیست و دو سالگی

 

 

اینبار حتمآ این نامه را بدستت میرسانم . باید حتمآ آنرا بخوانی.

 آقا ! شهرم کوچک نبود / یااگر به چشم تو كوچك مي نمود من بزرگ می دیدمش. دو خورشید در آسمانش می تابیدند. خورشید اول دامانی پر از چین و شکوفه داشت . لبهايش می خندید.بازوانش پهن و قوی بود  مثل ِ یک مرد ، مثل ِ یک مرد آقا! مادرانه ترین و مهربانترین مادری بود که هم نان پنجره ای می پخت ، هم غصه هایم را می تاراند، هم لباس هایم را می دوخت و هم تکه های ِ دل ِ پاره ام را وصله میزد .خورشید دوم با دستانی پر از کار و خرید و زنبیلی مهربانی ، غروب ها به خانه می آمد.زیر ِ کرسی لم می داد و نامم را صدا میکرد. آن لحظه های ِ تنگ ِ غروب که دلِ آدم می ترکد از غصه و بی کسی ، برایم آواز می خواند :

مِه کِچک ِ کیجا ، روویا! مِه دست ِ عصا ، روویا! مِه درد ِ دِوا ، روویا! تِه چِشم ِ فِدا ، روویا!

لعنت، لعنت به رویایش که هیچوقت حقیقت ِبزرگی نشد.یادم میاید،شهرم دودی نبود.سبز میدیدمش .

آسمانش آبی بود ، بی ذره ای کدورت . زمینش ، گرم ِ گرم ازآفتا بِ مطبوع ِ همیشه و هنوز و دریایش ... من دخترِ دریا بودم آقا!به خاطر ِ آموختن از تو اینهمه شهر را پازدم.بخاطر ِ آموختن ِ از تو به این کوچه های سربی ِ بی آفتاب آمدم.به خاطر ِ هنر ِ تو این خانه های ِ دودی ِ بی مهربانی را نگاه کردم.بخاطر ِ تو آقا ! و هیچ منتی بر سرت نیست . یادم می آید کوچه های ِ شهرم آسفالت نبود .سنگ بود وسبزه .

سنگهایش مهربان بودند،برای ِغصه هایم تکه تکه میشدند. مهربان بودند،هرگز دلَکَم رانشانه نمیگرفتند.

اینجااما سنگهای ِ تیز و سخت.اینجا اما ، حرفهای ِ تلخ و تیز . اینجا اما تو ... من عجیب خسته ام آقا !

کودکی من آنجا بود قائمشهر،خیابان کفشگرکلاه ، جنب کوچه ی سنبل ، منزل ِ حاجی خطیر ،

درب ِ چوبی سبز رنگی که از بالای ِ آن شببو و اقاقی می ریخت و در حیاطش سایه بان درخت انار ، صدایم میزد. کاش می دانستی بخاطرت به این شهر قلدر ِ  نامرد میایم و می گفتی ام نیا.بخدا نمیامدم.توی همان خانه ی سبز ِساده میماندم / برای همسرم ، زن ِ مهربان کدبانويي میشدم ، برای فرزندانم ، مادر. تو وقت نداری . وقت جواب دان به مهربانی دیگران را نداری.من در شما دنبال یک دوست ، یک معلم پر حوصله ، یک پدر میگشتم .شما در من دنبال ِ یک گرافیست . نه یک دختر احساساتی ِ ابله.از شما نمی رنجم ولی ازینهمه کودکانگی ام دلخورم.چرا هیچوقت مرا ندیدی ؟ چشمهایم را که مثل ِ دو  ستاره از دیدنت می درخشیدندوصدایم را که میلرزید وقتی به تو سلام میگفتم ندیدی.می دانم نمیدانستی وقتی با پوزخند و تمسخر از کنار ِ کارهایم میگذری ، من با درد و بغض ، همراه تو میخندم و پشت ظاهر آرامم ِ هق هق اشک میریزم.می دانم تو هرگز به خیالت هم  واقعيت وجودم / نمی رسید وگرنه حتمن نمی گفتی " تو دختر ژیگولوی نازپرورده ای هستی که هنوز تربیت نشدی وبایدحسابی کتک بخوری.اگه ننه بابات شَرَق میخوابوندن تو گوشت،بلکم آدم میشدی "

آقا ! مادرم به دستهام نجابت آموخت ، پدرم به چشمهام متانت.باور کنید من تربیت شدم. تربیت شدم که هیچ نگویم که جلوی هیچکس اشک نریزم.که آرام و صبور،پشت به غصه های بزرگم لبخند را بازی کنم . به خدا دیشب هم گرسنه و سرد خوابیدم.وقتی خروسی از ناکجا آباد میخواند ، هنوز داشتم تحقیقی که از دانشجويانت خواستی را ردیف میکردم . ساعت از چهار هم گذشته بود که خوابم برد.

من همیشه یادم میماند که میوه ی درختت را چیدم ولی هرگز به دستهايت که به روحم سیلی زدند ، بوسه نخواهم زد.هرگز.

اشکِ ديروز من از پرت كردن گچ ِ توي دستت  به سمت چهره ام نبود ، این تهران ِ گل و گشاد  با اینهمه دود ِ نامربوط ، چشمهام را آزار میداد. خیسی ِ پلکهام از اشک نبود... این که جواب ناسزاهات را کوتاه و لرزان دادم ، از بُغض نبود ، حنجره ام عجیب درد میکرد. زمستان است و موسم سرماخوردگی . نه ، خوشحال نشو . تو هرگز نمی توانی به گریه ام بیاندازی .اقرار می کنم که از چشمهای نامهربانت میترسم چراکه به من دشنام میگویند و پوچی ام را فریاد میزنند اما از این چشمها فرار نمی کنم . 

من هر صبح سه شنبه می آیم تا از چشمهايت بترسم  به امید روزیکه چشمهات از استواری من به زیر بیافتند.

 

 

زمستان

 

 

 

 

 

هر که می گوید تو خوبی ، غلط کرده/ بی جا کرده /حماقت کرده/گُه زيادي خورده.

فیل ِ گُنده ی بد اخم که صدای مورچگان را نمیشنوی ! از آواز جیرجیرکهابر نمیاید که چه زود خواهند مُرد . زمان ِ اشکهای ِ تو هم فرا میرسد.خواهیم دید.اگر بمیری من همانم که دو قدم هم محض ِ ثواب همراه تا بوتت نخواهم آمد .

