انتظار

گاهي همه ي روزم را ميان گلويت ،

خيال بهارنارنج  ، نخ مي كنم

عشق بازي بلدرچينها را زُل مي زنم

سيگارت را مي پيچم

و هي ، هيزي قدرتمند  ِ نگاهت را

براي چادر سپيدم حرف مي زنم

چاي هاي تازه دمت سرد مي شوند

اما ...

 

نمي آيي

 

سر ِ لج كرده به زانوان ِمردانه ات لَق لَق ِ تنم  مي شود

ماه ِ توي ِ مردمكم ، ميان نمناكي ِ بي تو

پاره...

 پاره...

اما ...

نمي آيي

 

كوچه را پُر مي شوم

سقز مي جوم

و خيالِ گرسنه ام 

جامه دانت را كه  بايد پُر  ِ زير پيراهنهاي  ِ چرك باشد

مي بو يد

 اما نمي شويد ...

نمي آيي ...

 

سر ِ خياباني دور ، پير ِ تو مي شوم  

اما ...

 

آقا! 

پرداخت اين خنده هاي نسيه باشد گاه  ِ آمدنت

حتي  اگر  خيلي دير ...

 كلون ِ در را  محكم ِ محكم كن

خوش دارم

بی گناه

بنوشمت...

مرد شايد داشت روزنامه مي خواند .

مرد شايد داشت روزنامه مي خواند .

به شيطنتي زنانه و با بي حوصلگي  ، دامنش را كمي بالا زد و روي زانويش را خاراند و گفت : 

نمي دونم چرا اينهمه زخم و زيلي ام .

يادش افتاد كه سالهاست هر ثانيه است ،که ازو همه ي جانش زخم و زيليست .

 

مرد بي كه نگاه كند / روزنامه مي خواند .

شايد  گفت :

 

دست بر دار و تموم كن اين زخمهاي دائمت رو ...

شايد كه نه / مرد داشت روزنامه مي خواند.

 

چشمش را انداخت روي لباسهاي شسته ي روي بالكن . روي ِ دامن ِِ كهنه اش  كه خيال ِ همسايه ها ش را مي برد به بي شوقي ِ زنانه كنار مردش كه هميشه خسته ي كار است و دير مي آيد و دلخوش ِ فتنه انگيزي زنش بايد باشد كه حتمن نيست ...و به خودش مي گويد : 

مي خواي اينوقت ِ شب هم نياد خونه ؟ خوب يه دامن ِ نوي ِ قشنگ بپوش كه دل ِ بيچاره اش باز شه شلخته !

  روي ِ پيراهن گلدار و لباسهاي زيرش  كه با سليقه چپانده گوشه ي طناب ِ روي ِ  بالكن تا چشمهاي ِ وقيح ِ مردان ِ همسايه نيافتد رويشان . روي ِ  يك پيژاماي ِ نخ نماي ِ كهنه ازبس ُشسته و هي ُشسته وهي شُسته ي بي دليل شده .

گفت :

اين طناب رخت به پيژاماي جديدي نياز داره .

مرد شايد گفت : چي ؟

شايد هم : هوم

شايد داشت روزنامه ميخواند. شاید هم توی  اتاق عقبي روي تخت وِل شده  . تنها .

 وحوصله ي زن را هم ندارد كه صداش نزد اصلا .

صداش كه نمي زد هرگز.

حتمن حالا با او قهر است و توي رختخوابش غلت زنان اين پهلو / آن پهلو مي شود . مي شود ؟

شايد هم كه خوابيده .خوابيده ؟

حتمن لجش گرفته كه قرمه سبزي ِ شام َته گرفته بود كه سرش سنگين از او هست و از شب ِ طولاني اش .

شايد هم كه فهميده  امروز،  زَنَش  با اتومبيل ِ مردي كه روزي آشناش ميزد ، تا سر ِ ميدان ِ نزديكِ خانه  آمده ؟شايد ديدَ تِِشان كه اخم كرده . كه سرش سنگين روي گردنش ماسيده و شبيه خيالي بداخم و  عبوس زنش را  آزار مي دهد . كه " دختر كوچولو "  صداش نمي زند

 

" هيچ هم خوشش نمي آيد دختر كوچولو صداش كند .

