مرد شايد داشت روزنامه مي خواند .
به شيطنتي زنانه و با بي حوصلگي ، دامنش را كمي بالا زد و روي زانويش را خاراند و گفت :
نمي دونم چرا اينهمه زخم و زيلي ام .
يادش افتاد كه سالهاست هر ثانيه است ،که ازو همه ي جانش زخم و زيليست .
مرد بي كه نگاه كند / روزنامه مي خواند .
شايد گفت :
دست بر دار و تموم كن اين زخمهاي دائمت رو ...
شايد كه نه / مرد داشت روزنامه مي خواند.
چشمش را انداخت روي لباسهاي شسته ي روي بالكن . روي ِ دامن ِِ كهنه اش كه خيال ِ همسايه ها ش را مي برد به بي شوقي ِ زنانه كنار مردش كه هميشه خسته ي كار است و دير مي آيد و دلخوش ِ فتنه انگيزي زنش بايد باشد كه حتمن نيست ...و به خودش مي گويد :
مي خواي اينوقت ِ شب هم نياد خونه ؟ خوب يه دامن ِ نوي ِ قشنگ بپوش كه دل ِ بيچاره اش باز شه شلخته !
روي ِ پيراهن گلدار و لباسهاي زيرش كه با سليقه چپانده گوشه ي طناب ِ روي ِ بالكن تا چشمهاي ِ وقيح ِ مردان ِ همسايه نيافتد رويشان . روي ِ يك پيژاماي ِ نخ نماي ِ كهنه ازبس ُشسته و هي ُشسته وهي شُسته ي بي دليل شده .
گفت :
اين طناب رخت به پيژاماي جديدي نياز داره .
مرد شايد گفت : چي ؟
شايد هم : هوم
شايد داشت روزنامه ميخواند. شاید هم توی اتاق عقبي روي تخت وِل شده . تنها .
وحوصله ي زن را هم ندارد كه صداش نزد اصلا .
صداش كه نمي زد هرگز.
حتمن حالا با او قهر است و توي رختخوابش غلت زنان اين پهلو / آن پهلو مي شود . مي شود ؟
شايد هم كه خوابيده .خوابيده ؟
حتمن لجش گرفته كه قرمه سبزي ِ شام َته گرفته بود كه سرش سنگين از او هست و از شب ِ طولاني اش .
شايد هم كه فهميده امروز، زَنَش با اتومبيل ِ مردي كه روزي آشناش ميزد ، تا سر ِ ميدان ِ نزديكِ خانه آمده ؟شايد ديدَ تِِشان كه اخم كرده . كه سرش سنگين روي گردنش ماسيده و شبيه خيالي بداخم و عبوس زنش را آزار مي دهد . كه " دختر كوچولو " صداش نمي زند
" هيچ هم خوشش نمي آيد دختر كوچولو صداش كند .
كجا كوچولو است ؟ سنش ؟ هيكلش ؟ اوف به اينهمه زبا ن بازي ِ مسخره ي مردانه . "
خودش را ديد كه چطور كنار ِ او اداي زني را بازي مي كند كه شيفته ي اين طرز صدا كردن ِ مَردش شده و مردش را به ياد آورد كه حتمن از شعف ِ زنش خر كيف شده / يا نه شايد فقط روزنامه مي خواند ... مردش ؟و يادش آمد كه به خاطرش قرمه سبزي پخته / زود به خانه آمده /
نگاه ِ مشتاق ِ مردان ِ علاف ِ محل ِ كارش را بی اعتنا بوده و سر كوچه هم تربچه و ريحون خريده ، تربچه هاش هم قرمز ِ قرمز و نقلي بود ،همانطوري كه مردش دوست داشت ... مَردش ؟
شَك بَرش گرفت . از تابلويي كه داشت مي كشيد دست بر داشت و رفت اتاق ِ خواب ، تا مردش را كه اين دنده و آن دنده مي شد و منتظر ِ كلام دلجويانه ي او بود ، بغل كند و بگويد :
ديگر قرمه سبزي ته گرفته ، تمام .
.
.
.
تمام ؟
.
.
.
تمام ِ شب را به صبح فكر مي كرد به همان صبح امروز كه تمام ِ سه ماه را به آن فكر مي كرد .
همان سه ماه كه نه به تلفن جواب مي داد / نه به سر كار ميرفت و نه هيچي .همان سه ماه كه داشت حرف ِ تازه اي مي ساخت . خانه اش را توي همين سه ماه اجاره كرد و دنيايش را هم . صبح ِ امروزش را هم دوست داشت . هم نداشت .
امروزي كه نداشت ...
صبح امروزی را که بعد از سه ماه با شيريني ِ تري كه رويش كيوي و نارنگي بود، به سر ِ كار رفت و با حلقه اي به انگشت دست چپش . همان حلقه كه همه اش پشت ِ ويترين ِ جواهر فروشي مي ديد .
گفتند : خوش تيپه
گفت : بععععله
و دلش را نگه داشت كه يعني دلمو بُرده ...