 

 

فروردین  

 

عرق صورت و گردنم را با گوشه ی مقنعه ام پاک می کنم . تو آمدی . بچه ها آمدند و کلاس پر از سکوت است و ترس.سکوت ِ تو آنقدر بزرگ است که اتاق از آن پُر میشود.گلویم خشک شده و بدتر از همه نیلوفر کلافه ام  میکند از ترس و هیبت تو گردنش درد گرفته و دردش را همراه اضطراب به من منتقل میکند . من چه ام شده ؟  تب دارم ؟ خیس ِ عرقم.نکند همین لحظه بمیرم ؟وسواس تمام جانم را گرفته،کاش گوشه ی طرحم را اینقدر با شتاب قیچی نمیکردم.ژاکتم را در آوردم،افاقه نکرد.حتی ذره ای خنکی هم به تنم راه پیدا نکرد. هیچ لحظه ای در عمرم به پایان ناپذیری این لحظه نیست.چرا تمام نمیشود ؟تمام خشمت را در چشمهای دریده ات می ریزی و به کارهایمان که با دقت روی دیوارهای کلاس چسباندیم ، با غیض نگاه میکنی.خُب حداقل چیزی بگو . بگو ...بگو ...می شنویم ...بگو استاد ! چیزی ، حرفی ، ناسزایت را بگو وخلاصمان کن . جیره ی امروز ِ سه شنبه ات را ندادی. با صدایی لرزان از خشم گفتی : هنرمند باید احساس دفع بهش دست بده . همونقدر که یک انسان به دفع احتیاج داره تا تخلیه بشه ، هنرمند باید نیاز به دفع داشته باشه.باید بشاشه ،بايد برینه .

اما نه به این گندی و بدبویی . اینا چه کثافاتیه که از دل و روده ی پوسیده اتون سرريز شده .آشغالها !

نصف اتاق پر از خشم تو بود ، نصفش پر از خجالت ما. واقعا متاسفم آقا! که سراسيمه آمدم تا وقاحت را یادم بدهی.

 

فروردین

 

 

درختها تند تند می روند آدمها هم تند و پرشتاب تا من برسم دانشگاه.حالا درختها می ایستند.آدمها آهسته راه می روند و من به دانشگاه رسیده ام.به کلاس می آیم.باز هم دیر کرده ام. عجیب است . امروز مهربانی.لبخند دلنشینی زده ای و اجازه داه ای سر کلاست بنشینم .

بغل دستی ام گفت : به خدا فقط ظاهر ِ این آقا مرتضی خشنه.دلش قد ِ گنجشکه ومن یاد شعری از اخوان ثالث افتادم و زمزمه اش کردم :

نمی دانم چرا اینقدر این دنیا گزنده است

بد است

دیو است

دد است

درنده است

ولی با اینهمه اسباب ِ خنده است.

اردی بهشت

 

 

 

"  به رازی نزدیک شده ام .

دود از آتش بر می خیزد

آتش ترسناک است

اما

زیر ِ درختان ِ کنار ِ دریاچه ، خانه ایست خُرد

که از بام ِ آن دود بلند میشود

اگر دود نباشد چه بی معنیست

خانه

درختان

و دریاچه  "

 

قصه تمام است .تو سراسر دودی  ، اما آرامش و گرما هدیه ی توست که ...عالی ترین ِ آن هم هست آقا ! معلم ِ دلسوزوبداخلاقم !

اردیبهشت

 

 

 

آقا!دُرست شنیدی.صدای ِخنده ی من همیشه بلند است .طنینی دارد که نگو.امروز چندین بار به خاطر ِ این طنین ، مغضوبِ نگاهت شدم.می بینی ؟ همیشه گونه هایم سرخ است.سرخابهایی پر دوام میزنم . اینها در ظاهر شادی آفرینند ولی من آقا ! کلا " آدم ِ غمگینی هستم . شادمانی را ، خوب بازی میکنم . همان بازی که تو امروز صبح ازآن حسابی کُفری شدی و به خا طرش فحشی جانانه نثارم کردی .نمی فهمی که من امروز و هر روز با چشمانی گریان می خندم و همکلاسی هایم را می خندانم ؟ از چه حرصت گرفت ؟ ازینکه میشود از تو نترسید و خندید؟

من با قهر و غرور از کلاست زدم بیرون .مودبانه نبود ... شاعرانه هم.اما باید خودم را رعایت میکردم و از کلاست با قهر میامدم بیرون .دو دقیقه نشد که آقای ِ سیدی / هم کلاسی مومن و مهربانم را فرستادی دنبالم تا به کلاس برم گرداند وقتی با اکراه به کلاس آمدم ، با نگاهی مهربان گفتی ام : دختره ی پر رو قهر  هم میکنه /حیف که از جسارتت بدم نمی آد وگرنه ...

اردی بهشت

 

 

 

آسمان آبیست . یک باران ِ شب آمده در حال استراحت است . تنها نسیم است و خُنکایی بهاری و آرامش و من پر از اعترافم . ازین اتفاق شرمنده نیستم . شایددر ظاهر ناراحت بودم از نمره ی شانزدهی که از درس تو گرفتم ولی اعتراف می کنم که از تو این نمره را گرفتن کار آسانی نیست و به داشتنش افتخار میکنم.کنار ِ تو چقدر آموختم ! چقدر آموختم ! چقدر ...نمی دانی . من تا ابد ممنونم و سپاسگزار. من تا ابد گوشه ی دامانم را بالا می برم و در مقابل بد خلقی هات که تا به امروز در نیافته بودم بَزَک ِ صورتت بوده برای ِ قایم شدن ِ دل ِ نرمت ، سر ِ تعظیم فرود می آورم.چه خوب شد که با قدمهای ِ سربی و سخت ، روی احساسات ِ کوچک ِ شیشه ایم راه رفتی  و به ضجه هام بی اعتنا بودی. چه خوب شد که آهسته راه نرفتی و به من یاد دادی ، دنیا و آدمهاش رعایت ِ هیچ چیز و هیچ کس را نخواهند کرد .

بزرگوارترین بی رحم ِ دنیا !  من با خاطره ی معلمی ِ تو خوشبخت زیستم . باور کن... آن قدر خوشبخت که نمی توانی تصورش را بکنی .

 

 

خرداد

 

 

سالهاست گذشته از نامه هام به تو که هنوز به دستت نرسیده . چه سخت و دردمند سالهاست گذشته ... خبر نداری و  هنوز هم نمی خواهم مثل ِ آنوقتها بگویم  چه بر من مي گذشت و مي گذرد اینهمه سال چرا که امروز دریافتم برتو هم سخت میگذرد آقا !

حالا این منم. منم که نمی ترسم بگویم رویا بیژنی ام ، حتی اگر هرگز به خاطرم نیاوری ، چراکه برای رسیدن به اینجایی که هستم تلاش کردم.حقی را پایمال نکردم.دلی را بی دلیل نشکستم و هرگز روی شعر و پرهیزگاری راه نرفتم . می دانم برايت شاگرد ِ مودب و موجهی نبودم اما فراموشت نکردم فقط خواستم از تو فاصله بگیرم . تو همیشه از دورترها با چشم انداز ِ شاعرانه ی من زیباتري با اين همه  امروز بی قرارم که  از نزديك ببینمت .

 

 

حالا این منم رویا بیژنی ، توی تهران ِ هنوز گَل وگشاد و هنوز نامرد که آلودگی ِ آسمانش هنوز پلکهایم را نمناک میکند .با آدمهايش که هنوز ظالم و هنوز دوست داشتنی .كار مي كنم / تصویر گری هم و وقتي اگر بماندم زندگي... گه گاهی دور از چشمان ِ هنوز بی رحم و بزرگوارت،پوستر می زنم و مطمئنم اگر ببینی اشان باز هم از دستم عصبانی میشوی ولی قول می دهم بهتر کار کنم . یک قول ِ زنانه . دو خط ِ بین ِ ابروانم عمیق شده اند . خط ِ گوشه ی لبهام نیز ، دستهايم خسته اند ، چشمهام به بدی خو کرده اند و دیگر از دلتنگی شهرم نمی نالم.سی چند ساله ام ولی هنوز با سماجتی کودکانه کار می کنم تا از تو نمره ی بیست بگیرم .

