اين فقط يك قصه است اما حتما كه قصه ي عموجان ِمن نيست!
نصف ِ ِعموجان خيلي پيشترها مُرده بود . خودش هم همان روزهاي ِ دور چند بار از توي تابوت ِ نيمه بازش سر در آورد و گفت / اما گوشي شنوا نبود كه باورش كند .
براي همين بنده ي خدا مُدام اداي زنده هاي ِواقعي را بازي مي كرد و شك ندارم خيلي سختش بود و شك ندارم خيلي از بيشترش ، مي مرد.
منظورم از خيلي پيشترها ، همان روز بود كه خبر تير باران شدن ِ پسر ارشدش را كه سال آخر پزشكي بود همراه ِ چند تكه لباس و يك نامه ي وداع به دستش دادند .
عمو جان بعد از عزاداري ِ پنهاني و بي صدايش به خاطر نحوه ي مرگِ دكتر كه مي توانست براي ديگر پسرانش نيز خطر آفرين باشد ، عروسش را متقاعد كرد كه پي ِكارش برود و نوه ي چند ماهه اش را براي آنها بگذارد بي كه نيم نگاهي به پشت ِسرش بياندازد و جدايي و دلتنگي ِ فرزندش تلخش كند و اين خواسته گرچه اما از منظر ِ يك مادر ، سخت / گرچه اما از نگاه يك زن ِ بيوه ي بي يادگار ، تلخ / عملي شد .
اصلا نصف ديگر ِعموجان براي همين آرزو بود كه زنده ماند ؛ اين آرزو كه يادگار شيرين ِ پسرش يا بنا به قول خودش بار ِ شيشه اش را به سلامت به جايي رفيع برساند.
نوه مثل دكتر شرم آلود و شريف و بي صدا مي خنديد .مثل دكتر وقتي حسهاي ناگفته اش لو مي رفت پشت ِ سرش را مي خاراند و عطسه مي كرد . مثل دكتر حرف ِ دال را جور ِ خاصي ادا مي كرد كه انگار اصلا ادا نمي شد انگار بالاي تمام دالهايي كه مي گفت علامت ِ سكون داشت . مثل دكتر پايبند زور نمي شد و مهرباني ِ گسترده اش تمام خلايق را بغل مي كرد . حتي مثل دكتر دانشجوي سال ِ آخر ِ پزشكي شد ...
زندگي ، مسخره ترين هديه ي خداست . كاش مي شد قيدش را زد اما هميشه براي رعايتِ چيزي غير از خودمان ، مجبور به ادامه اش هستيم ، مثلا عشق مي آيد تا قلبت رعايت شود . عشق حتي فرسوده و نخ نما / حتي كثيف / حتي آلوده انگار وظيفه دارد يقه ات را بگيرد و آويزان ِ تنت شود تا قلب ِ پر از حماقتت تندتند بزند چه برسد به عشق ارزنده ي من به يادگار ِ شريف ِ دكترم .
اينها آخرين جمله هاي عموجان بود قبل از اينكه همه اش بميرد .بعد از شنيدن خبر سرطان خون شدت يافته ي نوه اش و فرصت دور روز ديدن ِچهره ي رنگ رفته ي او و ديدن ِجان كندن ِ سخت ِ دردناكش . آنوقت بود كه به پچ پچي آرام اما شاكي اين جملات را گفت و به خدا ، هديه اش را برگرداند. آنوقت بود كه نشست روي صندلي ِنوه توي ِ بهار خوابي كه ديگر هرگز عطر ياس و شب بويش سرمستش نمي كرد و زُل زد به درب ِ خانه اش تا مگر به معجزه اي نوه لبخند زنان بيايد و بگويد سلام بابايي / بگويد بي خيال ... بگويد همه ي اينها بازي مردانه اي بيش نبوده . آنوقت بود كه نوه نيامد / كه نوه لبخند زنان سلامش نكرد / كه نوه نگفت بي خيال / كه نوه نگفت همه ي اينها يك بازي مردانه بود و بس . آنوقت بود كه عموجان چشمانش زُل و لبش از اينهمه زير و بالاي چرخ ِگردون باز ماند . آنوقت بود كه عموجان همه ي ِهمه اش مرد...
