رازی ناتمام

 

 عجیب می نمایدم این راز :

خدای بزرگ

پشت به گفته های بزرگ خویش

حرامزاده آدمیانی چون من را

از هماغوشی ناثواب خواهر و برادری

از زاده های آدم و حوا

در این زمین مسخره

مدفون

محکوم

مختوم

آفریده است !!!

و

آرام

با لبخند ی مرموز

کفر نخستین را چشم می پوشاند

و به درخت تنومندی که بذرش حرامی است

باران باردهی میدهد...

عجیب می نمایدم این راز

ما

زاده ی حرامیان اولین

تقدس امان را بیهوده

برای کدامین بهشت

قربانی میکنیم؟

عجیب می نمایدم این راز

گريه ي خدا

 

ديشب خدا به گريه شبم را حرام كرد

اين غصه را درون دلم / ُمستَدام كرد

با گريه گفت روز و شبش مات ِ ما شده

گفت اين زمين / به زخم ِ بدي / مبتلا شده

 

گفت آرزوش از آمدن ِ آدم اين نبود

 

مخلوق ِمبتذل ...

اول

چنين نبود

 

آدم تمام شد

انسان به عيش ِ كريهش / مُدام شد

 

گفت ازخودش  كه بنده نواز است  / خسته است

گفت از من و تمام شما / مردمان ِ سنگ

قلبش

شكسته است

 

گفت آبروي خويش و برادر نداشتيم

از شانه اش كه خسته / غمي برنداشتيم  

 

با گرگ سيرتي / دل ِ هم پاره كرده ايم

با چشمهاي تنگ / غمي چاره كرده ايم  

 

تطهير نيست  طعنه به زخم ِ كسان زدن

آدم كه نيست  توده ي  ناچيز  ِ يك بدن 

گفت اين زمين جُذام شده / بينوا شده

بيچاره ایم 

 مال ِ بدي بيخ ِ ما شده 

 

با دستمال ِ كودكيم / اشك خود سِتُرد

انگار پير ِ پير شد از بس كه غُصه خورد 

يك عشق بود و حسرت و يك كوچه ماهتاب

يك آيه بود بر سر ِ يك عمر رخت ِ خواب

يك مرد بود و غيرت ِ يك  نره شير ِ مست

يك دست بود تا ابدالدهر / توي دست

 

پس كو كجاست نعره ي مردان ِ مست ِ من ؟

چي ساختم؟

لعنت ِ من بر دو دست ِمن...

 

گفت دائما به كوچه ي چپ راه مي تنيد

احساستان كجاست كه از جنس آهنيد؟

 

حواي آهني /  به من ِ ناسپاس گفت

هق هق بلند كرد و شبش در هراس خفت...

ديشب خدا....

تمام كن اين قصه بيژني !

باخنجرت به مثل خودت / زخم مي زني ؟

حواي آهني!....

به آواز ِ گرگها هم عادت می کنیم

 

                    

 

این مطلب در سالمرگ تصویرگرِ چیره دست کودکان و نوجوانان و نقاش ِ محترم آقای ِ " بهرام خائف "در مجله ی کتاب ماه کودک و نوجوان شماره ی هشتاد و دودر مرداد ماه هشتا دو سه به چاپ رسیده :

 

 

به آواز ِ گرگها هم عادت می کنیم                       

 

 

 

 

پرنده ای بیقراری عبور کرد و گم شد ، در آن آبی بی نهایت ِ خاموش و نمی دانم چرا  دلم گرفت ؟

پروانه ی سپید ِ معصومی ، خوراک ِ ضیافت ِ چند روز ِ مورچگان شد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

نهنگی تاب ِ برکه ی قورباغه ها را نداشت ، به گِل نشست ، سخت جان کند و سخت مُرد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

و شنیدم که خُدا می گفت : ما انسان را در رنج آفریده ایم و .... نمی دانم ....نمی دانم .....نمی دانم چرا ؟

 

 

شب ِ آخر ِ دی از نیمه گذشته، دیر است . خانواده ات بیدار نشسته اند تا بازگردی . از بس کوچه های ِ تنگ را به دم ِ پا دادی ، گامهایت خسته و کوتاه شده اند . سرت را به جانب ِ آسمان بلند میکنی تا باران عمود بر گونه هایت بریزد و اشکی را که از سر ِ زخم ریخته ای ، هیچکس نبیند ، هیچ کس نشناسد.