این روزها حرفهای تلخی شنیده ام . شنیده ام خسته و بیمار شدی .شنیده ام موهای ِ سر ورویت کم پشت شده . شنیده ام بعد از بیماری ات آرام و مظلوم شدی و دلم ازین حرفها عجیب به درد آمد .

زار زدم و اشک ریختم . نه اشتباه نکن . من برای تو دل نمی سوزانم من به خاطر ِ تو اشک نمی ریزم .

برای آن آدمهایی دل می سوزانم که تو را اشتباه گرفته اند آنها که از آرامش ِ ظاهری ات لبخند به لب دارند. آنها نمی دانند آرامش و مظلو میت ، آیین ِ ممیز نیست . آنها نمی دانند اگر موهای سر و صورتت کم پُشت شده ، قلب ِ تو تا جاودان تا ابد پُشت در پشت غرور دارد . آ نها نمی دانند تو از مرگ نمی ترسی ، از مرگ عار داری مردن به غرورت بر میخورد. من امروز ناشکیبا و دلتنگم ، نه به خاطر ِ تو .

به خاطر ِ این جماعت ِ کوتاه قد ِ دوست داشتنی که مهرمندی اشان ، جز آفت چیزی به همراه ندارد .

آنها که نگران ِ رفتن تو هستند و نمی دانند مرگ از شکوه و هیبت ِ تو مثل ِ من ، مثل ِ شاگردی حقیر

می ترسد . آنها نمی دانند تو از مرگ شکست نمیخوری .شاید به زمین بیافتی ، تلو تلو بخوری ِ، سکندری هم اما شکست نمی خوری.

آقای ِ من !

بیا رنگ های ِ دور و برمان را تا حد مقدور محو کنیم و صداهای بلند را ملایم .

در یک اتاق ِ سپید ِ ساکت ، خاموش ، خاموش ، خاموش ِ خاموش ِ خاموش ، آرام ِ آرام ِ آرام بنشینیم و فکر کنیم.روزی زندگی تمام میشود.می دانم.روزی میرسد که ما بالاپوشمان،کفشهایمان،قلموهایی را که به آن خو کرده ایم،رنگهایی را که با آن خلق کرده ایم،همه چیزمان را دیگران تصاحب خواهند کرد می دانم اما تو وقتی نباشی،کسی نمی تواند صاحب ممیز شود. هیچکس !  هیچکس ! و این یعنی زندگی تا ابدیت .

آقا !استاد ! پدرم ! معلمم ! ای سزاوار ستایش ! امروز چه خالی ام .خالی و بی قرار ِ تو و می دانم چیزی ندارم که به تو هدیه کنم . هیچ چیز ، جز همین واژه ها که با آن نمی توانی یک مسکن ارزان برای تسکین دردهايت بخری اما تا دلت بخواهد،

تا... دلت ... بخواهد دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

 

 

 

 

 

زمستان سالها بعد

 

 

وقتي كه مميز به هميشه رفت / من پشت تابوتش يك قدم هم نرفتم. نه از سر دشمني كه از دردمندي ِ شاگردي كه باور ِ مرگ استادش را بر نميتابد. .. چاپ اين نامه ها را  هم هيچ روزنامه و هفته نامه اي بر عهده نگرفت كه ترجيحآ از ذكر نامشان پرهيز مي كنم ؛گرچه تندترين انتقادهام را گاهآ چاپ كرده بودند اما بخاطر تندي رفتار استاد ِ  ذاتا مهربان و ظاهر آ ترشروم ... !!!  از اين نگاه ِ سطحي ِ مطبوعات دردم مي گيرد

جز دكتر مهدي حجواني كه كمتر مي ترسد و بيشتر تمرين ِ دوستي مي كند. از او هميشه ممنونم .هميشه

پيشي

 

 

آن روزهاي ِ پيش ِ تو / روزهاي ِ در نرفته به گمگشتگيش ، هنوز پايش شكستگي را رنج نمي كشيد كه فريادش از لگدهاي ِ بعدِ تو به گوشَت برسد ...

 حالا اما به گوشَت مي رسد ؛ بلند و يك ريز... تلخت شده ... نه ؟

 

حالا اماتو خيلي آن دورترها كه سراسر ِ ابديت هم نزديكت نمي كند با وهم ِشيون ِ سوزناكش دريغ را مدام مي شوي و من به پسر ِ نوبالغ ِ كوچه بالايي ِ خانه اي گم شده در كوچ ِ سالهاي ِ بلوغ فكر مي كنم .

 

حالا اما من / دريا / يكدانه نارنج دار ِ خشك ماسيده ي توي ساحل و خدا با هميم.

 تو نيستي و من از خدا ي ِ سر ِ قرار آمده ي عزيز/ شكر كردم . اينقدر ازحماقت انباشته ام كه حتي به خدا هم دروغ مي گويم .

اگر پيش ِ تو اقرار به دروغم مي كنم از بالا بلندي و پُرحجمي ِ اينهمه ي ِ تنهاييست با همه ي لگدهاي ِ دردناكت ... يارو !

 

گفتم شكر كه صدايش توي گوشم وز وز نمي كند ، خدا جان !

گفتم شكر كه دستم را حريصانه نمي گيرد ، شكر كه نمي بوسدم ، كه نمي نوازدم با دستهاي ِ پُروزنش ، كه نمي گويدم :  اُلاق. گاهي هم از سر ِ مهرباني ِ برانگيخته اش: پيشي ... شكر كه به پيشي ِ پا شكسته ي مچاله شده از لگدهاش كه من بودم دستش نمي رسد ... كه نمي خندد به كودكيهاي ِ اينهمه دور و ديرم ... شكر كه از عشق ِ كوتوله ي زميني اش پُرم نمي كند .

زبانم نچرخيد بگويمش : شكر كه تنهام ...

 

زورِ زبانم ديگربه اين دروغ ِ گنده ي بداخم ِ سنگين نمي چربيد.

 

تو نيستي . عشق ِ كوتو له ات نيست. كوتاه قدي اش را اما انكار نكن .

كوتاه اگر نبود براي ِ پيراهن ِ تافته ي نيلي ام كه از پس انداز ِ جيبم از حراجي ِ بوتيك آقاملك خريده بودمش و اصلا هم گران نبود  / كتك نمي خوردم ! يا آن روز كه توي زنبيل ِ خريدم براي آرمين كه تازه مادرش را از دست داه بود / هله هوله ديدي/ يا وقتي فهميدي دلم مي خواهد با دوستان ِ دبيرستانم دوره بگذارم و از مدل ابرو و روسري هاي گلابتون و دامنهاي ِ ساتن و شيطنتهاي ِ آن روزهاي خيلي رفته حرف هاي ِ سر سري بزنم / ناسزا نمي شنيدم .

 كوتاه اگر نبود / لگد به پاشكستگي ام حلالت نبود .