گفتند : ديگه ...؟
گفت : مهربون ترين مردِ زمينيه و باچشمكي اضافه كرد مثل معاون ِ كلانتر پشت ِ قيافه ي جدي و مردونه اش قلبي از طلا داره . و چشمهاش را وادار كرد كه ستاره بشوند و بدرخشند كه يعني :
من بسيار خوشبختم .
گفتند : سه ماه ، ماه ِ عسل زياد نبود ؟ بدجنسها كجا رفتين ؟
يادش آمد خواهرش ماه عسل رفته بود هندوستان و همه ي هند را تعريفش كرد .
همه ي هند را تعريفشان كرد.
خنديدند ...خنديد.
خنديد ؟
وقت ِ برگشتش از كار بود كه با اتومبيل ِ همكار ِ مردي كه روزي آشناش ميزد سر ِ ميدان ِ نزديك ِ خانه آمد.
همانوقت بود كه حتمن ِ حتمن ، مردش آنها را ديد و حالا خيال كرده خيانتي بزرگ بهش شده و براي همين معلوم نيست توي اين خانه ي يك وجبي كجا كپيده كه او نمي بيندش .
و فكر كرد هيچ چيز مضحكتر از قهر ِ يك مرد نيست و از لجش پتو را به تمام تنش گرفت .
حقش بود كه فقط همين آخر، سوارِ اتومبيل او شود و توضيح بدهد و شد .صبح به دلش گفت : اين آخرين باريست كه سوار ِ ماشينش مي شوم . خودش كه مي دانست خيانت نكرده به مَردش .
مَردش ؟
صبح ، بعداز کار آرام گوشه ي مانتويش را جمع كرد و بغل دست همکارش كنار اتو مبيل نشست . يادش گرفت كه اولش همه ي آرزوش همين بود كه کنار اویی که می راند بنشيند و او هي سي دي ِ محمد ـ نوري بگذارد كه بخواند و هي همصداش شود و هي بگويد : ...بگويد: ...
اوف اصلن تمام عاشقانه گفتنها چرنديات است.
گوشش را مي گيرد كه خيالش هم چرند نشنود .
الكي با موبايلش شماره گرفت . الكي خنديد و سلام كرد . الكي طنازي كرد كه مثلا آنطرف ِ گوشي شوهرش است و الكي گفت :
باشه . چشم . هم الان دارم مي رم خونه . تو هم زود بيا و نون يادت نره .
و صداش را الكي كش داد و گفت : من هم ...
الكي يعني ، آنطرف گوشي مَردش مي گويد : دوستت دارم .
و راستي راستي از خودش و از مردـ پشت ِ تلفن ، بدش آمد .
مخصوصن جمله ي كليشه اي آخرش...
رو كرد به مرد ي كه مي راند .
" مردان ِ اينجا ، هميشه مي رانند...
- ببين ... من ...مي دونم كه بايد زودتر مي گفتمت اما ... آخرش ازينهمه بلا تكليفي در آمدم .توهم كه همسر داري . مي گي كه دوستت داره . نمي خواستي كه خونه خرابشون كنم . مي خواستي ؟ نمي خواستي كه من به پات بسوزم . مَرد ِ من هم خيلي دوستم داره . تو اين سه ماه ،هر وقت يه ذره ازش دور مي شدم هي نگران به موبايلم زنگ مي زد . خوشم كه يكي نگرانم مي شه . هي مي گفت زود برو خونه دختر كوچولو !خوشم كه دختر كوچولو صدام مي كنه .فكر مي كنه بلد نيستم از خودم حمايت كنم . شوهر ساده دلي دارم . نه ؟ نمي دو نه تا اينهمه راه رو چه طوري حامي ِ خودم بودم كه حالا.توي خونه هي زُل مي زنه به موها و صورتم و حافظ مي خونه برام . بازي هاي خاصي داريم كه خيلي با مزه است . مثلن كاغذ مي ذاريم جلومون رو ميز و عوض ِ حرف زدن ، مي نويسيم. نوشتن خوبه . عاشقانه تر از حرف زدنه . يه خط اون يه خط من و اين هوا نوشته توي اين سه ماه تو ُكمد داريم . نوشته هاي عاشقانه ...
" و دستهاي مستاصلش رو هي باز مي كرد و هي كمترش باز مي كرد تا اندازه ي عاشقانه ها يش طبيعي به نطر بيا يند "
... اصلا خودش همه غزله برام .ديروز به من گفت : چطور بنوشمت / دختر كوچولو !؟ تا سيراب شوم ... قشنگ گفت نه ؟هر روز كه مي آد خونه / با دست ِ ُپر مي آد . نه كه خيال كني چشمم به پول خرج كردنشه ! نه . خوشم كه مثل پدرها مي مونه . مسئوله و موقر .
خوشم كه اونقدر دستاشِ پُره كه با پاهاش آروم به در مي كوبه...خوشم كه دلم هُري مي ريزه توي شكمم از اينهمه عشق ... تو رو خدا برو . بذار با اينهمه خوشبختيم زندگي كنم . تو دخترِ دم بخت داري . يه پسر بزرگ داري . به خدا من به دردت نمي خورم .