دیر است ، شب ِ آخر دی از نیمه گذشته آقا ! و باران عجیب تند میبارد .

با خودت هی نگو کاش خانه ات درب ِ دیگری هم داشت تا مجبور نمیشدی با دستانی خالی از هر سر فرازی ، چشم در چشم دخترکت بیاندازی . از یادببر امشب که تولد اوست . برو . دیر است، دیر ِ دیر  آقا !

 

 

 

شب آخر ِ دی از نیمه گذشته و آهسته از گوشه ی دالان میروی تا شرمنده ی نگاه ِ مهربان ِ دخترکت نباشی .

 

_ بابا سلام . چه دیر کرده ای / چه ترسیدم . ترسیدم بابا که دیگر نبینمت . این پلکهای نمناکت ....بابا ؟!

 

 

_ من امشب زمستانی سخت و طولانی در پیش رو دارم /  زمستانی که هرگز از یاد نخواهم برد .

خیسی چشمانم از اشک نیست ، باران عجیب تند میبارد .

بخاطر نقش آفرینانی که قلمویشان نان نمی آفریند.

بخاطر ِ دستانی که خلق میکنند و گمنام و گرسنه میپوسند .

به خاطر گناه بزرگ هنرمند بودنمان که قصاص ِ سخت ِ ناداری را یدک میکشد.

بخاطر پلشتی کلاغهای سیصد ساله مغرور که سهم مارا از آسمان دزدیده اند.

بخاطر اینهمه سهرابها که تلخ میمیرند .

بخاطر زالی که دیگر نیست تا حرمت فرو ریخته امان را نگهبانی کند .

نه ...نه ...رودابه ! من گریه نمیکنم .

این تلخترین و پر طعنه ترین پوز خند ِ آسمان ِ ابری ِ امشب است .

 

حالا ، فاتح ، بر سکویی سپید از راستی ایستاده ای و به زندگی ِ حقیرانه ای که به آن تن ندادی ، ستبر و استوار می نگری .

حالا دیگر برای هیچ چیز اشک نمی ریزی ، به صاحبخانه و عده ی فرداهای نیامده نمی دهی ،  برای ساختن شادمانی کوچک و باشکوه ِ لباس عید ِ کودکانت ، دنبال ِ راه ِ چاره نمیگردی و در منظر ِ نگاه ِ دوستانت ، خنده واره هایت را جای نشین ِ گریستن نمی کنی تا غرورت برجا بماند .

چه ساده و راحت دریافتی که زندگی به زحمتش نمیارزد .

حالا فکر ِ اندوهبار ِ کوچ ِ دستان ِ بی بدیلت ، فرسایش ِ زندگیست و خیال ِ گریه های ِ بی صدای ِ تو ، آشفته مان می کند .

حالا ما میمانیم و اینهمه دریغ که قدر شناس نبودیم ...

دلتنگ نباش  این رسم ِ ما آدم بزرگهاست .

 

بخاطر ِ رفتنت افسرده میشویم . در میان ِ تعریفها و مهرمندیمان ، خاکسترت می کنیم و افسوس میخوریم که نتوانستیم هر چه زودتر  وامی  فراهم کنیم تا از خانه ی اجاره ایت خلاص شوی و قول میدهیم که ماجرای تو ، برای ِ تمام ِ آنهایی که مثل ِ تو هستند ، دیگر تکرار نشود.

سخنت را کلام ِ بزرگان خواهیم کرد و نقاشیهایت را / همانها را که نیم نگاهمان را هم ازو دریغ میکردیم  /  در پستوی ِ خانه امان مثل ِ یک عتیقه ی گرانبهای ِ ستودنی ، پنهان میکنیم و فریاد می کشیم ، ساده لوحانه فریاد میکشیم که فراموشی آیین ِ ما نیست .