حرف زدن از پسر ِ نوبالغ ِكوچه بالايي ِخانه ايي گم شده در كوچ ِ ِسالهاي ِ بلوغ كه معلوم نيست هنوز حتي زنده باشد و گفتن ِ خواستن ِ كودكانه اش كه با تلنگر ِ داداش عباس با چشم بهم زدني تمام شد/ مگر برابري با كبودي ِ روي صورتم كه يادگار تو بود مي كرد؟

منصفانه زُل به زخم ِ صورتم بزن . ببين ... براي خنديدن ِ چند زن ِ فرار كرده از روز مرگي به خاطره هاي ِدور دست / اين تورم ِ كبود ِتا ابد ماسيده ي دل و رويم سهم ِ من بود ؟

 برابر ِ هم نبودند.  مگر نه ؟

درد مي كند هنوز ... درد مي كند هميشه ... درد مي كند تا ته ِ ته ِ ته ِ اين عالم ِ لعنتي ِ سخت گير...

گرچه تا قيام ِ قيامت / سخت پوست كرده باشي ام ... يارو !  

 

 

_ اين نقاشي ِ چيه مثلا ؟؟؟!!!!

 

  • نقش ِ دل و دشنه

 

مي خندي .

 آن شكلي كه به پوزم بزني ، مي خندي .

 

  • اين خطهاي ِ معوج ِ مسخره كه نقاشي نيست! استعدادت رو بذار واسه آشپزي كه استامبوليت / زردچوبه پلو نشه .

 

  • اما تو خودت پول ِ رُب ندادي . من گفتم كه بدون رُب استامبولي نمي پزن . من گفتم كه محتاج ِ پولِ تو هستم . تو پول داشتي اما گفتي زن ِ خونه يعني ازهر چي تو آشپزخونه ست غذاي ِ لذيذ بپزه . گفتي شب اومدم استامبولي آماده باشه بي ولخرجي ...  فصل ِ گوجه هم كه گذشته !

 

فصل ِ پيله است ...  بي دادرسي ِ خاطره هايي از تو كه گرمم كنند يارو !

يخ زدم ...

 

نشستم و گذاشتم مورچه ها تمامم را بجوند . دلم ميخواست حالا كه چنگ ِ دل تو نيستم  لااقل آذوقه ي زمستان آنها شوم براي همين بود كه كنارت مُردم .

خوشحاليت از مرگم توي ِ چشمهايت / وق زده خيره ام شد.

مورچه ها دوستم داشتند . زور ِ لگد زدنشان نبود . اول مغزم را جويدند تا آسوده شوم و خونم سرد ِ سردِ سرد .

 لاشه ي توي رختخوابت كه اطاعت ِ مرگبار ِ بي لگد پرانيهاي ِ كودكانه اش / لذت ِ شبانه ات را مجاب مي كرد/ من شدم .

شبح ِ كدبانويي كه بي صدا و مطيع سفره هاي گرسنگيت را پُر مي كرد / من شدم.

تو شدي هماني كه دوست داشتي. به تخت نشسته اي كه بخت يارش بود بي كه نگاه ِ غمناك ِ مرا بتابي... مرده كه چشمهايش غمگين نمي شود .

 

يخ زدم ...

 

وقتي روي كاناپه مي لميدي و پاي ِ راستت را روي ميز رها مي كردي و پاي چپت را با زاويه اي نود درجه ول روي فرش و چايت به راه بود و بعدترش تنت جواب ِ هوسش را مي خواست و تنمرده ام مطيع ِ تو / توي ِ دلَك ِ بي آبرويم كه مورچه ها از شيريني ِ زيادش دلزده شدند و آذوقه اش نكردند و تند تند اما مي تپيد، به آخر ِ اين ساعات ِ اسارتم فكر مي كردم  تا خواب ِ پسر ِنوبالغ ِ كوچه بالايي را كه اصلا مهم نبود ديگر زنده نباشد و اصلا ِ اصلا ِ اصلا بزرگي دماغش و لبهاي ِ قيطاني و دندان ِ چركش مهمم نبود فقط مهرباني و عاشقانگي ِ نگاهش خيالم را پُُر كرده بود / ببينم.

 

گناه نبود! خودت كوچه ام دادي ! من كه فقط به چشمهاي ِ مهربانش مي انديشيدم تا حسرت و بي كسي له ام نكند نه به دستهاي ِ پُر نوازشش كه تجربه ام نبود / نه به كلام ِ طنازش كه نشنيدمش / كه نشنيدمت / كه  نمي خواهي ام بشنوي / نمي خواهمت بشنوم ... نه به هيچ معصيتي با او .

 معصيت يعني هماغوشي با كسيكه جز به شناسنامه اي فاني محرمت نبود... يعني من / يعني تو...

 

 

 

حالا اما من / دريا / يكدانه نارنج دار ِ خشك ماسيده ي توي ساحل و خدا با هميم .

چقدر نزديكند اينهمه فحشاي ِ باتو بودنم گرچه ساليانيست كه رفته ...

براي توبه ي هماغوشي ِ جسدِ آن روزهام با شهوت ِ علي السويه ي ِ آن روزهات / با خدا قرار گذاشتم... سر ِ ساعت آمدم / سر ِساعتش  آمد...

تو  نيستي و من از خدا ي ِ سر ِ قرار آمده ي عزيز/ شكر كردم . اينقدر ازحماقت انباشته ام كه حتي به خدا هم دروغ مي گويم .

اگر پيش ِ تو اقرار به دروغم كرده ام از بالا بلندي و پُرحجمي ِ اينهمه ي ِ تنهاييست با همه ي لگدهاي ِ دردناكت يارو !

 

 

گفتم شكر كه صدايش توي گوشم وز وز نمي كند ، خدا جان !

 گفتم شكر كه دستم را حريصانه نمي گيرد ، شكر كه نمي بوسدم ، كه نمي نوازدم با دستهاي ِ پُروزنش ، كه نمي گويدم :  الاق / گاهي هم از سر ِ مهرباني ِ برانگيخته اش: پيشي ... شكر كه به پيشي ِ پا شكسته ي مچاله شده از لگدهاش كه من بودم دستش نمي رسد ...  كه نمي خندد به كودكيهاي ِ اينهمه دور و ديرم... شكر كه از عشق ِ كوتوله ي زميني اش پُرم نمي كند .

زبانم نچرخيد بگويمش : شكر كه تنهام ...

 

 زورِ زبانم ديگربه اين دروغ ِ گنده ي بداخم ِ سنگين ، نمي چربيد.

 

و خدا به ترحمي بزرگ منشانه ، تنهايي ام را به فكر كردن به پسر ِ نوبالغ ِ كوچه بالايي ِخانه ايي گم شده در كوچ ِ ِسالهاي ِ بلوغ  كه اي كاش زنده باشد و اي كاش پيدايش شود ؛ حتي اگر زردترين دندانهاي دنيا را نصيب ِ لبهايم كند / وصله زد...

همينيم كه هست

 

مرداب را

مَردِ آب

َزخمه را

َزخمی 

دَرد را

مَرد

ما را...