اما باز هم كسي باور نكرد آن كسي كه ُكت عموجان را به تن كرده / با صداي عموجان حرف مي زند / با دستهاي عموجان دست مي دهد و حتي مثل عموجان اشكهايش را پشت عينك فتوكروميك گران بهايش پنهان مي كند / خود ِ او نيست ؛ فقط مجسمه ي از سر ِ مهرباني آمده ايست براي دلگرمي ِ خانواده اش كه ديگر خوشوقت نبودند . ديگر انگار خوشوقتي اشان هرگز نبود . ديگر انگار همه اش خواب بود ...
حتي مريم بانو / خانم ِ خوش پوش ِ وفادارش هم / متوجه نشد عمو جان زنده نيست تا اينكه او به بهانه ي سرطان ِ پروستات آنقدر ريز شد ... آن قدر ريز شد كه قابل روءيت نبود. همان موقع بود كه همه غيبت او را حس كردند و دلتنگيهايشان شروع شد ...
دختر ِ يكدانه اش ...
دختر ِ...
يكدانه دُخ ...
آخ ... خدايا ! خدايا ! خدايا ! مثل حالا كه اينهمه گرفته اي فرصت ِ نوشتنم را / از من نگير ... ببين چه قدر اينهمه گرفته ام ؟ كمكم كن بگويم دختر ِ يكدانه اش ...
دختر ِ...
يكدانه دُخ ...
هم امروز بود كه از همه كس اعترافي محال را شنيدم. اين اعتراف ِ تلخ ِ دور را كه همه ي عموجان مُرده .
همه معترف شدند حتي باباجان به لبخندي تلخ برايم گفت :
- عمو خوب شد .
_ يعني سرطان رفت ؟
_ يعني عمو جان رفت ... دختر ! يعني شفا گرفت ... يعني ... عمو خوب شد...
باباجان اخبار سوخته مي دهد و براي اخبار سوخته اش چه تازه ي تازه اشك مي ريزد.
گفتم : باباجان !؟ يك روز ِ آن سالهاي بچگي ، وقتي ما خانه ي عموجان رفتيم و تن دخترش پيراهن پُفي ِ سرخ ِگيپور بود با يراقهاي خالدار ِ ساتن يادتان هست ؟
گفتم باباجان ! ؟ يادتان هست همه ام چشم بود و همه ي آن خانه فقط مژگان و پُف ِ پيراهنش ؟
گفتم باباجان ! چقدر گريه كردم ! پُف ِ چشمهاي خيسم از دامن مژگان هم بيشتر شده بود .
گفتم يادتان هست شما به شرمي ِ كه داشتنش حقتان نبود با لبخندي كه شرم آلوديش از زير ِ سبيلهاي ِ تابيده اتان بيرون زده بود / گفتيد براي پيراهنهاي نداشته ات گريه مي كني ؟ گفتم يادتان هست من به دروغي محكم كه شنيدنش حقتان بود با بُغضي كه هر جوري خفه اش مي كردم باز هم از حنجره ام سرريز مي شد گفتم نه ؟
گفتم باباجان آن روز را من دروغ بودم . آنروز من براي آن خوشبختي كه به تن مژگان جاخوش كرده بود گريه مي كردم .
آنروز را تا همين روزها من تمام گريه بودم .
اما حالا باباجانم ! همه ام التماس است تا تو بماني و من تمام پيراهنهاي پُفي ِ جهان را پوزخند شوم...
باباجان اخبار سوخته مي شنود و براي دلخوشي ام چه مهربانانه اداي ِ حيرت را بازي مي كند...