و روز ِ بعد ، دستمالهایی که از فراق ِ تو خیس بودند ، خشک میشود و گور ِ تازه آب خورده هم  و اشکهایی که فکر میکنی  تمام نخواهند شد و همه ی گورستان را پر درخت خواهد کرد هم ...

وباز هم در گیجی ِ لحظه ها گُم میشویم و   تمام شد و     تمام می شویم ....

دلتنگ نباش این رسم ِ ما آدم بزرگهاست ...

 

_ چه خسته ای پدر ! دیر وقت است . از شب ِ آخر ِ دی ، سالهاست گذشته .

من آن را فراموش کرده ام .

آرام باش و به هیچ چیز فکر نکن ....به هیچ تنابنده ای هم ...

فردا آفتاب می تابد . من کف ِ حیاط را با آب ِ چاه می شویم و کنار ِ هم آرام می نشینیم و به دسته ی غازهای ِ مهاجر که آسمان را تسخیر کرده اند ، نگاه میکنیم  و من کنار ِ نفسهای ِ تو بابا ! چند هزار ساله خواهم شد ...

فردا بادهای سرد نمی وزند .

آرام باش بابای ِ والا منزلتم ! آرام باش ....

 

مثل ِ چراغ ِ رو به خاموشی ، پِت پت میکند ، شک می کند،  نمی بیند ، شک می کند ، نمی بیند ، خاموش میشود ، خاموش می ...شو...د....خا...مو...ش............

سیصد و شصت روز سیصد و شصت و پنج روز سیصد و شصت و هشت روز و قرنها و قرنها خواهد گذشت که تو گیسوان ِ رودابه را شانه نخواهی کرد آقا !

 

باز هم باران فرو خواهد ریخت . زمینها گِل خواهد شد و ما بازهم به آواز ِ گرگها عادت میکنیم

 

 

 

یک توضیح ِ شاعرانه برای این نوشته :

 

هزار و سیصد و پنجاه و دو شعر / رُمان و مطلب خواندم که از نقاشیها و طراحی های ِ نقاشانی تعریف کردند که دیگر نیستند و یا از نوشته های ِ نویسنده گانی که اکنون زنده یاد شدند.

صد هزار و سیصد و پنجاه و دو فیلم هم دیدم که درد ِ بی نانی ِ هنرمندان ِ جهان را نشانم می داد و شهرت ِ پس از مرگشان را .

با اینهمه باز هم با مرگ ِ هر هنرمند دلم عجیب به درد می آید.

 

شاید بهرام ِ خائف ، برای ِ دخترش  رودابه ، هر شب ِ آخر ِ دی ، هدیه ی تولد میخرید ولی من ، کسی را میشناسم که نتوانست بخرد و توی ِ کوچه های تنگ و سرد پرسه میزد و کمی شبیه ِ من بود و شاید کمی شبیه ِ همسایه ام که تابلوهای ِ نقاشی اش را سر ِ چهار راههای ِ شلوغ به قیمت ِ پوزخندی می فروخت .

شاید بهرام ِ خائف ، هر ماه سر ِ وقت ، اجاره ی خانه اش را تقدیم ِ صاحبخانه اش میکرد ، ولی من کسی را میشناسم که نمی توانست وعده را وفا کند و کمی شبیه ِ من بود و شاید هم کمی شبیه ِ همسایه ام که مجبور بود برای رضایت  ِ دل ِ صاحبخانه اش ، نقاشیهای بازاری و بیهوده بکشد و به دست ِ ناشران بدهد .

 

و من نمی توانستم آنها را نبینم ، یا فراموششان کنم .

" ما چهار تن بودیم که ساکت و خاموش  کنار هم راه میرفتیم "

من / یاد ِ خائف / این زندگی ِ سگی ِ بی مقدار / خدا .