مي دونم جدا شدن از من برات سخته . مي دونم اما سعي كن .مطمئنم اين سه ماه كمي عادت كردي . بیشتر هم عادت می کنی پس ... برو ... داخل كه مي شه/ گونه ام رو كه مي بوسه / چطوري دختر كوچولو كه مي گه / چاي كه مي نوشه / قربون صدقه ام كه مي ره / شامو كه بو مي كشه و تشويقم مي كنه كه بَه بَه دختر كوچولوم كدبانو هم هست / مي ره سراغ روزنامه هاي صبح . مي كُشه منو اگه كنارش نشينم تا با خيال راحت روزنامه بخونه .
همه ي مردها ي عاشق همينطورند ديگه ...
قيافه اي نگران را ادا در مي اورد :
قرمه سبزي ام روي گازه . نكنه بسوزه و تَه بگيره و آبروي دختر كوچولوي كدبانوش بره ؟
" نگاه به سرينهاي ِ پهنش مي اندازدكه همه ي صندلي ِ مرد را اشغال كرده "
- نكنه ته بگيره ؟
" توي دلش به تَه ِ تَه حرفهایش فكر ميكند..."
شبها بخاطرش برنج دم مي كنم . بايد هواشو داشته باشم . خسته و هلاك وگشنه از سر كار ميآد . ناهار هم كه هيچي نميخوره ...
مرد ِ راننده ، آروغ خفيفي ميزند و بوي كبابي كه ناهار با "ويولت " خوش بر و روي شركت ِ قبلي اش ، خورده مي زند توي صورتش و فكر مي كند:
يادم نره امشب جلوي ِ همسرم از غذاي شب تعريف كنم و حتمن گرسنه بنظر بيام .
_ شبها به خاطرش برنج دم ميكنم
" زن ، هواي ِ دلش دَم كرده ..."
- راستي / بايد اينجا پياده شم . خريد و ازين حال و هواهاي ِ تأهل ... مي دوني كه ؟
نگران به مرد ِ راننده نگاه مي كند . يعني التماس مي كنم بذار با شوهرم خوشوقت باشم .
نمي گويد ... فقط اما مي گويد : خوب ؟ و آهسته دور می شود...
خيال زن ُمدام آرام مي شود و هِي وحشي ... آرام ، كه مرتيكه ي ِ هيز ، تا فهميد زن ِ تنهام به روابط ِ خصوصي باهام فكر مي كرد و چشمش همه اش دنبالم بود و حالا نيست ديگه...
وحشي كه نكند كُدي ناخواسته دادم و فهميد همه ي گفتنم كشك بوده و مَردِ من فقط روزنامه ميخواند ... و خودش را مي ريزد توي خانه اي بي منتظر ، بي قرمه سبزي و بي حتی كلام ِ دختر كوچولو...
_ دروغ هم همون دروغهاي قديم ...
اين را مردي كه مي راند ، گفت همراه پوز خندي . بي صدا گفت طوري كه زن نشنود . خداحافظ را طوري گفت كه زن فكر كند بي او برايش سخت است . . . ذهنش را اما ، دَراند به دخترِ طنازي كه دنبال مشتري مي گشت و زُلش زد توي خيال ولي در حضور ِ زن چشمش را انداخت زمين / طوري كه زن خيالش بر دارد كه تحفه اي بوده براش ...تحفه نبود كه . هرگز نبود. از اول هم ...اينهمه زن ِ ارزان ِ بي منت و اينهمه جملات عاشقانه كه حفظ كرده و شعرهايي كه مي توانست تقديم كند و نگاهي كشدار و چشمهايي كه بلد بود هميشه و هنوز ، چه طور جماعت ِ نسوان را رام كند ...
تحفه كه نبود از اول ...
" اين را با خودش زمزمه كرد ... "
زن كه رفت، مرد از شيشه ي اتو مبيلش هم حتي آنورتر نگاهش نكرد . ككش هم نگزيد .
يكراست رفت خانه . با دستان پُِر رفت . با پاهاش نرم به در كوفت و زنش را گفت : چطوري دختر كوچولو !؟
از بوي غذا كه مست شد / گونه ي زن را كه بوسيد / حافظ كه خواند براش / به زور كه نشاندش كنارخودش و گفت كه بي تو روزنامه خوندنم نمي گيره و شب را كه با لذتي تكراري و علي السويه گذراند / گفت دوباره : شب بخير دختر كوچولو !
" زن ِ چهل و چند ساله ي نود كيلويي اش را... "
***
صبح ِ سختيست براي زن كه بايد به مَردش عادت كند . و يادش آمد كه هشت صبح شده و كفشهاي ِ مردانه اي كه هرگز پاهاي مردانه اي را تجربه نكردند بايد غيب شوند . يعني مرد رفته تا با دست ـ پر برگردد. برگردد تا شايد فقط روزنامه بخواند . و به روزنامه اي كه زرد بود ازينهمه كهنه گي خيره شد... به روزنامه هاي ِ زرد...