چقدر دلم پرده هاي سپيد و بلند خانه ي اشرافي ِ عموجان را آرزو داشت . وقتي يكي كه نامش َتبَرُكَم نيست كه بگويم / بخاطر ِ اشتباهات ِ كودكانه ام / مردانه و وحشي به صورتم سيلي هاي بزرگ دردناك مي زد و مي گفت لال / مي گفت صدات در بياد كُشتمت / چقدر دلم مي خواست جاي تنها دخترشان باشم كه آن روزها با مردي موقر و خوش قيافه عاشقانه ترين جملات را معامله مي كردند بي كه دريابم يك چهارم ديگر ِ عموجان از مصيبت ِ جدايي ِ تلخ داماد و دخترش و سر خوردگي ِ يكدانه دخترش از عشق ، مرده بود .
چه آن روزگار كودكي ام به ثروت و شكوه ِ خانواده اش غبطه مي خوردم . آن روزها كه عموجان پيپ ِ چوب ِ گردوي ِ حكاكي شده اش را لاي ِ لبهايش با نوازشي عاشقانه جا مي داد و پُك هاي مفصل ِ عميق مي كشيد و بوي توتونِ طعم قهوه اش وادارم مي كرد از كنار ِ دستش آن طرفتر را نپسندم !
آن روزها كه ِعطر پيراهنهاي آهار زده اش تمام محله ي كفشگر كلاهمان را پُر مي كرد و من از يك فرسخي هم مي فهميدم عموجان بنده نوازي كرده و خانه ي ما را با حضورش مزين كرده .
آن روزها كه دگمه سردستهاي ِ طلاييِ پيراهنش به صدتاي هيكلمان مي ارزيد!
آن روزها كه بچه هاي خوش لباسش لاي درختهاي ِ زبان گنجشگ و بوته هاي اقاقيها و اطلسي هاي سرزنده ي ِ حياطشان عكسهاي ِ رنگي مي گرفتند و زنعمو جان رژلب سرخ ِ تند به لب مي زد و با بلوزي تنگ كه برجستگي ِ سينه هايش را مي انداخت بيرون ، به تقليد از هنرپيشه هاي ِ هاليوود به سبكِ ان روزها وسط ِ گلهاو سبزه ها مي نشست و چينهاي ِ زياد ِ دامن ِ بلندش را دورش حلقه مي كرد و با دسته گل و خنده هايي نمكين براي ربودن ِ بيشتر از دل ِ عموجان با لوندي ِ بيرون زده ي ِ ناخوشي مي گفت حالا من / جان ِ دلم ! حالا نوبت ِ عكس از منه! و عموجان / جان ِ دلش مي شد و عكاس ِ دست به سينه ي عاشقي كه جيره و مواجبش را به نوعي ديگر و ساعتي كه زياد دور نبود/ مي گرفت !
آن روزهاي ِ عيد ديدني كه باباجان و مامان جان و اينهمه كوچ و كلفت كه ما بوديم مي رفتيم خانه اشان كه پُر بود از اعيان و اشراف و جوابِ سلام هايمان لاي ادوكلن و لهجه هاي پر عشوه ي ميهمانانشان گُم مي شد و ما يادمان مي رفت قاشق و چنگالمان را توي كدام دستمان بگيريم تا تلختر از زهر ِماري كه جلويمان بود هرچه زودتر تمام شود و از زير ِ نگاه ِ دلسوزانه ي ِ آدمهاي ِ آنجا رهاشويم!
آن روزهاي شگفت انگيز ِ خوشبختي اشان !
آن كفشهاي بلند ِ پاشنه فلزي ِ مريم بانو كه همه اش تلنگرم مي زد دُزدكي با آنها تا ته بقالي ِ آقا طالب خرامان خرامان راه بروم و دل ِ پسر ِ مشتي عسكري را كه هرگز نگاهِ انگار محجوبش را به طنازي ام نمي دراند / به غمزه ي دختركانه اي آب كنم !