 

كجا كوچولو است ؟ سنش ؟ هيكلش ؟ اوف به اينهمه زبا ن بازي ِ مسخره ي مردانه  . "

خودش را ديد كه چطور كنار ِ او  اداي زني  را بازي مي كند كه شيفته ي اين طرز صدا كردن ِ مَردش شده و مردش را به ياد آورد كه حتمن از شعف ِ زنش خر كيف شده  / يا نه شايد فقط روزنامه مي خواند  ... مردش ؟و يادش آمد كه به خاطرش قرمه سبزي پخته  / زود به خانه آمده /

 نگاه ِ مشتاق ِ مردان ِ علاف ِ محل ِ كارش را بی اعتنا بوده و سر كوچه هم تربچه و ريحون  خريده ، تربچه هاش هم قرمز ِ قرمز و نقلي بود ،همانطوري كه مردش دوست داشت ... مَردش ؟

 

شَك بَرش گرفت . از تابلويي كه داشت مي كشيد دست بر داشت و رفت اتاق ِ خواب ، تا مردش  را كه اين دنده و آن دنده  مي شد و منتظر ِ كلام دلجويانه ي او بود ، بغل كند و بگويد :

ديگر قرمه سبزي ته گرفته ،  تمام .

.

.

.

 

تمام ؟

 

.

.

.

 

تمام ِ شب را به صبح فكر مي كرد به همان صبح امروز كه تمام ِ سه  ماه را به آن فكر مي كرد .

همان سه  ماه كه نه به تلفن جواب مي داد / نه به سر كار ميرفت و نه هيچي .همان سه ماه كه داشت حرف ِ تازه اي مي ساخت . خانه اش را توي همين  سه ماه اجاره كرد و  دنيايش را هم . صبح ِ امروزش را هم دوست داشت .  هم نداشت .

 

 امروزي كه نداشت ...

صبح امروزی  را که بعد از سه ماه با شيريني ِ تري  كه رويش كيوي و نارنگي بود، به سر ِ كار رفت و  با  حلقه اي به انگشت دست چپش . همان حلقه  كه همه اش  پشت ِ ويترين ِ جواهر فروشي مي ديد .

گفتند : خوش تيپه

گفت :  بععععله

 

 و دلش را نگه داشت كه يعني دلمو بُرده ...

گفتند : ديگه ...؟

گفت : مهربون ترين مردِ زمينيه و باچشمكي اضافه كرد مثل معاون ِ كلانتر پشت ِ قيافه ي  جدي و مردونه اش قلبي از طلا داره . و چشمهاش را وادار كرد كه ستاره  بشوند و بدرخشند كه يعني :

من بسيار خوشبختم .

گفتند : سه ماه ، ماه ِ عسل زياد نبود ؟ بدجنسها كجا رفتين ؟

يادش آمد خواهرش ماه عسل رفته بود هندوستان و همه ي هند را تعريفش كرد .

 

همه ي هند را تعريفشان كرد.

 

خنديدند ...خنديد.

خنديد ؟

وقت ِ برگشتش از كار بود كه با اتومبيل ِ همكار ِ مردي كه روزي   آشناش ميزد سر ِ ميدان ِ نزديك ِ خانه آمد.

همانوقت بود كه حتمن ِ حتمن ، مردش آنها را  ديد و حالا خيال كرده خيانتي بزرگ بهش شده  و براي همين معلوم نيست توي اين خانه ي يك وجبي كجا كپيده كه او نمي بيندش .

 

و فكر كرد هيچ چيز مضحكتر از قهر ِ يك مرد نيست  و از لجش پتو را  به تمام تنش گرفت .

 

 

حقش بود كه فقط همين آخر،  سوارِ  اتومبيل او شود و توضيح بدهد و  شد .صبح به  دلش گفت : اين آخرين باريست كه سوار ِ ماشينش مي شوم . خودش كه مي دانست خيانت نكرده به مَردش .

مَردش ؟

صبح ،  بعداز کار آرام گوشه ي مانتويش را جمع كرد و بغل دست همکارش كنار اتو مبيل  نشست . يادش گرفت كه اولش همه ي آرزوش همين بود كه  کنار اویی که می راند بنشيند و او هي سي دي ِ  محمد ـ نوري بگذارد  كه بخواند و هي همصداش شود و هي بگويد : ...بگويد: ...