هیچ

می پایَدِ مان 

حتی مرگ  /  به َترَحُمی

دست

نمی سایََد ِمان

...

برهنه به َبستر ِ بی مهتاب

بی تاب ِبی تاب

خفته به آغوشی خیالی

خالی ِخالی

واجوی ِ مُحتضَریم

به َدد دلبسته

از دریغ ِ مردی ناب 

بالا بلند نرینه ایم

نیمه جان ِشهوت ِ نام

هرز مادینه ایم

دلخوش به عشق بازی ِ هر کُدام

کینه ایم مُدام  

به َدلو می مانیم

رها به ُ نه توی ِ پنداری خام 

بی دار ُمرِدگا نیم

با بود / زندگان

بی چرا قلندرانیم / مَست

 گوژیم

به سقفی پست

همینیم

که

هست... 

اين فقط يك قصه است اما حتما كه قصه ي عموجان ِمن نيست!

 

نصف ِ ِعموجان خيلي پيشترها مُرده بود . خودش هم همان روزهاي ِ دور چند بار از توي تابوت ِ نيمه بازش  سر در آورد و گفت / اما گوشي شنوا نبود كه باورش كند .

 براي همين بنده ي خدا مُدام اداي زنده هاي ِواقعي  را بازي مي كرد و شك ندارم خيلي سختش بود و شك ندارم خيلي از بيشترش ، مي مرد.

منظورم از خيلي پيشترها ، همان روز بود كه خبر تير باران شدن ِ پسر ارشدش را كه سال آخر پزشكي بود همراه ِ چند تكه لباس و يك نامه ي وداع به دستش دادند .

عمو جان بعد از عزاداري ِ پنهاني و بي صدايش به خاطر نحوه ي مرگِ دكتر كه مي توانست براي ديگر پسرانش نيز خطر آفرين باشد ، عروسش را متقاعد كرد كه پي ِكارش برود و نوه ي چند ماهه اش را براي آنها بگذارد بي كه نيم نگاهي به پشت ِسرش بياندازد و جدايي و دلتنگي ِ فرزندش تلخش كند و اين خواسته گرچه اما از منظر ِ يك مادر ، سخت / گرچه اما از نگاه يك زن ِ بيوه ي بي يادگار ، تلخ / عملي شد .

اصلا نصف ديگر ِعموجان براي همين آرزو بود كه زنده ماند ؛ اين آرزو كه يادگار شيرين ِ پسرش يا بنا به قول خودش بار ِ شيشه اش را به سلامت به جايي رفيع برساند.

 نوه مثل دكتر شرم آلود و شريف و بي صدا مي خنديد .مثل دكتر وقتي حسهاي ناگفته اش لو مي رفت پشت ِ سرش را مي خاراند و عطسه مي كرد . مثل دكتر حرف ِ دال را جور ِ خاصي ادا مي كرد كه انگار اصلا ادا نمي شد انگار بالاي تمام دالهايي كه مي گفت علامت ِ سكون داشت . مثل دكتر پايبند زور نمي شد و مهرباني ِ گسترده اش تمام خلايق را بغل مي كرد . حتي مثل دكتر دانشجوي سال ِ آخر ِ پزشكي شد ...

 

زندگي ، مسخره ترين هديه ي خداست .  كاش مي شد قيدش را زد اما هميشه براي رعايتِ چيزي غير از خودمان ، مجبور به ادامه اش هستيم  ، مثلا عشق مي آيد تا قلبت رعايت شود . عشق حتي فرسوده و نخ نما / حتي كثيف / حتي آلوده انگار وظيفه دارد يقه ات را بگيرد و آويزان ِ تنت شود تا قلب ِ پر از حماقتت تندتند بزند چه برسد به عشق ارزنده ي من به يادگار ِ شريف ِ دكترم .

 

اينها آخرين جمله هاي عموجان بود قبل از اينكه همه اش بميرد .بعد از شنيدن  خبر سرطان خون شدت يافته ي نوه اش و فرصت دور روز ديدن ِچهره ي رنگ رفته ي او و ديدن ِجان كندن ِ سخت ِ دردناكش . آنوقت بود كه به پچ پچي آرام اما شاكي اين جملات را گفت و به خدا ، هديه اش را برگرداند.  آنوقت بود كه نشست روي صندلي ِنوه  توي ِ بهار خوابي كه ديگر هرگز عطر ياس و شب بويش سرمستش نمي كرد و زُل زد به درب ِ خانه اش تا مگر به معجزه اي نوه لبخند زنان بيايد و بگويد سلام بابايي /  بگويد بي خيال ... بگويد همه ي اينها بازي مردانه اي بيش نبوده . آنوقت بود كه نوه  نيامد / كه نوه لبخند زنان سلامش نكرد / كه نوه نگفت بي خيال / كه نوه نگفت همه ي اينها يك بازي مردانه بود و بس . آنوقت بود كه عموجان چشمانش زُل و لبش از اينهمه زير و بالاي چرخ ِگردون باز ماند . آنوقت بود كه عموجان همه ي ِهمه اش مرد...

اما باز هم كسي باور نكرد آن كسي كه ُكت عموجان را به تن كرده / با صداي عموجان حرف مي زند / با دستهاي عموجان دست مي دهد و حتي مثل عموجان اشكهايش را پشت عينك فتوكروميك گران بهايش پنهان مي كند / خود ِ او نيست ؛ فقط مجسمه ي از سر ِ مهرباني آمده ايست براي دلگرمي ِ خانواده اش كه ديگر خوشوقت نبودند .  ديگر انگار خوشوقتي اشان هرگز نبود .  ديگر انگار همه اش خواب بود ...

 

حتي مريم بانو / خانم ِ خوش پوش ِ وفادارش هم / متوجه نشد عمو جان زنده نيست تا اينكه او به بهانه ي سرطان ِ پروستات آنقدر ريز شد ... آن قدر ريز شد كه قابل روءيت نبود. همان موقع بود  كه همه غيبت او را حس كردند و دلتنگيهايشان  شروع شد ...

 

دختر ِ يكدانه اش ...

 

 دختر ِ...

 

يكدانه دُخ  ...

 

آخ ... خدايا ! خدايا ! خدايا ! مثل حالا كه اينهمه گرفته اي فرصت ِ نوشتنم را / از من نگير ... ببين چه قدر  اينهمه گرفته ام ؟ كمكم كن بگويم دختر ِ يكدانه اش ...

 

دختر ِ...

 

يكدانه دُخ ...

 

 

هم امروز بود كه از همه كس اعترافي محال را شنيدم. اين اعتراف ِ تلخ ِ دور را كه همه ي عموجان مُرده .

همه معترف شدند حتي باباجان به لبخندي تلخ برايم گفت :

-  عمو خوب شد .

_ يعني سرطان رفت ؟

_ يعني عمو جان رفت ... دختر ! يعني شفا گرفت ... يعني ... عمو خوب شد...

 

باباجان  اخبار سوخته مي دهد و براي اخبار سوخته اش چه تازه ي تازه اشك مي ريزد.