ای کاش بر سر ِ چهار راهی راهمان سوا میشد ولی دریغ از یک  چها رراه ِ مهربان .

پس به

ناچار با هم مترو سوار شدیم و به دیدن ِ تمام هنرمندان ِ کشورمان رفتیم و با آنها گپ زدیم.

بناچار  چهار تایی باهم بالای پشت ِ بامی به نور  رو به خاموشی ِ اینهمه خیابان ِ بن بست نگاه کردیم و بناچار باهم فکر کردیم / به هم دشنام دادیم که چرا اینهمه آویزان ِ هم شده ایم / لحظه ای بعد احساس مهربانی به هم دیوانه ترمان کرد و بعدتر نسبت به هم بی تفاوت شدیم و دوباره از سر ِ نو ...

حرف زدیم / حرف زدیم / حرف زدیم /

ونیجه این شد که خواستیم برای سالمرگ خائف ، حرفهای تازه تری بزنیم ، حتی اگر این حرفها فقط شعر باشند و اندوه.

 

حالا نمی دانم ساعت چند است ؟ شب است یا روز؟ ابریست هوا یا آفتابی ؟ فقط میدان که از من ساخته نیست دردهای ِ بدیهی ِ هنرمندان را به خاطر ِ حفظ ِ آبرویشان ننویسم / گرچه از منظر ِ نگاهم اینهمه بی آبرویی تلقی نمیشود /

از من ساخته نیست با یاد آوری ِ این دردها ، غمگین نشوم .

از من ساخته نیست به فضائل ِ انسانی ِ آدمهای ِ عزیز ِ از دست رفته  بیندیشم وقتی گاه ِ زند ه بودنشان ، فراموششان کرده بودم .

از من ساخته نیست .

ازمن ساخته نیست .

من ساخته از اینهمه رنجم .... چیز ِ دیگری اما از من  ساخته ....ن....ی...س .................

شما اما... نشنيده اش بگير

 

ماه از سرم  افتاد .  ديگر ماهم را نمي خواهم . با اين كه ملالم مي دهد اين روزهاي ساكن خاكستري،بي تلاطمي،آشوبي،هيجاني، بي هيچ ، بي هيچ  كه مي گذرد ؛آرام؛آرام و تكراري؛ ماهم را ديگر نمي خواهم.

به سگها تعظيم مي كنم . اين بي خيالي ،گفتيد  آخر  ِخوشبختيست . فقط گاهي خوشبختي آزارم مي دهد .

  شما اما... نشنيده اش بگير .

آهسته مي روم تا پيراهن ِهيچ عابري را نسيم ِگذرم نجنباند.

اين،گفتيد آخر ِ غرور است و وقار . فقط  گاهي غرور كريه ام مي كند. وقار دلم را آشوب مي زند .

شما اما... نشنيده اش بگير .

و ديروز يك گوشه ي دنج ِ حقير،يك مرد دستش مي لرزيد. شما اما  ... دستتان  درست!

 خوش بختم . فقط گاهي دلم لك مي زند پاهايم را برهنه به دريا بزنم . بدوم ... بدوم ، بدوم تا آخر ِ دريا ... بي خيال ِ كوسه هاي وحشي  و سنگ هاي ِ تيز ِ كه جانم را نشانه مي گيرند.مگر دردشان نوازش نيست روبروي زخمهاي ِ نقشه هاي ِبر آبم ؟

  شما اما... نشنيده اش بگير ...

توي سرم آب صدا مي كند. دل بسته ام به صداي باز شدن ِهميشه ي شيرِآشپزخانه كه دريا را تداعي ِ گوشهايم مي كند.دلم به درياست.

دختر ِ دير سال ِ بهانه جويت امروز حسرت ِ غرق شدنش گرفته ، بي كه شنايش آموخته باشي .

  •           پاهاتودراز كن و بشين لب ِ ساحل . منم با طاس ِحموم به  سروتنت آب دريا مي ريزم .
  •          آخه باباجان ! دريا كه اين نيست .
  •          غرق مي شي.
  •  

ملالم مي دهد اين روزهاي ِخلوت ِ بي خطر  !