 اوف اصلن تمام عاشقانه گفتنها چرنديات است.

گوشش را مي گيرد كه خيالش هم چرند نشنود .

الكي با موبايلش شماره گرفت . الكي خنديد و سلام كرد . الكي طنازي كرد كه مثلا آنطرف ِ گوشي شوهرش  است و الكي گفت :  

 باشه . چشم . هم الان دارم  مي رم خونه  . تو هم زود بيا و نون يادت نره .

و صداش را الكي  كش داد و گفت : من هم ...

 الكي  يعني ، آنطرف گوشي مَردش  مي گويد : دوستت دارم .

و راستي راستي  از خودش و از مردـ پشت ِ  تلفن ، بدش آمد .

 مخصوصن جمله ي كليشه اي آخرش...

رو كرد به مرد ي  كه مي راند .

" مردان ِ اينجا  ، هميشه مي رانند...

-  ببين  ... من ...مي دونم كه  بايد زودتر مي گفتمت اما ... آخرش ازينهمه بلا تكليفي در آمدم .توهم كه همسر داري . مي گي كه دوستت داره . نمي خواستي كه خونه خرابشون كنم . مي خواستي ؟ نمي خواستي كه  من به پات بسوزم . مَرد ِ من هم  خيلي دوستم داره .  تو اين سه ماه ،هر وقت  يه ذره ازش دور مي شدم  هي نگران به موبايلم زنگ مي زد . خوشم كه يكي نگرانم مي شه . هي مي گفت زود   برو خونه دختر كوچولو !خوشم  كه دختر كوچولو صدام مي كنه .فكر مي كنه  بلد نيستم از خودم حمايت كنم . شوهر ساده دلي دارم . نه ؟ نمي دو نه تا اينهمه راه رو چه طوري حامي  ِ خودم بودم كه حالا.توي خونه هي زُل مي زنه به موها و صورتم و حافظ مي خونه   برام . بازي هاي خاصي داريم كه خيلي با مزه است . مثلن كاغذ مي ذاريم جلومون رو ميز و عوض ِ  حرف زدن  ، مي نويسيم. نوشتن خوبه . عاشقانه تر از حرف زدنه  . يه خط اون يه خط من و اين هوا نوشته توي اين سه ماه تو ُكمد داريم .  نوشته هاي عاشقانه ...

 

" و دستهاي مستاصلش رو هي باز مي كرد و هي كمترش باز مي كرد تا اندازه ي عاشقانه ها يش طبيعي به نطر بيا يند "

 

... اصلا خودش همه غزله برام .ديروز به من  گفت : چطور بنوشمت / دختر كوچولو !؟ تا سيراب شوم ... قشنگ گفت نه ؟هر روز كه مي آد  خونه / با دست ِ ُپر مي آد . نه كه خيال كني چشمم به پول خرج كردنشه  ! نه . خوشم كه مثل پدرها مي مونه . مسئوله و موقر .

خوشم كه اونقدر دستاشِ  پُره كه  با پاهاش  آروم به در مي كوبه...خوشم كه دلم هُري مي ريزه توي شكمم از اينهمه عشق ... تو رو خدا برو . بذار با اينهمه خوشبختيم زندگي كنم . تو دخترِ  دم بخت داري . يه پسر بزرگ داري . به خدا من به دردت نمي خورم .

مي دونم جدا شدن از من برات سخته . مي دونم اما  سعي كن .مطمئنم اين سه ماه كمي عادت كردي  . بیشتر هم عادت می کنی پس ... برو ... داخل كه مي شه/  گونه ام رو كه مي بوسه / چطوري دختر كوچولو كه مي گه / چاي كه مي نوشه /  قربون صدقه ام كه مي ره / شامو كه بو مي كشه و تشويقم مي كنه كه بَه بَه  دختر كوچولوم كدبانو هم هست / مي ره سراغ روزنامه هاي صبح . مي كُشه منو اگه كنارش نشينم تا با خيال راحت روزنامه بخونه .

همه ي  مردها ي عاشق  همينطورند ديگه ...

