استخواني گلويم را...
باريكه ي نوري پشت پشت اين سياهي ِ هميشگي زُلم ميزند . با اينهمه دلم گرفته .
دلم ، گير ِ نقشهاييست كه بايد براي گذشتن عمرم بازي كنم ...
گير ِاداي روشنفكري در آوردن.گير ِ بوي توتون و سيگار ِ توي جلسات ِ را تحمل كردن .
گيرِ فرو خوردن نفرتت از جميع صاحبكاران دله ي ِ نامرد كه فقط كار ميگيرند بي كه دريابند تو چقدر محتاج حق الزحمه ي ناچيزت هستي .
گير ِغم ِنان كه بازيگر ِمداممان ميكند / وادار به لبخند ي دروغيمان ... خاممان ميكند...
گير ِ دلخوشيهاي كودكت كه توقعي دارد ازتو / كه نيستي . كاش ميشد بگويي اش كه تو كم آوردي / كه تو تمامت همين است / كه كوتوله اي / كه نميتواني / كه ...
كاش ميشد بازي نكرد ...
بازي نخورد ...
استخواني ، گلويم را آزار ميدهد.
من دوست دارم بوي پياز بدهم / من خوش دارم دستم به سبزي هاي خرد شده ي بساط قرمه سبزي رنگي شود. دلم ميخواهد چارقدي گُلي سرم كنم و خانگي باشم...
خانگي باشم...
خانگي باشم ...
از كار خسته ام . از جلسه . از بيرون . از صاحب كار . از نقاشي . از ناشر .
چرا تمام روشنفكرهاي ما بوي اُشنو ويژه و بهمن كوچك ميدهند و دندانهايشان سياه است؟
استخواني گلويم را آزار ميدهد.
به اعتبار ِواژه ها دلخوش نيستم كه اينهمه برباد شدست .
به لبخندي كمرنگ دلخوشم از جانب ِ خدا كه انگار مرئي اش نيستم.
به ابهام ِ شرمگين ِ كوچه اش كه دور مي نمايدم.
به اذان ِ معصوم ِمسجدي سالمند كه خانه ام را پُر ميكند.
به عطر ياس ِتوي سجاده اي ترمه ... بوي چادر نمازي سپيد بر طناب رخت ِتوي حياطي دور كه چهارچوبي بود معصوم و دنج براي خانواده اي عاشق...
من دوست دارم پرده هاي سفيد بلند بدوزم براي خانه ام كه سقفهاي بلند دارد . همان خانه اي كه ندارم... ملافه اي سفيد براي مبلهاي لوكس ِ شاه نشينم / كه ندارم... پيراهني سفيد براي هركسي كه ندارم...
سفيد خوب است... سفيد...
دلم گرفته ...
استخواني گلويم را...