 

_ باباجان اتل متل رو دوست ندارم بيا بالا بُلندي بازي كنيم .

_اين هيجان براي ما خوب نيست دختر ! من زمين ُمسطح برات مي خوام . كوه نفس مي گيره .

- آخه ! پاهام خوش دارد هي بالا بره . زخم بشه . دردش بگيره و ازسر بالا بره . بذار بالا برم؟؟ !!!

_ پرت مي شي

 

ملالم مي دهد اين روزهاي خالي ِ بي زخم.

 

دلم به فرو رفتن است. به زميني گرم افتاده دخترِ كوچولوي ِ بهانه جويت كه هرگز برخاستنش را يادش ندادي !

 

 ملالم مي دهد اين روزهاي ِ نا فهم ِ بي كسي !

 

سگها شغالها را دور ميزنند. دمپايي هاي كودكي ام بالاي نارنج دار ِخشك خوابيده

 من هنوز دُزدَكي نارنجي نچيده ام اين بزرگترين حماقتم را ، دستتان درست بابا جان!  گفتيد اين آخر ِ پرهيزگاريست . فقط گاهي دلم از اينهمه پرهيزگاري بالا مي آيد. 

شما اما نشنيده اش بگير .

                                                ********

 - نخ ِ بادبادك رو محكم بگير اما بگذار بره . دور شه . دور ِ دور ِ دور... دلش هوا بخوره . اما نخش را هرگز رها نكن !

 

چشمم لوچ مي شود .

 

  •          اينجوري كه همه اش فكرش مي گيره كه ما زير چشمي مي پاييمش ! دلش كه سير ، خنك نمي شه .

                                                ******

 ديروز ، دست ِ  يك مرد مي لرزيد ...

گريه را توي مُشتش له كرده ، مي لرزيد .حرف مي زد . نمي شنيدم . حتمن يك مشت جمله ي عاشقانه ي معمولي بود . از همان جملاتِ به زعم ِ شما مسخره كه نان نمي شود ، كه برايش تره هم نبايد ُخرد كنم ، كه بايد نشنوم ...بايد ... نشنوم بابا جان ! نمي شنوم ،

 از حدقه ي چشمهاي ِ نا خشنودتان  كه توي خاطرم پُر شده مي ترسم .

نمي شنوم ...

از من و سردي ام َسر خورده به نگاه مي رسيد . آراسته اما... عاشق هم ...

 بي كه نگاهش كنم ، رفتم . مي روم . دور مي شوم . از او  ... از همه ...

و به خر پشته ي خنك و راز آلود ِ خانه  مي انديشم و به نخي كه دست شماست .

 

درد دارد ، كتكهاي نزده اي كه هميشه وعده اش ظلال ِ چشمهايتان را پُر ميكرد ...

 

 ديروز اما لب  ِ يك مرد ،مي لرزيد. انگار داشت شعر مي خواند .

 

من كه ...  نشنيدم . من ... كه ... نمي شنوم .

 

فقط قصه ي اقليما را مي شنوم كه برايم گفتيد  .

گفتيد دختر ِآدم بود. گفتيد زيبا بود . گفتيد هابيل و قابيل هر دو  ، عاشقش بودند .گفتيد سكوت كرد ، وقارش نگذاشت بگويد دل به كدامشان سپرده .

گفتيد سكوت كنم، هر تن لرزه اي كه جانم را گرفت ، سكوت كنم . عشق را سكوت كنم.  بي صداي بي صداي ِ بي صدا ...

 گاهي وقار دلم را آشوب مي كند .

دستتان درست با اينكه ، سكوت ِ اقليما حسادت را آفريد ، وقار  ِاقليما ِبرادري را   تاراند ،سكوت ِ دختر ِ آدم ، قابيل را كشت ، دست يك مرد را لرزاند .