 

قيافه اي نگران را  ادا در مي اورد  :

 

 قرمه سبزي ام  روي گازه . نكنه بسوزه  و تَه بگيره و آبروي دختر كوچولوي كدبانوش بره ؟

 " نگاه به سرينهاي  ِ  پهنش  مي اندازدكه همه ي صندلي ِ مرد  را اشغال كرده "

 

- نكنه ته بگيره ؟

" توي دلش به تَه ِ تَه حرفهایش فكر ميكند..."

 

شبها بخاطرش برنج دم مي كنم . بايد هواشو داشته باشم . خسته و هلاك وگشنه از سر كار ميآد . ناهار هم كه هيچي نميخوره ...

 مرد ِ راننده ،  آروغ خفيفي ميزند  و بوي كبابي كه ناهار با "ويولت " خوش بر و روي شركت ِ قبلي اش ، خورده مي زند  توي صورتش و فكر مي كند:

  يادم نره امشب جلوي ِ همسرم  از غذاي شب تعريف كنم و حتمن گرسنه بنظر بيام .

_ شبها به خاطرش برنج دم ميكنم 

" زن ، هواي ِ دلش دَم كرده ..."

- راستي / بايد اينجا پياده شم . خريد و ازين حال و هواهاي ِ  تأهل ... مي دوني كه ؟

نگران به مرد ِ راننده نگاه مي كند . يعني التماس مي كنم بذار با شوهرم خوشوقت باشم .

 نمي گويد ... فقط اما مي گويد : خوب ؟ و آهسته دور می شود... 

 

خيال زن  ُمدام آرام مي شود  و هِي  وحشي  ...  آرام ، كه مرتيكه ي ِ هيز ،  تا  فهميد زن ِ تنهام به روابط ِ خصوصي باهام فكر مي كرد و چشمش همه اش دنبالم بود و حالا نيست ديگه...

 

وحشي كه نكند كُدي ناخواسته دادم و فهميد همه ي گفتنم كشك بوده و مَردِ من  فقط روزنامه ميخواند ...  و خودش را مي ريزد  توي خانه اي بي منتظر  ، بي قرمه سبزي و بي حتی  كلام ِ دختر كوچولو...

 

_ دروغ هم همون دروغهاي قديم ...

اين را مردي كه مي راند ، گفت همراه پوز خندي . بي صدا گفت طوري كه زن نشنود . خداحافظ  را طوري گفت كه زن فكر كند بي او برايش  سخت است . . . ذهنش را اما ، دَراند  به  دخترِ طنازي كه دنبال مشتري مي گشت و  زُلش  زد توي خيال ولي در حضور ِ زن   چشمش را انداخت زمين / طوري كه زن خيالش بر دارد كه تحفه اي بوده براش ...تحفه نبود كه .  هرگز نبود.  از اول هم  ...اينهمه زن ِ ارزان ِ بي منت  و  اينهمه جملات عاشقانه كه حفظ كرده و شعرهايي كه مي توانست  تقديم كند و نگاهي كشدار و چشمهايي كه بلد بود هميشه و هنوز ، چه طور جماعت ِ نسوان  را رام  كند ...

تحفه كه نبود از اول ...

 

" اين را  با خودش زمزمه كرد  ... "

زن كه رفت، مرد از شيشه ي اتو مبيلش هم حتي آنورتر نگاهش نكرد .  ككش هم نگزيد . 

يكراست رفت خانه . با دستان پُِر رفت . با پاهاش نرم به در كوفت و زنش را گفت : چطوري دختر كوچولو !؟

از بوي غذا كه مست شد / گونه ي زن را كه بوسيد / حافظ كه خواند براش /  به زور كه نشاندش كنارخودش  و گفت كه بي تو روزنامه خوندنم نمي گيره و شب را كه با لذتي تكراري و علي السويه  گذراند  / گفت دوباره : شب بخير دختر كوچولو ! 