چرا هيچ دوست ندارم حالا ، جاي هيچكدامشان باشم / حتي اگر بزرگترين سيلي هاي روزگار زخمي ترين زن ِ زميني ام كند ؟
عموجان لاغر اندام و كوتاه بود . صدايش لرزشي هميشگي داشت . خانه اي بزرگ و پر دار و درخت داشت كه هر گوشه اش انگار جزيزه اي ناشناخته بود . تاب ِ توي ِحياطشان از طنابي كه به دوتا درخت گره بزني و بالش ِ مستعملي كه از كمد ِ رختخوابهاي مامان جان كش رفته باشي نبود كه هر فراز و فرودت را دلهره ي لو رفتنت از غيبت بالش و كتكهاي بعدش زهرمارت كند / تابش فرفورژه ي طلايي رنگي بود بود كه براي خودش بالش مخصوص هم داشت . اصلا تمام اشياء خانه اش مي درخشيد ... خودش هم ... بچه هايش هم ... مريم بانويش هم... به زنش احترامي مي گذاشت كه تمام زنان فاميل را به جان ِ شوهرانشان مي انداخت.
خودم چند بار با گوشهايم شنيدم كه مادرم توي رختخواب عوض عشوه هاي زنانه كه دل خسته ي باباجان را آرام كند / مدام اين جمله را مي گفت :
همه چي مريم بانوي ِ اِسمه / سِره / ماشين / تيليفون / خجالت نَكِشِني ؟
تِه ِرِم گِننه مَرد ؟ صواحي عَرِق خاري كِني و شو سَري مه سرين سرِ ِ ملك ِ ميتي ؟
باباجان هم نه مي گذاشت و نه بر مي داشت و وسط گله هاي مادر با بي توجهي و پشت به او خُر و پُف مي كرد. اگر اعصاب مادر جان خيلي بهم مي ريخت / يك بامب ِمفصل مي كوبيد به تن خوابيده ي او كه حرصش بخوابد . باباجان هم از لجش بيشتر اداي خوابيدن در مياورد .
گاهي هم مامان از سر ِ ناچاري / لوندي و مهرباني را بازي مي كرد . ته رنگي به صورتش مي زد و صدايش را نازك مي كرد و كشدار مي گفت :
عزيز ؟ آ عزيز ؟! اَتا جيف خرجي مِه ِره نَدِني ، خامه جمع هاكنم شِسه اِلنگو بخرينم !
بابا جان هم ميگفت :اَره تِه چاكرِ ِم هَسِمه َفقِط اَتا شرط دارنه ...
و بعد صدايشان آهسته مي شد و فردا صبح ِعلي الطلوع به اتفاق ِهم به نزديكترين زرگري مي رفتند تا دست ِمامان جان را النگوي طلاي ِ ارزان قيمتِ قسطي اي زيبا كند و تا تمام شدن اقساط النگو / مامان جان مجبور بود صدايش را همانقدر نازك و بي شكايت كند با حيرتي هميشگي به دلش كه مگر مريم بانو چقدر توان داشت كه سراپايش را همسرش /طلا گرفته بود ؟
اصلا اگر تمام عمرش را هم به شروط ِ شبانه ي همسرش پاسخ ِ مثبت مي داد باز هم اينهمه طلا ميسر نبود !
حالا ، طفلك مريم بانو خميده و مظلوم به هزار غم ِ بزرگ مصلوب شده بي حتي انگشتري كه ديگر نمي خواهدش . حالا دلش به زيوري خوش شده كه نميابدش ... حالا تنهاست و آنقدر تنها كه فروريزنده ست و عموجان / همراه ِ خودش جان ِ دلِ مريم بانو را بُرده و پرده هاي ِ خانه اش زردي ِ زننده ي ِ بي دادرسي اش را جيغ مي زنند ...
مادرم اما آرام است با النگوهاي نداشته و آرزوهاي ِ كاشته اش ، حتي با اينهمه فراموشي ...