 دستتان درست با اينكه خفه مي كند اين حرفهاي ِتنيده ي عاشقانه ي بي مصرف ِ توي گلوي ِ  اقليماي ِ بلا ديده ات  كه منم ...

_ بيا بريم از باغ ِ عباسعلي شاتوت بدزديم . پاهامو ن رو به آب بديم ... تو مي توني جورابهاتو در بياري . من مي تونم كفشهاي گِل مالي شده ات  رو  تو رودخونه بشورم  .

 بخدا نگاه به پاهات نمي كنم . اصلن اينها... ببين ... چشامو مي بندم.خب؟

 

مرد كار مي كند و زن به گلدان ها آب مي دهد،  منتظر /  عاشق / بي حرف ...

 

- اونجا زير درخت بنشينيم و تو اجازه بد ي لبهاي ِ شاتوتي ات رو ببوسم .

  •          مگه من پري بلنده هستم ؟
  •          پري بلنده اجازه مي ده همه ببوسندش اما من و تو ...فرق مي كنه .

       _من از گناه كردن بدم مي آد.

  •          مُلا ي توي مسجد گفت اگر هم رو  دوست داشته باشيم ،بوسيدنمون گناه نيست...
  •  

" از مردي كه براي بوسيدن اجازه بخواهد هم ... بدم مي آيد... "

 

صداي ِشما حُكمم داد بدوم .

 پاهاي پانزده سالگي ام را از تصور ِگناه يا از رعشه ايي كه لبهاي شاتوتي داشت، يا از هرچه ، فرقي نمي كند ، دور كنم .

دورم ... دور ِ دور ِ دور . نخم اما دست ِ شماست . دلم كه سير خنك نمي شود .

شما  اما نشنيده اش بگير ...

 

سرم را كه برگرداندم به سمتي كه شما گفتيد ، ماه ِ توي سرم افتاد زمين .

حتمأ كه دردش گرفته بود  ، چون ناله اش را شنيدم ، اما ...خودتان گفتيد بي اعتناش باشم.

 بي اعتناش شدم .

 ياد ِ آب دُزدَكهاي توي حياط ِ پُر ذزت و پُر آفتابگردان ِ خانه  افتادم . همانها كه آبها را هورت مي كشيدند و من بي اختيار خنده ام مي گرفت .

 همانها كه مشتدوستي  گفته بود به آبهاي ِغمگين ِ توي چشمهايِ بچه ها هم ،  رحم نمي كنند .همانها كه ، آبهاي مردمكم را بالا كشيدند و من اصلأ اشك نداشتم براي ماه  ِ واژگون شده ام ...

 

اشك نداشتم  بابا !

   اشك ندارم بابا !

 سالهاست اشك ندارم ...

 بابا !

 

ماه ِ توي سرم اما بد نبود ، فقط بايد به خاطرش سرم را صاف نگه مي داشتم .

 فقط همين ...

گيرم كمي قيافه ام تصنعي به نظر مي رسيد.

 گيرم وحشي گري ِ ذاتي ام را پنهان مي كرد .

 خُب / اين كه عالي تر بود ، ديگر مردم به تمسخرم نگاه نمي كردند .

بي اعتناش شدم.

من خيلي تميز به همه چيز عادت مي كنم حتي به صاف نگه داشتن سر و گردنم كه برايتان احمقانه و سخت مي نمود .

حالا هم به اين كه هي دور و بَرَم را بپايم ، عادت خواهم كرد .

 خيلي هوس كردم شبيه گُل بهار شوم  كه با ننه اش مشتدوستي مي آمد براي رُفت و روب ِ خانه مان . كتك خورش مَلَس بود .  انجير هم زياد مي خورد .  دفع هم زياد مي كرد . 

 و بازهم كتك ، انجير ، دفع ...

يا شبيه محسن شوم كه هميشه كِش ِ پيژامه ي نخ نمايش پاره مي شد و با دو دست كمر ِ پيژامايش راسفت مي گرفت و با اين همه فوتبال هم بازي مي كرد و گُل هم زياد مي زد .