 

گفتم : باباجان !؟ يك روز ِ آن سالهاي بچگي ، وقتي ما خانه ي عموجان رفتيم و تن دخترش پيراهن پُفي ِ سرخ ِگيپور بود با يراقهاي  خالدار ِ ساتن يادتان هست ؟

گفتم باباجان ! ؟ يادتان هست همه ام چشم بود و همه ي آن خانه فقط مژگان و پُف ِ پيراهنش ؟

 گفتم باباجان ! چقدر گريه كردم !  پُف ِ چشمهاي خيسم از دامن مژگان هم بيشتر شده بود .

گفتم يادتان هست  شما به شرمي ِ كه  داشتنش حقتان نبود  با لبخندي كه شرم آلوديش از زير ِ سبيلهاي ِ تابيده اتان بيرون زده بود / گفتيد براي پيراهنهاي نداشته ات گريه مي كني ؟  گفتم يادتان هست من به دروغي محكم كه شنيدنش حقتان بود با بُغضي كه هر جوري خفه اش مي كردم باز هم  از حنجره ام سرريز مي شد  گفتم نه ؟  

 گفتم باباجان آن روز را من دروغ بودم .  آنروز من براي آن خوشبختي كه به تن مژگان جاخوش كرده بود گريه مي كردم .

 آنروز را تا همين روزها  من تمام گريه بودم .  

اما حالا باباجانم ! همه ام التماس است تا تو بماني و من تمام پيراهنهاي پُفي ِ جهان را پوزخند شوم...

 

باباجان اخبار سوخته مي شنود و براي دلخوشي ام چه مهربانانه اداي ِ حيرت را بازي مي كند...

 

 چقدر دلم پرده هاي سپيد و بلند خانه ي اشرافي ِ عموجان را آرزو داشت . وقتي يكي كه نامش َتبَرُكَم نيست كه بگويم / بخاطر ِ اشتباهات ِ كودكانه ام / مردانه و وحشي به صورتم سيلي هاي بزرگ دردناك مي زد و مي گفت لال / مي گفت صدات در بياد كُشتمت / چقدر  دلم مي خواست جاي تنها دخترشان باشم كه آن روزها با مردي موقر و خوش قيافه عاشقانه ترين جملات را معامله مي كردند بي كه دريابم يك چهارم ديگر ِ عموجان از  مصيبت ِ جدايي ِ تلخ داماد و دخترش و سر خوردگي ِ يكدانه دخترش از عشق ،  مرده بود .

 

چه آن روزگار كودكي ام به ثروت و شكوه ِ خانواده اش غبطه مي خوردم . آن روزها كه عموجان پيپ ِ چوب ِ گردوي ِ حكاكي شده اش را لاي ِ لبهايش با نوازشي عاشقانه جا مي داد و پُك هاي مفصل ِ عميق  مي كشيد و بوي توتونِ طعم قهوه اش وادارم مي كرد از كنار ِ دستش آن طرفتر را نپسندم !

آن روزها كه ِعطر پيراهنهاي آهار زده اش تمام محله ي كفشگر كلاهمان را پُر مي كرد و من از يك فرسخي هم مي فهميدم عموجان بنده نوازي كرده و خانه ي ما را با حضورش مزين كرده .

آن روزها كه دگمه سردستهاي ِ طلاييِ پيراهنش به صدتاي هيكلمان مي ارزيد!

 آن روزها كه بچه هاي خوش لباسش لاي درختهاي ِ زبان گنجشگ و بوته هاي اقاقيها و اطلسي هاي سرزنده ي ِ حياطشان عكسهاي ِ رنگي مي گرفتند  و زنعمو جان رژلب سرخ ِ تند به لب مي زد و با بلوزي تنگ كه برجستگي ِ سينه هايش را مي انداخت بيرون ، به تقليد از هنرپيشه هاي ِ هاليوود به سبكِ ان روزها وسط ِ گلهاو سبزه ها مي نشست و چينهاي ِ زياد ِ دامن ِ بلندش را دورش حلقه مي كرد و با دسته گل و خنده هايي نمكين براي ربودن ِ بيشتر از دل ِ عموجان با لوندي ِ بيرون زده ي ِ ناخوشي مي گفت حالا من / جان ِ دلم ! حالا نوبت ِ عكس از منه!   و عموجان / جان ِ دلش مي شد و عكاس ِ دست به سينه ي عاشقي كه جيره و مواجبش را به نوعي ديگر و ساعتي كه زياد دور نبود/  مي گرفت !

 آن روزهاي ِ عيد ديدني كه باباجان و مامان جان و اينهمه كوچ و كلفت كه ما بوديم مي رفتيم خانه اشان كه پُر بود از اعيان و اشراف و جوابِ سلام هايمان لاي ادوكلن و لهجه هاي پر عشوه ي ميهمانانشان گُم مي شد و ما يادمان مي رفت قاشق و چنگالمان را توي كدام دستمان بگيريم تا تلختر از زهر ِماري كه جلويمان بود هرچه زودتر تمام شود و از زير ِ نگاه ِ دلسوزانه ي ِ آدمهاي ِ آنجا رهاشويم!

 آن روزهاي شگفت انگيز ِ خوشبختي اشان !

آن كفشهاي بلند ِ پاشنه فلزي ِ مريم بانو كه همه اش تلنگرم مي زد دُزدكي با آنها تا ته بقالي ِ آقا طالب خرامان خرامان راه بروم و دل ِ پسر ِ مشتي عسكري را كه هرگز نگاهِ انگار محجوبش را به طنازي ام نمي دراند / به غمزه ي دختركانه اي آب كنم !

 

چرا هيچ دوست ندارم حالا ، جاي هيچكدامشان باشم / حتي اگر بزرگترين سيلي هاي روزگار زخمي ترين زن ِ زميني ام كند ؟

 

عموجان لاغر اندام و كوتاه بود . صدايش لرزشي هميشگي داشت .  خانه اي بزرگ  و پر دار و درخت داشت كه هر گوشه اش انگار جزيزه اي ناشناخته بود . تاب ِ توي ِحياطشان از طنابي كه به دوتا درخت گره بزني و بالش ِ مستعملي كه از كمد ِ رختخوابهاي مامان جان كش رفته باشي نبود كه هر فراز و فرودت را دلهره ي لو رفتنت از غيبت بالش و كتكهاي بعدش زهرمارت كند  /  تابش فرفورژه ي طلايي رنگي بود بود كه براي خودش بالش مخصوص هم داشت . اصلا تمام اشياء خانه اش مي درخشيد ... خودش هم ... بچه هايش هم ... مريم بانويش هم... به زنش احترامي مي گذاشت كه تمام زنان فاميل را به جان ِ شوهرانشان مي انداخت.

 

خودم چند بار با گوشهايم شنيدم كه مادرم توي رختخواب عوض عشوه هاي زنانه كه دل خسته ي باباجان را آرام كند / مدام اين جمله را مي گفت :

 

همه چي مريم بانوي ِ اِسمه / سِره / ماشين / تيليفون / خجالت نَكِشِني ؟

 تِه ِرِم گِننه مَرد ؟ صواحي عَرِق خاري كِني و شو سَري مه سرين سرِ ِ ملك ِ ميتي ؟

 

باباجان هم نه مي گذاشت و نه بر مي داشت و  وسط گله هاي مادر با بي توجهي و پشت به او  خُر و پُف مي كرد. اگر اعصاب مادر جان خيلي بهم مي ريخت / يك بامب ِمفصل مي كوبيد به تن خوابيده ي او كه حرصش بخوابد . باباجان هم  از لجش بيشتر اداي خوابيدن در مياورد .