 " زن ِ چهل و چند ساله ي نود كيلويي اش را... "

 

 

                                                                                   ***

 

صبح ِ سختيست براي زن كه بايد به مَردش عادت كند . و يادش آمد كه هشت صبح شده و كفشهاي ِ مردانه اي كه هرگز پاهاي مردانه اي را تجربه نكردند بايد غيب شوند . يعني مرد رفته تا با دست ـ پر  برگردد.   برگردد تا شايد فقط روزنامه بخواند .  و به روزنامه اي كه زرد بود ازينهمه كهنه گي خيره شد... به روزنامه هاي ِ زرد...                                                                  

بابا

دير شده  بابا !

 

گرسنه ي نان هاي نياورده ات

 

خوابش ...

 

نمي آید

 

 

 دیواری عظیم  می کشد  به حريم ِ زنانه اش  

 

طنابی ضخیم  مي کشد به هوس هاي شبا نه اش

  

 

خوابش  ،

 

اما ...

 

نمي آيد...

 

 بابا !

 

 

 

شاد ما نی هاش

 

( راستش را بگویم  )

 

به دمی

 

نمي پايد ...

 

بابا !

 

 

 

هيچ زنی

 

 رستم ...

 

 دیگر...

  

 نمي زايد   بابا !

 

 

 

 

 

اما تو بازهم گوش نگير

 

 فكر كن كوچكم

 

نادانم

 

هماني كه خواستی 

 

  همانم

  

 

 فکر کن خوابم گرفته

 

 

 

 

 

  

 فکر کن  تا همیشه 

 

به خیال  تو ...

 

 می مانم

 

 

 

داغم شده بابا !

 

سر  ـ چرا غم ...

 

می میرم

 

دیر شده

  

گرسنه ی نانهای نیاورده ات

 

سیر شده  

 

بابا ! 

 

براي او كه چون نشنيد مرا  ...  بهشتي شد

براي او كه چون نشنيد مرا  ...  بهشتي شد

 

گم شده اي دارم

 

نا گفته اي

شعر ِ ... آشفته اي

خواستم ،  ديرتر بشنوي اش ،

با صداي ِ اردي بهشت

آخر ِ آخر ، بشنوي اش

شعري كه نگاهم ، هرگز  نگفت و

 

هر دَم ... 

نوشت

نوشت 

نوشت

همه ي چشم و چالم ،

روزهاي ِگس ِ نيازموده ي ِ كالم

درد م

و بالم

فرو نشسته به هزار سالم  ،

 نوشت 

نوشت 

نوشت

 خواستم ، ... 

 روز هاي نيامده ي بهتر ...

بشنوي اش

آهنگ ِ  اردي بهشت ،  قشنگ بود

سرم  . . .  منگ بود

خدا نگفت  ، وقتم  ... 

نگفت ... وقتم ...

نگفت ، 

وقتم  ،  

تنگ بود...

خواستم ... ديرتر ...

بلند شو...

 

محض ِ حرفهاي فرو خورده ام ،

پا بزن به هر چه بهشت  ،

بلند شو ... 

من

 

نمك سير ِ گورستا نهاي  پُرشمشادم

مقهور ِ هر چه بادا ، بادم

 

دير شدم

فريادم

يادم ... همه

واهمه اي ،  زيادم ...

پير شدم ...

شمشادهاي ِ  روي ِ گورَت

 

از تو كه بلند تر نبوده ا ند

آرزوهاي ِدورت ... ! ؟

بلند شو ... 

من ،

 به بد مستي ات عادت ندارم 

به  غير از ، گشاده دستي ات

به خداحافظ گفتنت ، 

 عادت... 

ندارم

 به اين همه  زياد ،

 

خُفتنت

 

بلند شو ...

گم شده اي دارم

شعرِ  ِ   ...  آشفته اي

 

نا گفته اي  . . . . . . . بلند

 

پس بده

دوخته ام  به تنت را

 

 ُگشاد ،

 

روزهاي ِ هل هله ام  را

 

  به باد ،

 

آنچه  را فراخورت  نبود ،

 

هم شأن ِ  آخورت ...

 

 

 زنانه گی ام را

 

 زياد  ،

  

پس...

 

 بده ...

 

 

 

 

 

 

  تنم  

 

درد مي كند

 

دلم

 

حضورم

 

 

تمام ِ منم ، 

 

 

 

 

 

زخمم همه ،  مُردار ِ خويشم

 

اخمم همه   َبر دار ِ خویشم