دلم سكوت ميخواهد . از مهرباني بيزار شدم . سرگيجه دارم.

من سنتي نيستم ... شايد هم باشم ... نميدانم ... مدرن هم شايد باشم / شايد هم نه.

اما  اينها كه مهم نيست.

مهم آن فرشته بود كه دوست داشت زميني باشد. نخوانديدش  ... نه؟

مهم آن زن ِ ساده دل ِ گنده اي بود كه خوشتر داشت بتمرگد توي خانه و پرده هاي سفيد براي خانه اي كه نداشت بدوزد. نخوانديدش .... نه؟

مهم حرفهايي بود كه توي دل ِ آدمي  لب پَر ميزد و هي سرريز ميكرد و او دوست داشت ساده دلانه و تا ابد ساده دلانه بگويدش براي شما. نخوانديد ...نه؟

چطور نخوانديد ؟ من كه همه اش را نوشته بودم .

مهم اين نيست كه يك آدم ِ كوتوله ي كم اهميت ...

بي خيال...

من رويا بيژني ام .آزرده از مهربانيهايي كه جز آفت چيزي ندارد. خسته ام ...

كاش قبل از تحليل شخصيت  ِپيزوي ِ كوچك ِبي خاصيتم / نوشته ام را ميخوانديد . اين خوشحالترم ميكرد...