گاهي هم مامان از سر ِ ناچاري / لوندي و مهرباني را بازي مي كرد . ته رنگي به صورتش مي زد و صدايش را نازك مي كرد و  كشدار مي گفت :

 

عزيز ؟ آ عزيز ؟! اَتا جيف خرجي مِه ِره نَدِني ،  خامه جمع هاكنم شِسه اِلنگو بخرينم !

بابا جان هم ميگفت :اَره تِه چاكرِ ِم هَسِمه  َفقِط اَتا شرط دارنه ...

 

و بعد صدايشان آهسته مي شد و فردا صبح ِعلي الطلوع به اتفاق ِهم به نزديكترين زرگري مي رفتند تا دست ِمامان جان را النگوي طلاي ِ ارزان قيمتِ  قسطي اي زيبا كند و تا تمام شدن اقساط النگو / مامان جان مجبور بود صدايش را همانقدر نازك و بي شكايت كند با حيرتي هميشگي به دلش كه مگر مريم بانو چقدر توان داشت كه سراپايش را همسرش /طلا گرفته بود ؟

اصلا اگر  تمام عمرش را هم به شروط ِ شبانه ي همسرش پاسخ ِ مثبت مي داد باز هم اينهمه طلا ميسر نبود !

 

حالا ، طفلك مريم بانو خميده و مظلوم به هزار غم ِ بزرگ مصلوب شده بي حتي انگشتري كه ديگر نمي خواهدش . حالا دلش به زيوري خوش شده كه نميابدش ... حالا تنهاست و آنقدر تنها كه فروريزنده ست و عموجان / همراه ِ خودش جان ِ دلِ مريم بانو را بُرده و پرده هاي ِ خانه اش زردي ِ زننده ي ِ بي دادرسي اش را جيغ مي زنند ...

مادرم  اما آرام است با النگوهاي نداشته و آرزوهاي ِ كاشته اش ، حتي با  اينهمه فراموشي ...

 باباجان هنوز به شرط /  آرزوهاي نزديك ِ او را ادا مي كند ...

 من هنوز كتك خورم مَلَس است ؛ آخر زياد حماقت مي كنم .

هنوز هم نمي توانم ولو به زور ، كفشهاي پاشنه بلند بپوشم تا شكل جواني هاي مريم بانو شوم  / تازه دريافتم پسر ِ مشتي عسكري نه ازسر ِحُجبي  مقبول و دختر كُش كه از سر ِ نداري ِ مردانگيست  كه طنازي ِ زنانه اي ِرا اينهمه سختگيرانه بر مي تابد و پير و درگير هنوز هم بي نگاه ِ مشتاقي كه تنلرزه ايي به جان ِ زني بياندازد / روي ِ همان كُنده ي  چوبي كنار ِ بقالي ِ طالب خشكيده و به مجسمه ي ِ مفلوك ِ عارفي مي ماند كه همه ي زنان ِ تازه وارد ِ كفشگركلا را به لونديِ بي نتيجه ايي ِ وادار مي كند چه رسد به اينكه به كفشهاي پاشنه بلند ِ مريم بانو هم مسلح شوند . نه نمي توانم ولو به زور آن كفشها را براي ِ فريفتن ِ مردي به پاهايم كنم ...نمي توانم ... آرزو كه زور نيست... پاهايم گِل هم مي رود و عين مترسكهاي مضحكي مي شوم كه مي خواهند پرنده هاي مغرور را  مجبور به دوست داشتن كنند .

 

من ديگر هرگز پرنده نمي خواهم ... دشت ِ گسترده مي خواهم و سكوت و آرامش .

 يك دشت ِ آنقدر بزرگ كه بشود تا آخرش نعره بزنم و تمامم خالي شود.

يك دشت ِ آنقدر بزرگ كه بشود در آن همه چيز را دور ببينم و ريز .

يك دشت ِ آن قدر بزرگ كه فقط خودم باشم و فراموشي ؛ حتي اگر  اينهمه به مترسكم شبيه كند .

 من ديگر پرده نمي خواهم  كه  سفيد و بلند  و تور .

حتي آرزوهاي بزرگ ِ نارسيدني دور نمي خواهم ..

سپيد هميشه اش  كه خوب نيست... دل بهم زدنيست سپيدي كه تو از سر ِ حقارتي ناگزير / به چنگش بياوري ...

 ديگر آرزوي خانه ي اشرافي پر از ميهماني و بوي توتون ِ طعم ِ قهوه و دگمه سردستهاي براق ِ طلايي براي باباجانم را ندارم .

با اينكه هميشه  سر ِ بزرگ پر اضطرابي داشتم  روي تن ِ خسته ام  كه همه جور زندگي كرده .

با اينكه  خيلي غصه خوردم / خيلي بد شدم/ خيلي بي دليل دوست داشتم . بي دريغ دشمني كردم/ با اينكه خيلي اشك ريختم / با اينكه  گاهي شادمان و سبكبار تا ته روزم را بيهوده و احمقانه ، دويدم طوري كه خودم به كلفتي پوستم ايمان آوردم / با اينكه براي دلسردي ها يِ مُدامم ، بافتني زياد بافته ام اما اقرار مي كنم   به شدت خوشبختم ...

آنقدر خوشبخت كه هيچ تنابنده اي  هوس ِ به جاي من نشستنش نيست....

بگذريم ...

من اشكهايم را براي رفتن عموجانم  كه زندگي اشرافي اش حسرت ِ بسيار ِفاميل بود  / روزگاري دور تمام كرده ام  . غصه ام براي دردهاي بزرگ ِدختر ِ يكدانه اش است كه...

 

براي دخترش كه ...

 

براي يگانه دُخ ...

 

آخ ! خدايا ! خدايا ! خدايا ! مثل امروز كه گرفته اي اينهمه فرصت نوشتنم را ...

مردان محترم كشورم

 

من سیر ِ شعر شدم

سیر ِ حرف ـ عشق  

سیر از چشیدن ِ  مهتاب ِظرف ِ عشق 

هی گوش و دل حرام کردن ِ مردان ِ شهوتی

اول نوشتن تو ، 

بعد

خط خطی 

لعنت  نه تو ،  

به من ِ گیج ِ غربتی 

من لایق تمام کتکهای لحظه هام

سیلی خور ِ مناسب و محجوب و بی صدام

زخم کسی نثار شمایان نمیشود

زخمی  فقط منم که زنم

زن

همین

تمام

مردان محترم ِ !!! کشورم !

سلام

این روزهای ِ مال ِ شما ، نوش ِ جامتان

دنیا

(همین عجوزه ی هرزه )

به کامتان

قدر و مقام و منصبتان باد 

مستدام

مردان محترم کشورم !    ...