يا شبيه سرور خانم كه انگار صورتش ، نگاهش ، دستهايش و حتي صدايش را خدا از ِيخ تراشيده. به هيچ كس توضيحي نمي داد .

 مجبور نبود لبخند بزند تا دل ِ همه را شاد كند .

طنازي اش را هرگز نديدم . حتي مهرباني اش را...

خيلي هوس كردم شبيه  ِ...شبيه ِ ...شبيه ِ... فقط  ...  شبيه ِ خودم نباشم ...

 

شما  اما نشنيده اش بگير ...

 

       "_ تو كلامي كه با مردها رد و بدل مي كني ، مختصر ومحكم باش  .

مردها جنبه ندارن يكيش خود ِ من . خيال برِشون مي داره كه عاشقشوني . تو ذهنشون هزارتا قصه ازت مي سازن .  "

 

يادِ هزارتا چاقوي ِ بي دسته مي افتم .

 

چند وقت است كه سرم خيلي شديد گيج مي خورد . آن قدر كه بايد دو دست ِ محكم ِ زورمند سرم را صاف نگه دارند تا من سرم به دور وبر نگردد . فقط  مستقيم و بي تكان باشد. دكترها گفتند به خاطر ِ گوش ِ مياني ام است .

من اما مي دانم كه در اشتباهند.

دكترها نمي دانند سرم براي ماهش بي تابي مي كند و  بهانه اش را  گرفته .من ولي باور كنيد به او بي توجه مي مانم . قول مي دهم .

 

_" وقتي مي آن و راجع به نقاشيهام نظر مي دن ،بي ادبيه كه عبوس باشم.

  •          جواب بده اما جدي ...
  •          مهربوني ِمن مادرانه است . من يك زن ِ گُنده ام  بابا جان !يه مادرم .
  •          اين دليل نمي شه . اين جا كثيفه ... پير و جوون نمي شناسه .
  •          كثيف تر از تنهايي  ؟
  •          آره ، و ُپرازمردهايي كه تو رو براي ِ روحت نميخوان .  تو زن نيستي براشون ،  فقط تني...

_ مي خوام نفس بكشم بابا ! يه هواي تازه ... يه فضا براي سبكباري .

  •          اشتباه اومدي جانم ! نداريم ... "
  •  

ياد ِ فكچال توي سرم ُپر شد . ياد ِ خرمنهايي كه كُپه مي كردند و قد ش سه تاي من مي شد و كُپه هاش مثل ِ واگنهاي ِ قطار كنار ِ هم مي نشستند.

من اسب مي شدم ، سركش و وحشي . تا آخر ِدشت ، تا آخر ِ دنيا مي دويدم .

هي مي دويدم. آخرش هم توي يكي از كُپه خرمنهاي طلايي ، گم مي شدم . "كاله" كه رو به تاريكي مي رفت ، پيدايم مي شد . تنها  به خاطر ِ شما و مادرجان بود كه پيدا مي شدم وگرنه پيدا شدن را دوست نداشتم .هنوز هم ...

 

 اسب شدن را هنوزاما  ، دوست دارم .

 

شايد براي همين،اينهمه در اين جهان ِ پُر سوال ِ  پُر كشش ،  اسب مي شوم بي كه بدانم اين دشت ، دشت ِ من نيست.

دشت ِ هيچكس نيست ...

خرمني هم ندارد تا بي كه ببينندَم ، گُم شوم .

 

- "  مامان ! مي شه جور ِ ديگه اي صدام كني ؟ "

 

سرم را توي سينه اش كه جا زياد براي ِ گُمگور شدن داشت وقتي كه مي فشرد ، قلبش تند تند مي زد . حالا اما در ملكوتي دوردست مي تپد بي من ...

 

  •           "  اصلن مگه آهو چه عيبي داشت يا تگرگ يا بارون كه رويا صدام كردين ... مامان ! تو رو خدا اسب صدام كن ... "
  •  
  •           " اسب كه اسم ِ دختر نيست "
  •  

صداي خنده اش ، صداي زنگوله هاي ِ گوسفند هاي جليل چوپان بود،انگار  . شيرين و شنيدني.حالا اما در سكوتي شناوراست بي من...