باباجان هنوز به شرط / آرزوهاي نزديك ِ او را ادا مي كند ...
من هنوز كتك خورم مَلَس است ؛ آخر زياد حماقت مي كنم .
هنوز هم نمي توانم ولو به زور ، كفشهاي پاشنه بلند بپوشم تا شكل جواني هاي مريم بانو شوم / تازه دريافتم پسر ِ مشتي عسكري نه ازسر ِحُجبي مقبول و دختر كُش كه از سر ِ نداري ِ مردانگيست كه طنازي ِ زنانه اي ِرا اينهمه سختگيرانه بر مي تابد و پير و درگير هنوز هم بي نگاه ِ مشتاقي كه تنلرزه ايي به جان ِ زني بياندازد / روي ِ همان كُنده ي چوبي كنار ِ بقالي ِ طالب خشكيده و به مجسمه ي ِ مفلوك ِ عارفي مي ماند كه همه ي زنان ِ تازه وارد ِ كفشگركلا را به لونديِ بي نتيجه ايي ِ وادار مي كند چه رسد به اينكه به كفشهاي پاشنه بلند ِ مريم بانو هم مسلح شوند . نه نمي توانم ولو به زور آن كفشها را براي ِ فريفتن ِ مردي به پاهايم كنم ...نمي توانم ... آرزو كه زور نيست... پاهايم گِل هم مي رود و عين مترسكهاي مضحكي مي شوم كه مي خواهند پرنده هاي مغرور را مجبور به دوست داشتن كنند .
من ديگر هرگز پرنده نمي خواهم ... دشت ِ گسترده مي خواهم و سكوت و آرامش .
يك دشت ِ آنقدر بزرگ كه بشود تا آخرش نعره بزنم و تمامم خالي شود.
يك دشت ِ آنقدر بزرگ كه بشود در آن همه چيز را دور ببينم و ريز .
يك دشت ِ آن قدر بزرگ كه فقط خودم باشم و فراموشي ؛ حتي اگر اينهمه به مترسكم شبيه كند .
من ديگر پرده نمي خواهم كه سفيد و بلند و تور .
حتي آرزوهاي بزرگ ِ نارسيدني دور نمي خواهم ..
سپيد هميشه اش كه خوب نيست... دل بهم زدنيست سپيدي كه تو از سر ِ حقارتي ناگزير / به چنگش بياوري ...
ديگر آرزوي خانه ي اشرافي پر از ميهماني و بوي توتون ِ طعم ِ قهوه و دگمه سردستهاي براق ِ طلايي براي باباجانم را ندارم .
با اينكه هميشه سر ِ بزرگ پر اضطرابي داشتم روي تن ِ خسته ام كه همه جور زندگي كرده .
با اينكه خيلي غصه خوردم / خيلي بد شدم/ خيلي بي دليل دوست داشتم . بي دريغ دشمني كردم/ با اينكه خيلي اشك ريختم / با اينكه گاهي شادمان و سبكبار تا ته روزم را بيهوده و احمقانه ، دويدم طوري كه خودم به كلفتي پوستم ايمان آوردم / با اينكه براي دلسردي ها يِ مُدامم ، بافتني زياد بافته ام اما اقرار مي كنم به شدت خوشبختم ...
آنقدر خوشبخت كه هيچ تنابنده اي هوس ِ به جاي من نشستنش نيست....
بگذريم ...
من اشكهايم را براي رفتن عموجانم كه زندگي اشرافي اش حسرت ِ بسيار ِفاميل بود / روزگاري دور تمام كرده ام . غصه ام براي دردهاي بزرگ ِدختر ِ يكدانه اش است كه...
براي دخترش كه ...
براي يگانه دُخ ...
آخ ! خدايا ! خدايا ! خدايا ! مثل امروز كه گرفته اي اينهمه فرصت نوشتنم را ...