پیچیده رو  ،  شکسته تن  و خویشتن ُکشم

ساده دلم

به بَه َبه ِ مردانه تان خوشم

لعنت به من  که ُتردترین ساقه مانده ام

خود خواسته ،  تبر به  تن ِ خویش خوانده ام

درگور ِ بسترتان َزجر می تنم

حرفی نمانده

روز ِ من اینست 

من

زنم

با هر دروغ   ـ شعر ِ  تو   آرامتر شد م 

هر شب به زیر ِ بال تو    ناکامتر شدم 

من بندی ِ زمین و شمایان به روی بام

مردان محترم کشورم !  .....

این طعنه های تلخ من از سرشکسته گیست

از زور ِ خستگیست

دردی نشسته سوی چپ سینه ا م مُدام

دردی بزرگ

ملتهب

همجنس ِ یک جذام

مردان محترم کشورم !  ....

من خویش را کناره ی میدان نخواستم

کوتاه قد و چاکر و ارزان نخواستم

خاکم به سر که لقمه ی چرب ِ شما شو م 

دندان خراب بردگی ام ،

نان

نخواستم

باغم  تهی/  که خار  ـ بیابان نخواستم

لعنت  سزای من ساده است و بس

من

ـ  لقمه ای بزرگ  ـ

 که آماده است وبس

از زخم ـ تازیانه ی هر روز ـ دستتان

روی تنم

هزارویکی جاده است وبس 

لعنت به من که باز رها میشوم به دام

تنها  دروغ شاعری ام، نوش هر کدام :

مردان محترم کشورم سلام!!! 

نشنيده اش بگير...

 

این روزها 

اینقدر خالی ام که دلم 

ریز می شو د

با قهوه  و  خیال 

سر ریز می شود

 یک قهو ه ی غلیظ که داغ است و دیر و پیر     

این روزها  

اینقدر خالی ام که ...

نشنیده اش بگیر  ...

این روزها ،  تمام ِ تنم ، بو ی ا تان  گرفت 

آن بوی ِ  تلخ ِ دهنت با  پُكي  بُلند 

اینقدر خالی ام که...

به امروز ِ من نخند 

این روزها

این  استکان ِ  گوشه پریده ،

نشان ِ توست 

با قهو ه ام که تلخ ، هنوزم به میز هست

آن استکان که داد  به زخم  ِ تو عادتم

            یادت که هست ؟            
آن استکان که تیزی  ـ  او زد به صورتم     

آن استکان که گفت نکردی رعایتم ...

گفتم که طاقت ِ من نیست ، ماندنم

گفتم سفیه ام اگر ،  در نیاورم

از چاهتان  /   منم

گفتم  حریف ِ  شما می شوم

اگر

در خانه اتان ،  زنم

گفتم کتک خور  ِ  َمَلسَم

کمترین َ کسَم

وقتی که پا بگذارید بر تنم

گفتم ...

                                                        یادت که ...؟

این

همه ی

ماجراش بود

انگار درد تو چشمان ـ حیرتم  

آن استکان گوشه شکسته  

  دواش بود ...

این روزها

اینقدر خالی ام که پُراز  باشما  شدم

این هم سزاش بود....

دُشنام می دهم که چرا از حریم اتان

با اینکه

عشق ِ  کج وکوله هم نداشت

بیهوده پا شدم

شَک می کنم به سیلی اتان

آن قَدَر نبود 

می شد نرفت و

 فقط  ،

 گریه

جاش بود

حتمن یواش بود

این روز ها این قدر خالی ام که  تنم درد می شود

تن

درد می شود

من 

سرد می شود

اینقدر خالی ام که به آخر رسیده ام

                                      جان و تنم ، گرسنه ی نامرد می شود

                                                                دلتنگتان شدم !

دلتنگ ِ سینه به دُشنام  ، گُر شدن
دلتنگ ِ  عزم ِ  رفتن و  پاهای طفلکیم

آجُر

شدن

دلتنگ ِ بستر ِ  سردی که بی خیال ...

از زجر پُر شدن

بالا بلند ِ  تنومندِ  غیرتی !

بسیار تر  حسود!

بسیار لعنتی !

این روزها

اینقدر خالی ام ... 

اینقدر خالی ام ... 

اینقدر  ...

نشنیده اش بگیر . . .

آهن نبوده ام

 

 

 

من  

 

چیز زیادی در یاد  

من  

چیزی زیاد 

نه 

من 

چیزی 

به یاد  

ندارم

آقا! 

خاطرتان شاد

شاید  

زنی از سر ِ این ها فرار کرد

از جای ِ خواب ِخالی 

از

  نیم چای ِسرد  

از

  حرفهای فرو خورده 

 

دم کرده بر  صندلی ِروزهای  ِ ...  

 میز  عقیم ِ شام 

شاید درست ، آقا!

 

حتما زنی از سر ِ اینها فرار کرد 

حتما  که بیشتر از خیلی ِ همه ،  بیچاره ،  غصه  خورد 

حتما که وقت ِ رفتنش  

با یک  شبیه ِ غرور ِزیاد ِ من  

یک هل ِ پوک هم 

با خود نبرد 

با اینکه   اینهمه آقا !  

انداخت من را به یاد ِ من   

اما  

او / من نبوده ام  

من  یک زنم به طاقت  ِ معیوب  

آهن نبوده ام  

باور کنید دروغ نمی گویم اینهمه 

حتما  نبوده ام 

یادم که نیست 

یک مثل شما ، توی چشمهاش    

خونم غلیظ شتگ میزد

یادم که نیست ،  

همِخوابه ام ، شبیه شما من را  

با دستهای ِمثل شما، 

سنگین

کتک میزد

 

یادم که نیست  

تن زخمه های ِروح  ِمرا  

یک مرد ِ شکل ِ شما  

هر وعده وقت ِ شام  

نمک می زد

 

یادم که نیست آقا!

نه  

من نمی شناسمتان  

هرگز 

این من نبود که نان را 

با خون ِ آبروش  

محک می زد

باور کنید  

همسایه چرت گفت، 

کلک میزد 

دیگر حنای شما ، رنگ ُمرده است  

همبستر ِمخوف ِمرا 

آقا  

(شکر ِ خدا کنم )

باد برده است

 

 

پیراهن ِشما 

بر بند ِ رخت ِمن  

هذیان ِ تازه ایست   

تمامش کن   

گفتم

نمی شناسمتان 

آقا!

 

بو جهل   ِ  رفته    را  

تُف لخته ای حرامش کن

 

گیرم سلام  

گیرم که دورترها  

هم نامتان ، عشقمایه ام بود

 

یا

جور ِ تازه ای عرضتان کنم

آویزان ِ سایه ام بود 

گیرم تمام ِ روزهای ِ قدیمی  

شکوهم ،  

لگد نشد 

گیرم که  

 عاشقترین مردِ زمین بود  

و د د نشد 

گیرم که  

بد 

 نشد

 

من

سی سال

چیزی به یاد ندارم  

امروز های هنوزم اینجوریست  

عقل ِزیاد ندارم  

هذیان ِ بی محل ِ زنانه میگویم  

خیالتان نگیرد آقا ! 

کلامم را

زیرکانه میگویم

  

فردا  

پیراهن ِ نازک ـ لج کرده باشما 

تن میکنم  

فردا  

عشق را کفن میکنم 

نه 

من  

نمی شناسمتان  

آقا!