 

 " اما من دوست دارم اسب باشم ...

رويا نباشم ... رويا نباشم ... نباشم ... نباشم ... نباشم... مادر جان !

 

      

                                                   ***

 

  •          "  تو يك هنرمندي . اصلن نيازي به اين جماعت نداري . اصلن سرت شلوغه . اينهمه كار ؛ اينهمه تابلو كه بايد تحويل بدي . به اندازه اي كار داري كه  از سر ِعمرت هم مي گذره ، زن ِ گُنده !
  •  
  •          من قبل از همه چيز ،آدمم ، بابا جان !  باوركنيد .
  •  حتي روزهايي مي شه كه صداي ِ خودم رو هم  نمي شنوم .
  •  زياد سكوت دارم . زياد تنهايي ...
  •  از ديدن رنگها و بومهام خسته ام .
  • خوام حرف بزنم با يكي كه حتي نبينمش ، هرگزنبينمش . ولي هم رو بشنويم .
  • يه هنرمند بغض نمي كنه ؟
  •  مگه يه زن ِ گُنده ،بي كسي آزارش نمي ده ؟
  •  مگه يه مادر ، يه بغل ِ دنج نمي خواد ؟
  •  مگه من... ؟
  •  

شما اما ...  نشنيده اش بگير ...

 

 

نه، باباجان !.. من آنقدر از آب دزدكها مي ترسم كه ديگر گريه نمي كنم .باور كنيد.

 

                                               ***

توي آينه ديدَمَش . رنگ پريده و خاكستري شده بود .ناسزاي ركيك بارش كردم .

از همانها كه نُقل و نبات ِ مردانگي اتان است و مي انگاريد من بلد نيستم .

مرده شور  ِ او را و مهرباني هايِ دهاتي ِ ساده لوحانه اش را ببرند .

 زُل مي زند و وقيح براندازم مي كند كه چه ؟

 

سرم را از او محكم برگرداندم . اول ماه ِ توي سرم ، لغزيد روي شانه هايم .

اما من محكم شانه هايم را تكاندم .

طفلكي را مثل ِ يك سوسك ِ چندش آور ، تاراندم.

 ماه از سرم  افتاد . ماهم را ديگر نميخواهم .

شما راست مي گفتيد :همه جا چركي و آلوده است .

 شما راست مي گفتيد :زن ِ گُنده بايد لال شود .

 زن ِ گُنده بايد متين و موقر باشد .

 زن ِ گُنده نبايد بگويد كه چه قدر آدمهاي دور وبَرَش را دوست دارد .

زن ِگُنده بميرد بهتر است

.شما راست مي گفتيد : هيس ...

 راست مي گفتيد :  لال

 

نه ... من ديگر گريه نمي كنم ... حتي هق هق ِ آهسته  هم نميكنم .

فقط دلم گرفته ...فقط همين ...

 شما  اما... نشنيده اش بگير ...

جنگ

 

 

سیگار

انگشت پینه خورده ی بیمار

سینه ی ِ نارام

سرفه ی خام

وزوز ِ ُمدام

یادهای سایه رنگ

اشکهای روزگار جنگ

 

ظهر وآفتاب

ِقرص ِخواب

 

شهوت فرو نهفته ی علیل

خواهران باکره

بستری گناه دیده وذلیل

نشئگی و خاطره

 

شوخ چشمی سپیده و درخت

عشق بازی اش با طناب رخت

 

سنگگ برشته گاه ِ ناشتا

 

جنگ / مین

 

خون ونان و پاره های تن

ناشتای اینچنین

 

گریه ی وطن

پرپر زمین

 

درد و همهمه

رفتن ِ رمه

یک پلاک

جانشین ِ آنکه نیست

دکتری که هیچ جا نخوانده جنگ چیست

 

سیگار

سی روانشناس ِ منگ

لعنت ِخدا به جنگ

......